ژنرالا! اي زكي!

هرچند ما روزنامه‌نگارها هم خيلي وقت‌ها مثل مرده‌شورها مي‌شويم و احساس خاصي به خبر نداريم و هرچند كه اين روزها در سقوط ديكتاتورهاي نيم‌قرني به وفور نعمت رسيده‌ايم، اما ديدن لحظه‌هاي آخر زندگي "معمر قذافي" چيزي نبود كه حرفي براي آن نداشته باشم. اين‌گونه شد كه نوشتم:

 

ژنرال‌هاي حلبي

«خواهش مي‌كنم شليك نكنيد!»

اين آخرين جمله‌ي مردي است

كه خون هزاران شليك

بر چين‌هاي پيشاني‌اش نقش بسته است

بله فرزندم!

ديكتاتورها كه با ستاره‌هاي حلبي

بر دنياي كثيف خود خدايي مي‌كنند،

دست سرنوشت

كوچه به كوچه،

حفره به حفره

و شانه به شانه

تعقيبشان مي‌كند.

اي عليرضا بهرامي!

همه‌جورشو قبلا داشتم. مثلا اين‌كه يك عليرضا بهرامي مترجم كتاب‌هاي فني هست، يك عليرضا بهرامي مولف كتاب‌هاي تاريخ و پژوهش جنگ در سپاه هست كه گاهي هم تقدير مي‌شه، يك علي بهرامي شاعر در خوزستان هست، يك عليرضا بهرامي و ايضا يك علي بهرامي روزنامه‌نگار هم هستن كه گاهي به‌خاطر اين تشابه‌هاي اسمي هزينه‌هايي معنوي و روحي پرداخت كردم، يك عليرضا بهرامي هم در مجموعه كاري‌م هست كه زماني چند ماه حق بيمه‌ام به‌خاطر اين تشابه اسمي جاي ديگري واريز شده بود، اما اخير يك شاعر بزرگوار پيدا شده كه اسمش عليرضا بهراميه و شعرهايي رو براي جاهايي مي‌فرسته و مسؤولان برخي از اون‌ جاها هم شعر رو با تصور من منتشر مي‌كنند و بعد هم مي‌گند ديدي شعرتو منتشر كرديم؟ بعد كسي درباره شعرها ازم سؤال مي‌كنه و من چيزي ندارم كه بگم. به‌نظرم خيلي مهم نيست، اما نمي‌دونم ديگه با اين‌يكي، يعني اين وضعيت، چه‌كار كنم؟!

چند سال پيش كه مشكلي به‌خاطر اين تشابه اسمي پيش اومده بود و داشت حاد مي‌شد، دوستي پيشنهاد داد كه مثل خيلي‌هاي ديگه پسوند موطن آبا و اجدادي‌ام رو آخر اسم و فاميلم بگذارم. اتفاقا ظاهر خوبي هم داره: "ويان" زادگاه پدري و اجدادي‌ام. اما قبول نكردم، چون مي‌خوام بيش‌تر به اين‌كه خودم باشم نزديك باشم تا اين‌كه بشم "عليرضا بهرامي وياني يا عليرضا بهرامي ويان" و از خودم كمي دورتر بشم.

قابليت

* همواره در كلاس‌هاي خبرنويسي‌ام به بچه‌ها مي‌گويم تصويري را كه سال‌هاست در سينما و تلويزيون از خبرنگاران برايشان ترسيم كرده‌اند و در آن افرادي در مقابل دري ايستاده‌اند تا به خروج يكي از شخصيت‌هاي داستان به او التماس كنند كه يك سؤالشان را حتا شده در حد يك جمله پاسخ دهند، فراموش كنند. بعد مي‌گويم نمي‌دانم اين كارگردان‌هاي ما اين تصوير را از كجا آورده‌اند!؟ البته منظور اين نمي‌دانم همان مي‌دانم است كه اين‌بار منشا‌ء‌اش فيلم‌هاي مربوط به حدود دهه۶۰ و  ۷۰ ميلادي سينماي غرب درباره گروه‌هاي مافيايي است و البته نتيجه‌اش اين‌كه كارگردان‌ها يا نويسندگان فيلمنامه‌هاي ما يا كپي‌كار صرفند، يا ۴۰-۳۰ سال است چيزي را مي‌نويسند كه درباره‌اش اطلاعات كافي ندارند، يا حاضر نيستند به خودشان زحمت يك تحقيق كوچك را بدهند، يا همه اين موارد. در تداومش هم همه از نبود امكانات مي‌نالند و به خودبزرگ‌بيني‌شان مي‌نازند.

