جنگي در گرفته بود
-بايد بريم جلو ... بايد برسيم به محل درگيري.
-پس كردها چه شدند؟ دالاني كه قرار بود باز شود؟
-هنوز خبري نيست. خطشان شكسته شد ولي نيروها نتوانستند بروند جلو. عراقيها بدجوري دارند مقاومت ميكنند.
ستونها – در روشنايي اول صبح – به محل درگيري و ميدان جنگ نزديك شدند. از ميان تپهها و كوههايي گذشتند كه در كنارههايش، پر بود از جنازه و سنگرهاي خراب و نيمه سوخته. كمي جلوتر، ميدان مين بود. از دو طرف، طناب سفيدرنگي كشيده بودند و راه باريكي بود كه گفتند فقط از وسط آن رد شويد. ميانههاي ميدان مين، چند تا جنازه نيمه سوخته روي برفها افتاده بود.
-با مين والمري اين طوري شدهاند. پاي آدم كه به سيم تله بخورد و كشيده شود، مين يك متر ميپرد بالا و منفجر ميشود. هزار تا ساچمه دارد كه هر كدامش براي ناكار كردن آدميزاد كافي است.
جلوتر، ستونها وارد تنگه شدند. تانكها همان جا بودند. خدمهشان، با آن كلاههاي زيتوني رنگ كه تا روي گوشهاشان بود، آماده اما سرگردان، دور و بر تانكها ميچرخيدند. سيمخاردارها نشان ميداد كه آن جا خط اول دشمن بوده كه شكسته و نيروهاي پيشقراول رفتهاند جلو. ستون كم كم به انتهاي تنگه نزديك شد و يك دفعه منظرهاي پيش چشم آمد كه فقط در خواب ميشد ديد: دشت كوچك يك دست سپيدي بود؛ با درختهاي بلوط غرق در برف و چهار طرف كوههاي بلند و كوتاه، با چادر سفيد.
-اينجا ديگر كجاست؟
برف پاكيزه و تميز – در روشنايي آغاز روز – چشمها را ميزد. مه رقيقي، رقصكنان و پيچ تاب خوران، در آن انتها داشت بازي بازي ميكرد كه صحنه جلوي چشم را خوشگلتر نشان ميداد.
ستونها را نشاندند. فرماندهان رفتند و بدو بدو برگشتند و هر كدام دسته و گروهان خودشان را يك جا جمع كردند و بنا كردند به صحبت و واگفتن نقشه:
-بايد دشت را رد كنيم و كوههاي روبهرو را بگيريم. بقيه نيروها هم از كوههاي چپ و راست جلو ميآيند. بايد تا دشمن نيروي كمكياش را جلو نياورده، هر چقدركه ميتوانيم پيشروي كنيم.
-توي دشت، دستهها و گروهانها پشت سر هم جلو ميروند؛ هر دسته توي يك ستون جدا از هم و با فاصله. فقط دنبال نفر جلويي برويد. كسي هم افتاد، فقط و فقط امدادگرها و حمل مجروحين بمانند، بقيه تند جلو ميرويم كه اگر دير بجنبيم، زير آتش ميگيرندمان.
نيروهاي سرمازده و خيس و خسته، وسط برفها راه افتادند. قيافه زار هيچ كدامشان به آدم جنگي نميماند. بعضيها حتي از خستگي تفنگهايشان را عينهو بيل سر شانه انداختند و لولهاش را يك دستي گرفته بودند. بارش برف قطع شده بود اما ابرهاي سربي رنگ، پشته پشته روي هم افتاده بودند، هوا سرد بود؛ خيلي سرد.
ستونها را لاي تپهها زمين ناهموار، به چپ و راست بردند تا در خط حمله قرار بگيرند و همه كه آماده شدند، به صورت ستوني و دشتبان جلو بروند، همه در انتظار بودند؛ بعضي روي دو پا نشسته و بعضي سر پا. فقط آرپيجيزن مريض بود كه با پتوي خيس دور خود، روي برفها دراز كشيده بود.
