* همواره در كلاس‌هاي خبرنويسي‌ام به بچه‌ها مي‌گويم تصويري را كه سال‌هاست در سينما و تلويزيون از خبرنگاران برايشان ترسيم كرده‌اند و در آن افرادي در مقابل دري ايستاده‌اند تا به خروج يكي از شخصيت‌هاي داستان به او التماس كنند كه يك سؤالشان را حتا شده در حد يك جمله پاسخ دهند، فراموش كنند. بعد مي‌گويم نمي‌دانم اين كارگردان‌هاي ما اين تصوير را از كجا آورده‌اند!؟ البته منظور اين نمي‌دانم همان مي‌دانم است كه اين‌بار منشا‌ء‌اش فيلم‌هاي مربوط به حدود دهه۶۰ و  ۷۰ ميلادي سينماي غرب درباره گروه‌هاي مافيايي است و البته نتيجه‌اش اين‌كه كارگردان‌ها يا نويسندگان فيلمنامه‌هاي ما يا كپي‌كار صرفند، يا ۴۰-۳۰ سال است چيزي را مي‌نويسند كه درباره‌اش اطلاعات كافي ندارند، يا حاضر نيستند به خودشان زحمت يك تحقيق كوچك را بدهند، يا همه اين موارد. در تداومش هم همه از نبود امكانات مي‌نالند و به خودبزرگ‌بيني‌شان مي‌نازند.

هفته پيش هم در آغاز چهلمين دوره آموزش اصول خبرنويسي و مهارت‌هاي خبرنگاري ايسنا، همين حرف را به بچه‌ها زدم و چند روز بعدش اين تصوير دوباره در مجموعه تلويزيوني "سقوط آزاد" با آن واكنش جالب حامد بهداد به خبرنگاران - در برابر التماس‌هايشان - تكرار شد. بلافاصله در ذهنم مرور شد كه يك مشت بي‌قابليت در مقام فيلمساز، سرمايه عمومي اين مملكت را با بي‌قابليتي‌هايشان به باد مي‌دهند. تازه كارگردان اين كار نامي چون عليرضا اميني است! بعد هم نتيجه گرفتم كه اگر شخصيت خبرنگار اين مجموعه غيرواقعي است، پس مي‌توانم نتيجه بگيرم كه ديگر شخصيت‌هايش، ازجمله شخصيت پليسش هم غيرواقعي است. البته كه غيرواقعي است؛ وگرنه يك پرونده بزرگ امنيت ملي را به يك افسر جوان آگاهي چه‌كار!؟

آن‌وقت عليرضا اميني‌ها وقتي حرف مي‌زنند، از محدوديت‌هاي موضوعي مي‌گويند. او واقعا هم خود لطمه‌ها از مميزي‌ها ديده، ولي واقعا اين سهل‌انگاري‌ها را به مميزي چه ارتباط؟!

در اين جريان است كه يكي مثل فلان كارگردان مشهور چند دهه گذشته سينما افتخارش اين مي‌شود كه در ۲۰ روز فيلمبرداري يك فيلم سينمايي را تمام مي‌كند، آن‌گاه يكي مثل ناصر تقوايي به‌خاطر - يا به‌اتهام و به‌گناه - دقت‌ها و وسواس‌هاي حرفه‌يي‌اش در كار، بايد سال‌ها خانه‌نشين شود.

*اين موضوع را كه گفتم يادم افتاد چند وقت پيش مي‌خواستم چيزي بنويسم كه در پس تعويق‌ها، فراموش شده بود. يك بازيگر مقلد شخصيت‌هاي معروف كه در برنامه خنده‌بازار تلويزيون به ايفاي نقش مي‌پرداخت، با هجمه‌اي شهرت‌آفرين ازسوي برخي چهره‌جا مواجه شد مبني بر اين‌كه چرا اداي آن‌ها را درآورده است. حرف‌ها را كه كنار هم بگذاري مي‌فهمي واقعا مفهوم طنز در جامعه ما در جايگاهي خيلي غريب و بدوي قرار گرفته است. فكر كنم تنها واكنش منطقي - هرچند دور از انتظار و احتمالا با هدفي خاص - از سرپرست وقت باشگاه پرسپوليس بود. اما عجيب‌ترين اظهار نظر را منتسب به حامد بهداد خواندم كه از اين كار به‌عنوان دلقك‌بازي ياد كرده و آن‌را سخيف و سطح پايين خوانده بود. از خودم پرسيدم مگر همين حامدخان كه شخصا و مثل هميشه از فيلم دوران مشهور نبودنش "بوتيك" به قابليت‌هايش علاقه‌مند شدم نه در زمان مشهور شدنش، چند ده ميليون تومان پول نمي‌گيرد كه رفتار يك معتاد، يك پليس، يك جاهل، يك مهندس و غيره و غيره را تقليد كند؟ پس اين چه قضاوتي است؟! اگر پاسخ احتمالي اين باشد كه آن شخصيت‌ها عمومي هستند و كار ارايه شده در تلويزيون معطوف به شخصيت‌هاي حقيقي است، يادآوري مي‌كنم كه در فيلم "شبانه‌روز" عليمحمدي و بنكدار، ايفاي نقش "سياوش كسرايي" توسط بهداد وقتي باعث افتخار دوستان شده بود كه مي‌گفتند همسر كسرايي با ديدن بهداد در آن گريم و ايفاي نقش و تجسم همسرش، حسابي گريه كرده بود.

*اين ترم، هم در كلاس‌هاي كارشناسي ارشدم در رشته علوم ارتباطات دانشگاه آزاد تهران مركز و هم در دوره خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در هر كدام، يك دوست نابينا - يا روشندل - داريم. برايم جالب است كه يكي از اين بزرگواران سختكوش، به اين‌كه محدوديت جسمي‌اش تمايز قايل شدن ديگران را در پي داشته باشد، به‌شدت واكنش منفي دارد و يكي ديگر دوست دارد ديگران با معاف كردن و كمك كردنش، اين محدوديت را به يك امتياز برايش تبديل كنند.