هفته پيش هم در آغاز چهلمين دوره آموزش اصول خبرنويسي و مهارت‌هاي خبرنگاري ايسنا، همين حرف را به بچه‌ها زدم و چند روز بعدش اين تصوير دوباره در مجموعه تلويزيوني "سقوط آزاد" با آن واكنش جالب حامد بهداد به خبرنگاران - در برابر التماس‌هايشان - تكرار شد. بلافاصله در ذهنم مرور شد كه يك مشت بي‌قابليت در مقام فيلمساز، سرمايه عمومي اين مملكت را با بي‌قابليتي‌هايشان به باد مي‌دهند. تازه كارگردان اين كار نامي چون عليرضا اميني است! بعد هم نتيجه گرفتم كه اگر شخصيت خبرنگار اين مجموعه غيرواقعي است، پس مي‌توانم نتيجه بگيرم كه ديگر شخصيت‌هايش، ازجمله شخصيت پليسش هم غيرواقعي است. البته كه غيرواقعي است؛ وگرنه يك پرونده بزرگ امنيت ملي را به يك افسر جوان آگاهي چه‌كار!؟

آن‌وقت عليرضا اميني‌ها وقتي حرف مي‌زنند، از محدوديت‌هاي موضوعي مي‌گويند. او واقعا هم خود لطمه‌ها از مميزي‌ها ديده، ولي واقعا اين سهل‌انگاري‌ها را به مميزي چه ارتباط؟!

در اين جريان است كه يكي مثل فلان كارگردان مشهور چند دهه گذشته سينما افتخارش اين مي‌شود كه در ۲۰ روز فيلمبرداري يك فيلم سينمايي را تمام مي‌كند، آن‌گاه يكي مثل ناصر تقوايي به‌خاطر - يا به‌اتهام و به‌گناه - دقت‌ها و وسواس‌هاي حرفه‌يي‌اش در كار، بايد سال‌ها خانه‌نشين شود.

*اين موضوع را كه گفتم يادم افتاد چند وقت پيش مي‌خواستم چيزي بنويسم كه در پس تعويق‌ها، فراموش شده بود. يك بازيگر مقلد شخصيت‌هاي معروف كه در برنامه خنده‌بازار تلويزيون به ايفاي نقش مي‌پرداخت، با هجمه‌اي شهرت‌آفرين ازسوي برخي چهره‌جا مواجه شد مبني بر اين‌كه چرا اداي آن‌ها را درآورده است. حرف‌ها را كه كنار هم بگذاري مي‌فهمي واقعا مفهوم طنز در جامعه ما در جايگاهي خيلي غريب و بدوي قرار گرفته است. فكر كنم تنها واكنش منطقي - هرچند دور از انتظار و احتمالا با هدفي خاص - از سرپرست وقت باشگاه پرسپوليس بود. اما عجيب‌ترين اظهار نظر را منتسب به حامد بهداد خواندم كه از اين كار به‌عنوان دلقك‌بازي ياد كرده و آن‌را سخيف و سطح پايين خوانده بود. از خودم پرسيدم مگر همين حامدخان كه شخصا و مثل هميشه از فيلم دوران مشهور نبودنش "بوتيك" به قابليت‌هايش علاقه‌مند شدم نه در زمان مشهور شدنش، چند ده ميليون تومان پول نمي‌گيرد كه رفتار يك معتاد، يك پليس، يك جاهل، يك مهندس و غيره و غيره را تقليد كند؟ پس اين چه قضاوتي است؟! اگر پاسخ احتمالي اين باشد كه آن شخصيت‌ها عمومي هستند و كار ارايه شده در تلويزيون معطوف به شخصيت‌هاي حقيقي است، يادآوري مي‌كنم كه در فيلم "شبانه‌روز" عليمحمدي و بنكدار، ايفاي نقش "سياوش كسرايي" توسط بهداد وقتي باعث افتخار دوستان شده بود كه مي‌گفتند همسر كسرايي با ديدن بهداد در آن گريم و ايفاي نقش و تجسم همسرش، حسابي گريه كرده بود.

*اين ترم، هم در كلاس‌هاي كارشناسي ارشدم در رشته علوم ارتباطات دانشگاه آزاد تهران مركز و هم در دوره خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در هر كدام، يك دوست نابينا - يا روشندل - داريم. برايم جالب است كه يكي از اين بزرگواران سختكوش، به اين‌كه محدوديت جسمي‌اش تمايز قايل شدن ديگران را در پي داشته باشد، به‌شدت واكنش منفي دارد و يكي ديگر دوست دارد ديگران با معاف كردن و كمك كردنش، اين محدوديت را به يك امتياز برايش تبديل كنند.