بيسيمها به صدا در آمدند و جماعت را راه انداختند. ستون دسته يك، آخرين پيچ يك تپه كوتاه را رد كرد و وارد زمين مسطح شد. از چپ و راست، ستونها يكي يكي وارد شدند و در يك خط مستقيم – توي زمينهاي ناهموار و پر دار و درخت – راه افتادند. سكوت بود و سكوت. فقط صداي گروپ گروپ فرو رفتن چكمهها در برف ميآمد و نفس نفس زدن آدمها. گاهي هم آن وسط، غرش خفه توپي آسمان را خط ميانداخت و زوزه كشان تا پشت خط يكي از جبههها ادامه مييافت.
يك دسته كلاغ، قار قاركنان از روي تپهها سمت چپ پيش آمدند. رفتند جلوتر از ستونها چرخي زدند و با بالهاي سياه و گسترده، با هم روي يكي از درختهاي بلوط پير نشستند. يك مشت برف از روي شاخهها پايين ريخت و پفالههايش كه درست مثل برادههاي آلومينيومي بود و برق برق ميزد، پخش شد توي هوا و آرام آرام پايين آمد.
ستونها تازه اول راه بودند اما آنها كه چشمشان تيزتر بود- درست بالاي كوهها و تپههاي روبهرو – سايه مبهم آدمها را ديدند و بنا كردند
آنها را به هم نشان دادن و با اين كه دشمني كنار دستشان نبود، درگوشي حرف زدن:
-به گمانم سربازهاشان باشند...
-خدا به خير بگذارند. ميخواهند بگذارند نزديك شويم، بعد بزنند.
ته ستون، اللهمراد طناب آقماشال را انداخته بود روي دوش و ميرفت. پشت سر آنها هم بهرام بود. كلافه از سكوت قبل از نبرد، پاها را محكم زمين ميگذاشت و با جاپاهاي ديگران بازي ميكرد. بالاخره هم طاقت نياورد. در آن بحبوحه كه حتي صداي نفس نفسها و گروپ گروپ قدم برداشتن روي برفها همه را عذاب ميداد، از ته صف داد كشيد: «ببين ...بيين»
جماعت كه حواسشان به خودشان بود و فكرشان به اين كه تيراندازي بالاخره كي شروع ميشود، همگي با هم سرها را برگرداندند كه بهرام – بي توجه به آنها و درحالي كه آسمان را نگاه ميكرد – زد زير آواز:
-ببين، ببين
اين گريه يه مرده
مردي كه عاشق...
درست از همين جا بود كه اولين رگبار شليك شد و يكي از مسلسلها- با صدايي شلاقوار – بنا كرد به تيراندازي و عربده كشيدن. انگار كه تير انداختن علامت باشد، پشت بندش مسلسلهاي بعدي ديوانهوار شروع كردند به نواختن.
گلولهها سوتزنان زمين را سوراخ سوراخ ميكردند. سرعت ستونها بيشتر شد ولي مگر ميتوانستند توي آن زمين برفي بدوند و خود را به جايي برسانند تا اقل كم از شر تيرهاي مستقيم در امان باشند؟ ابراهيم در حالي كه براي راحتتر دويدن، قدمهايش را بلند بر ميداشت، طول ستون دسته را دويد:
-آماده باشيد ... كسي تيراندازي نكند، از آنها خيلي دوريم.... كسي جا نماند.
ستونها كه مستقيم جلو ميرفتند كم كم راه خودشان را به سمت اولين ناهمواري زمين كج كردند. بلافاصله گلولهباران خمپارهها شروع شد. ديگر جاي امني وجود نداشت.
از پشت سر تانكها را آوردند جلوتر و بنا كردند با تير مستقيم، كوههاي روبه رو را هدف گرفتن و زدن. گلولهها يكي پس از ديگري شليك ميشدند و كوه به آن سفيدي و يك دستي، يواش يواش پر شد از لكههاي گرد و كوچك كه وسطش سياه بود و لبههايش به خاكستري ميزد. جنگ درست و حسابي شروع شده بود.
