بچگيها
از نمايشنامهي "ديالوگهاي ناتمام"، آنتونيو تابوكي، ترجمهي فرامرز ويسي
سهل و ممتنع در مسير تعادل
بعضي كارها سهل و ممتنعاند؛ سهل و ممتنع يعني در عین حال که چیزی آسان به نظر میرسد، اما امکان تقلیدش هم وجود ندارد. پس برخي از آثار سهل و ممتنعاند؛ مثل شعرهاي احمدرضا احمدي، كه وقتي دو سه تايي از آنها را ميخواني، ممكن است فكر كني، اينطور شعر گفتن، چقدر راحت است! اما كافي است قلم بهدست بگيري، تا چه به مذاقت خوش بيايد، چه نيايد، دريابي كه حتا يك بند شعر مثل او گفتن، چقدر دشوار است!
بعضي از كتابها هم سهل و ممتنعند؛ مثل آنچه كه محمد وليزاده منتشر كرده است، با نام «تاج سر كرانه»، روايتي داستاني از زندگي و مبارزه رئيسعلي دلواري، از مبارزان سرشناس جنوب كشور عليه استعمار انگليس، در بيش از صد سال پيش.

ملكوت
* - از آن جمله گفته است كه همين امشب به ديدن ما خواهد آمد... تنها و يا با ميم... با يكي از بيمارانش به اسم ميم ... گويا ميم لام.
- "ميملام"؟ انگليسي است يا فرانسوي؟
- هيچكدام، خودماني است. م. ل. گويا حروف اول اسمش باشند.
آقاي مودت آه كشيد و گفت:
- ممكن است. خيليها هم اسم پسرشان را دكتر و پروفسور ميگذارند و همانطور كه من بيچاره آقاي "محمود مودت" هستم، آنها مثلا دكتر يا پروفسور مودت ميشوند. ميتوان گفت كه از همان بچگي شانس آوردهاند.
- مرد چاق گفت:...
** ناگهان صدايي آنها را از عالم رؤيا و از دنياي خودشان بيرون آورد: اتومبيلي بود كه بهسرعت نزديك ميشد. آنها مثل خزههايي بودند كه ناگهان در اعماق آب جان بگيرند و يا حيواناتي كه در سكوت قطب از خواب زمستاني خود بيدار شوند...
(بخشهايي از داستان "ملكوت" - بهرام صادقي - فصل ششم)
گفته بودي از خودم بنويسم...
. پنجشنبه غروب بود كه كنار سنگ قبر خاك گرفتهاش روي پنجههاي دو پا نشستم، كف دستم را آرام روي صورتش كشيدم و گفتم: پاشو ببين كي اومده، ببين كيو آوردم كه ببيني. اشك در بادام چشم حلقه زد، از جا برخاستم، كمرم را راست كردم و صورتم را برگرداندم رو به سمت غروب و عمود بر بادي كه ميوزيد.
. روي تخت خواب دراز كشيدهام، يك خط اشك از گوشهي چشمم جاري ميشود، با كمي اضطراب توام با نگراني ميپرسد: چي شده؟ دو طرف لبهاي بستهام به سمت پايين كج ميشود و سرم رو به بالا ميرود؛ يعني هيچي؛ اما هيچي كه دروغ است، ميگويم: رفيق ما چند هفته است گم شده و من تازه امروز فهميدم. داشتم تصور ميكردم كه اگر الان كجاست، چه وضعيت سختي ميتواند داشته باشد؟!
. هر بار كه مثلا نشستهايم و ميوهي خنك يخچالي ميخوريم يا جايي ميرويم و با حسرت و سوز از خاطرات علي ياد ميكند، يا وقتي نوميدانه از من ميپرسد، يعني واقعا داداش مرده؟! مثل همين الان، بغض تا پس كام دهانم ميآيد و فرو خورده ميشود.
. وسط شلوغيهاي روز يا شب كه به آرامش خانه ميرسم، موسيقي گوش ميدهم، دلم ميخواهد با صداي بلند گريه كنم، عجالتا اشكم درميآيد، تا بعد ببينم چه ميشود؟!
. خواب ميبينم روبهروي كسي ايستادهام و براي مرگي كه بيست و جند سال پيش رخ داده، روي شانهي همان كس گريه ميكنم، از خواب بهشكل كشداري بلند ميشوم، بالش پر مرغابيام خيس شده است.
. در خيابان يا پيادهرو كه هستم، يا وقتي پشت ميز كارم در مسير باد كولر نشستهام، گاهي هم زير دوش حمام، بيهوا بغضم تنگ ميشود، اشك تا زير قرنيه ميآيد و باز فروخورده ميشود.
كدام از همهجا بيخبري گفته بود "گريه براي مرد نيست"؟!
سفر
همین حالا
اسمم را بر میدارم و
ـ از این شهر ـ
میروم
حتی قطب،
خورشیدِگرمتری دارد
و مجسمههای یخی
به عدالت
نزدیکترند!
میروم،
آمازون حتی
به قدر گرسنگیاش
شکار میکند،
و در
ممنوعترین جزیره
آزادی
آزاد است،
خدا
سالها پیش
از اینجا رفت!
و حالا
و هنوز
در جهان
مردان و زنان بسیاری
موحدند.
میروم
دفترهای شعرم را
به کودکانی میسپارم
ـ رهاـ
شاید بادبادکی بسازند
خرسند
در آسمان گشادهی جهان!
ضياءالدين شفيعي
حواست باشه كه حواسم هست
«هيچ وقت يك شمع را با بيدقتي روشن نكن و وقتي داري فوتش ميكني كه خاموش شود، حواست باشد كه چهكار ميكني».
از نمايشنامهي "بهسوي كعبه"، نوشتهي آتول فوگارد - آفريقاي جنوبي
/گزارش تحليلي از اكسپو ٢٠١٠ شانگهاي/ ٦