جنگي در گرفته بود

پرواضحه كه دلم مي‌خواست - شايد فقط دلم مي‌خواست - يك نشست عصر روشن رو بكنم تقدير و تجليل از احمد دهقان، به نمايندگي از يك "نوع"؛ نه به‌نمايندگي از يك نسل و يك گروه به‌نام رزمندگان دفاع از ميهن، بلكه يك نوع از آن‌ها كه توضيحش سخت است. فقط اين‌كه دهقان هم رفته رفته دارد مثل برادرم پير مي‌شود و نمي‌دانم مثل سرونوشت تيم واليبال نشسته و پارالمپيكي‌هاي جانبازمان كه با خروج اين نسل به زمين دارد مي‌خورد، با خروج كلي امثال احمد چه چيزمان به زمين خواهد خورد؟

به هر حال من كار خودم را كردم.

   

 

 

 

   

گزارش و عكس‌هايي از اين حركت را هم در اينجا مي‌توانيد ببينيد:

× گزارش مشروح خبرگزاري مهر از اين نشست

+ گزارش خلاصه خبرگزاري دانشجويان ايران - ايسنا

مخصوصا آن عكس را كه در بالا گذاشتم خيلي مي‌پسندم؛ با آن كتاب جنگ آخرالزمان در قفسه پشت سر و نگاه خسته‌ا‌ش.

يك برش از رمان "پرسه در خاك غريبه"، آخرين كتاب دهقان را كه كمي بيشتر از آن را در نشست خواندم و اندازه حاضرش قرار بود در يك پرونده مطبوعاتي كه چند وقت پيش براش درآوردم آورده بشود، در ادامه مطلب مي‌توانيد بخوانيد:

ادامه نوشته

نوستالژي

براي متحرك كردن لمينت نشان نشست‌هاي  "عصر روشن"، طرحي داشتم كه براي اجراي اون بايد به نجاري مراجعه مي‌كردم. وقتي وارد شدم، بوي آشنايي به مشامم خورد كه موجب شد نفس عميقي بكشم. بوي چوب و چسب و خاك اره، خاطره‌هايي رو به يادم آورد. تازه متوجه شدم كه سال‌ها، شايد بيش از ۲۰ سال بود كه ديگه به يه نجاري پا نگذاشته بودم.

اين يكي هم پشت شيشه‌ش نوشته بود: مغازه واگذار مي‌شود!

نقد ادبيات جنگ، جنگ در ادبيات متفاوت

در سلسله نشست‌هاي فرهنگي عصر روشن، نشست هفدهم را با موضوع «نقد ادبيات جنگ» برگزار مي‌كنيم. بخش داستان‌خواني اين نشست كه از ساعت 17 روز پنجشنبه 14 مهرماه جاري برگزار خواهد شد، به خوانش بخش‌هايي از آثار داستاني «احمد دهقان» اختصاص خواهد داشت كه در اين سال‌ها به‌دليل نوع نگاه متفاوت خود در زمينه ادبيات دفاع مقدس، موافقان و منتقداني در  مخالفت داشته است.

همچنين در بخش ميزگرد نشست، «رضا رئيسي» به‌همراه كارشناسان و نويسندگان ديگري چون رضا اميرخاني، احمد دهقان، ضياء‌الدين شفيعي و محمود جوانبخت، به بررسي موضوع نقد ادبيات جنگ و نيز جنگ در ادبيات متفاوت خواهند پرداخت.

محل برگزاري  نشست‌هاي عصر روشن كه نشست پيشين آن با موضوع «سرقت ادبي» با حضور كارشناساني چون بنفشه حجازي و علي عبداللهي و نشست پيشين داستان آن نيز با موضوع «تقابل در ادبيات شهري و روستايي» با حضور كارشناساني چون قباد آذرآيين و عليرضا محمودي ايرانمهر برگزار شد، خيابان سميه تهران، نرسيده به تقاطع خيابان مفتح، كتابسراي روشن است.

 

 

طلبيد و نطلبيد، حيف!

«دل بود كه از قافله ما را عقب انداخت

سر رفتن اين حوصله ما را عقب انداخت

حتا همه‌ي جاده‌ها نيز گواهند

اين پاي پر از آبله ما را عقب انداخت»

مرد مهربان دوست ندارد دزد دريايي باشد

آيين نكوداشت "اسدالله امرايي" را ديروز عصر با حضور يا سخنراني فرهاد عابديني، بنفشه حجازي، كاميار عابدي، محمود معتقدي، عبدالله صمديان، محمود حسيني‌زاد، غزل تاجبخش، پوران كاوه، پونه ندائي، رسول يونان، شهلا زرلكي، علي ميرباقري، عليشاه مولوي، هايده حائري بهرامي، علي‌اصغر سيدآبادي، جواد ماه‌زاده، ساره دستاران، سپيده و آزاده شمس، صادق وفايي، پروانه توكلي، فاطمه كريمخان و هرمز همايون‌پور، در حاصل همكاري گروه شعر معاصر و نشست‌هاي عصر روشن برگزار كرديم.