اولين نفر، آرپيجي زن مريض بود كه از پا درآمد. نفس نفس زنان در حالي كه پتوي خيس را انگار كه بسته به جانش باشد دو دستي چسبيده بود افتاد زمين. خس خس ميكرد. با نااميدي گفت: بريد بريد، من ... من نميتوانم.
پسرك سبزه رو نشست كنارش و درمانده نگاه به بقيه ستون كرد كه نفس نفس زنان از كنارش ميگذشتند. كسي حتي نگاهش هم نكرد، چه برسد به اين كه راه چارهاي نشانش بدهد. دست انداخت زير بغل او و گفت: بايد بريم بلند شو اين جا جاي ماندن نيست.
نتوانست بلندش كند. معلوم بود كه ديگر نا ندارد. مريضي، او را درست و حسابي از پالايشگاه در آورده بود.
-تو بايد .. بايد راه بيفتي.
بعد بي آن كه به نگاههاي التماسآميز و درماندهاش توجهاي بكند، بلندش كرد.
-لااقل تا آن سربالايي.
او را راه انداخت و دولا شد كوله امداد و قبضه آرپيجي را بردارد كه يك دفعه قارچ بزرگي از آتش جلوي رويش باز شد و باد سهمگيني كه داغ بود، او را پس زد، به پشت افتاد روي برفها. اول نفسش پس نشست اما زود به خود آمد و برخاست نشست. آرپيجيزن مريض افتاده بود روي زمين. دست راستش از مچ نداشت. پوست و استخوان و گوشت سرخ، آويزان بود به انتهاي دستش و خون – با هر ضربان قلب – فواره ميزد بيرون. پتوي خيس، روي برفها افتاده بود.
آرپيجيزن مريض برخاست ايستاد. نگاه نگاه ستون كرد كه داشت ازشان دور ميشد. دويد و ردي از خون، پشت سرش كشيده شد.
-كجا؟ كجا ميري؟
زخمي، چند قدم رفت و انگار كه تازه تازه با اين حرف يادش افتاده باشد چه بلايي سرش آمده، گرفت همان جا نشست و با دست ديگر، بالاي مچ زخمي را محكم گرفت.
پسرك سيهچرده دويد بالاي سرش آما آرپيجيزن مريض مهلتش نداد. نگاه به زخم كرد و رگي را كه از آن خون ميجهيد، با دندان گرفت. خون، پر شد توي صورتش. نايستاد كه حتي روي زخمش چيزي بگذارد. دويد دنبال ستون و پسرك سبزهرو هم بدو بدو به دنبالش.
صداي شرق و شروق مسلسلها تمامي نداشت. جنگي در گرفته بود آن سرش ناپيدا. از روي كوههاي روبه روي، پايين دستشان را گرفته بودند زير آتش و پشت سريها، نوك تپهها و كوههاي جلو رو را.ستون دسته تپيد پشت يك ديواره خاكي خيس خورده كه پشتش رودخانه كوچك يخزدهاي بود. جمال عينهو شكارچيها، دو تا چشم هم قرض كرده بود و تمام قد آن بالا – بي توجه به گلولهباران – ايتساده بود و دنبال راهي ميگشت تا دسته را برساند زير تپههاي هدف. ديگران همچنان پيش ميرفتند و از هر ستون، چندتايي جا مانده بودند، نفس بريده و زخمي و بي جان. از همه جا، صداي همهمهوار افراد و فرمانهاي درهم و بر هم فرماندهان و نعره و ناله زخميها ميآمد.
دست آرپيجي زن مريض را – كه ديگر مريض نبود و زخمي بود- خواستند ببندند. نتوانستند. خون بند نميآمد و از باند ميزد بيرون و شره ميكرد روي زمين. تا اين كه خودش گفت: سر رگ را ببنديد.