          اسد امرايي - عليرضا بهرامي 

گزارش‌هاي خبرگزاري‌ها و روزنامه‌ها را از اين نشست در لينك‌هاي زير مي‌توانيد بخوانيد:

گزارش آزاده شمس در خبرگزاري دانشجويان ايران - ايسنا

گزارش صادق وفايي در خبرگزاري مهر / بخش اول

گزارش خبرگزاري مهر / بخش دوم

 گزارش پروانه توكلي در خبرگزاري كتاب ايران

...

جماعت!

از بانك روبه‌روي سردر دانشگاه تهران خارج شدم تا باعجله به خبرگزاري برگردم، در پياده‌روي اشغال شده از عبور مرورو آدم‌هايي كه اگر براي خريد كتاب درسي نيامده باشند، شاخك‌هايشان براي كتاب‌هاي ناياب و زيرزميني يا آثار افراد مشهور - كه خريدن كتاب‌هايشان به يك ژست فرهنگي تبديل شده - كار مي‌كند، محمدعلي بهمني و محمد سلماني را ديدم كه مثل خيلي وقت‌ها، شانه به شانه‌ي هم داشتند به سويي مي‌رفتند. از آخرين‌باري كه ديده بودمشان كمي فرسوده‌تر شده بودند. وقتي از آن‌ها جدا شدم تا به مسيرم ادامه دهم، داشتم به اين فكر مي‌كردم كه اين آدم‌ها آمده‌اند دنبال كتاب اين‌گونه آدم‌ها، آن‌وقت خود اين آدم‌ها را نمي‌شناسند. نمي أانم مسببش كيست و از كجاست، اهل اغراق و بزرگنمايي شيفته‌وارانه آدم‌ها هم نيستم، اما اعتراف مي‌كنم دوست داشتم داد بزنم كه هاي جماعت!....

مي‌روم كه به مراسم نكوداشت اسد امرايي برسم.

خياط بر لب كوزه

مي‌گه هميشه شعبون و رمضون و شمسي و ملوك، خب يه بار هم اسد!

و بالاخره آيين نكوداشتي هم براي اسدالله امرايي برگزار مي‌شود. اين مراسم كه براي تجليلي از سه دهه فعاليت اسد امرايي در عرصه ترجمه ادبيات كشور، چهارشنبه 6 مهر در كتابسراي روشن برگزار مي‌شود، درواقع برنامه‌اي است كه "گروه شعر معاصر" و مديريت محترم آن جناب فرهادخان عابديني تدارك ديده و ما هم به‌عنوان "عصر روشن" با آن افتخار همراهي داريم.

             اسد امرايي در دومين نشست عصر روشن - تير 89

در اين مراسم حرف‌هاي گروهي از شاعران، نويسندگان، مترجمان و پژوهشگران عرصه ادبيات كشور همچون بنفشه حجازي، محمود معتقدي، عبدالله صمديان، كاميار عابدي، فرهاد عابديني، احمد پوري و عليرضا بهرامي، درباره ويژگي‌هاي شخصيتي و حرفه‌يي اين مترجم پركار و به‌نوعي پيشكسوت شنيده خواهد شد.

همچنين خود او علاوه بر پرسش و پاسخ، نمونه‌اي از آثار ترجمه‌اش را براي حاضران خواهد خواند.

اسدالله امرايي متولد 1339 در محله صفاييه شهر ري، كار ترجمه را درواقع از دوران دبيرستان با ترجمه چند داستان كوتاه و سپس آثاري از شولوخوف آغاز كرد. نخستين مطلبي هم كه از او در روزنامه‌اي چاپ شد، ترجمه داستان امتحان رانندگي اثر آنجليكا گيبز – نويسنده آفريقاي جنوبي – در روزنامه اطلاعات بود. امرايي تاكنون علاوه بر فعاليت در رسانه‌ها و چاپ آثاري در نشريات متعدد، ده‌ها كتاب از نويسندگان و شاعراني چون ارنست همينگوي، توبياس ولف، طاهر بن جلون، ايزابل آلنده، سرخيو سيناي، ساندرا سيسنروس، رابرت شپرد، فرانتس كافكا، پالومينا مولرو، ماريو وارگاس يوسا، ريموند كارور، دواين كلاريج، آرتور كستلر، استيو ماس، ژوزه ساراماگو، ماريانا سولانت، كارلوس فوئنتس، جي بوير، سيليوا پلات، جيمز جويس و گابريل گارسيا ماركز، منتشر كرده است.