عبدالله كه متوجه حرفش نشده بود، پرسيد:چي؟!
-سر رگ را با نخي چيزي ببنديد؛ خون بند ميآيد.
بستند. خون بند آمد. جمال هم وارسي كردنهايش تمام شد:
-برو عقب. از همين راه برگردد عقب.
مجروح با چشمان سرماخورده و خمار گفت: نه ميآيم جلو.
جمال نماند كه باهاش جر و بحث كند. يك آن كه شدت گلولهباران كمتر شد، دستور حركت داد:
-تند... تندتر بايد برسيم زير آن تپههاي جلويي. كسي جا نماند.
ستون از كناره رودخانه كه شيب كمتري داشت، بالا رفت. تپههاي سفيدپوش، جلوي رويشان بود. هر بار كه سر مسلسلها طرف ستون كشيده ميشد، صداشان شلاقوار ميشد. گلولههاي سبك، صداي وز وز ميدادند.
ستون، برفهاي پا نخورده را لگد ميكرد و بيتوجه به همه صداها پيش ميرفت. جمال هم با آن گردن لق لقو جلو ستون بود و هر چند قدم يك بار، برميگشت و عقب را نگاه ميكرد تا كسي جا نماند. اما مگر همه چيز دست او بود؟ يكي دو تاي ديگر تير خوردند تا ستون رسيد زير تپهها و توانست نفسي تازه كند.
بالاي كوهها درگيري سختي بود.از آن بالاها دود و صداي تير و تفنگ بلند بود. فرياد و صداي اللهاكبر و تيراندازيها، نشان مي داد كه همه داشتند پيشروي ميكردند. همه ستونها توانسته بودند خودشان را تقريبا برسانند ته دشت و زير تپهها موضع بگيرند.از عقب هم تانكها دستبردار نبودند. نوك تپهها را هدف گرفته بودند و تند تند شليك ميكردند. سنگرها يكي يكي ميرفت هوا اما هنوز از شدت شليك مسلسلها كم نشده بود. مگر تعدادشان كم بود كه با زدن يكي دو تا، تمام شوند؟
-تو نيا. همين جا بمان. كاري نداري كه. بمان تا كار يكسره شود، بعد آق ماشال را بردار و بيا بالا.
اللهمراد خواست چيزي بگويد و اعتراض كند ولي قيافه جديتر از هميشه جمال را كه ديد، سكوت كرد. بعد برگشت سمت آرپيجيزن زخمي كه توي شيب، نشسته بود و ادامه داد: تو هم همين طور.
بعد تندي رفت سر وقت پسرك سبزهرو و گفت: از اين جا به بعد تو، آرپيجيزني. بلدي كه؟
برقي تو چشمهاي پسرك جهيد. با خوشحالي آشكاري – كه راستي راستي از او بعيد بود- گفت:خوبم بلدم!
اول چيزي زير لب خواند. معلوم نبود چرا اشك توي چشمهاش جمع شد. موشك را گذاشت سر قبضه. كوله امداد را انداخت پشت و قبضه را با دو دست گرفت.
گلولهها يك ريز از روي ستون رد ميشدند و گاهي كه به جايي ميخوردند و كمانه مي كردند، صداي مار ميدادند. جمال، ستون را زير گلولهباران جمع كرد. 15 نفر مانده بودند. به هر كدام توي دو جمله گفت كه چه بكنند و چه نكنند. پسرك سبزهرو را گذاشت سر ستون، درست پشت سر خودش:
هر كجا گفتم، سنگر تيربارشان را بزن.
از هر طرف سرك كشيد و وقتي ديد همه به جايي رسيدهاند كه ميشود حمله را شروع كرد، دستها را به هم ماليد و گفت: آماده باشيد.
منتظر ماند تا پنج فشفشه سبز رنگ – با هم – از پشت سر رفت هوا. –حركت ميكنيم، راه بيفتيد...
