* اسپانيا كه قهرمان شد، خيالم را بردم در مادريد، از پلههاي مترو در خيابان گرين ويا بالا آمدم، به سمت ميدان سول سرازير شدم تا برسم به سمبل ارابهي آزادي در ميدان سيبلس و يكبار ديگر شاهد جشن ملي اسپنيشها باشم. خاطرات خوبي در ذهنم زنده شد؛ اما بعدش غم سراغم آمد؛ نه براي اينكه چرا الان در مادريد نيستم، كه البته اينهم خودش خواستني است، يادم افتاد كه ميگويند در زمان رژيم گذشته، اسپانيا از ايران وام ميگرفته؛ اسپانيايي كه تاريخ چندصدساله و معاصرش مشابهتهاي بسياري با تاريخ كشور ما دارد؛ چه در مشابهت حملهي ايرانيها به اسپانيا با حملهي يونانيها به ايران، ورود اسلام، جنگهاي داخلي و دست آخر هم اينكه يك سال پيش يا پس از سقوط حكومت پهلوي، ديكتاتوري فرانكو هم با مرگ او پايان مييابد؛ اما حالا آن نگاه فاشيستي به چنين تجارت آزادي ميرسد كه وقتي ميگويند رشد اقتصادي اسپانيا در زمان بحران كاهش بيسابقهاي پس از جنگ جهاني دوم داشته، از كاهش ۲/۷ درصدي ياد ميكنند. يادتان باشد كه مراجع رسمي رشد اقتصادي ما را ۵/۰ درصد عنوان ميكنند اما رشد اقتصادي اسپانيا فقط كاهشش ۷ درصدي بوده است. حالا هم در روند آرام روبهرشد خود، در تورنمنتي قهرمان شدند كه فقط براي كشور ميزبان دو ميليارد دلار درآمد مستقيم در زمان برگزاري، از طريق صنعت هتلداري، كرايه خودرو و خريد اقلام مرتبط داشته است.
ياد چين افتادم كه با مرگ مائو در حدود سه دهه پيش، با كنار گذاشتن تفكرات سوسياليزم، از يك كشور توسعهنيافتهي يك ميليارد و چقدر نفري، ششمين اقتصاد بزرگ دنيا را ساختند كه با نظارت از بالاي دولت و اصلاح روشهاي اقتصادي، سطح فقر را براي مردمشان به نصف رساندند.
ياد كرهي جنوبي افتادم كه از نظر نقشهي سياسي، صد سال هم از زمان استقلال و شكلگيريشان نميگذرد؛ همان كرهييهايي كه سه چهار دهه پيش همراه با فليپينيها، نقش اخير كارگران افغاني را در ايران ايفا ميكردند؛ اما پس از ۴۵ سال از آغاز برنامهي توسعهي جديدشان، چنان توسعهاي به صنايع با ارزش افزودهي بالاي خود دادند كه حالا تقريبا اندازهي صادرات نفتي كشور ما صادرات صنعتي دارند و با افزايش حجم صادرات در مدت زمان برنامه از ۱۷ ميليون به ۱۲۳ ميليارد دلار، حالا در عين نظارتهاي بالايشان كه گاه ميزان دموكراتيك بودنشان را زير سوال ميبرد، مردم خويش را به رفاه اجتماعي مطلوبي رساندهاند.
ياد تركيه افتادم كه پدران ميگويند هيچ نداشتند و در فقر غوطه ميزدند، اما از قبل جنگ عراق عليه ايران به منفعتهاي كلان رسيدند. تركها ۹-۸ برنامهي توسعهي پنجساله را اجرا كردند تا از تورم سهرقمي، آنچنان عملكرد مثبت اقصادي از خود بهجا گذاشتند كه حالا به همين دليل، دولت اسلامگرايشان با محبوبيت و پشتوانهي مردمي، ميرود كه نقش بيبديلي در جهان اسلام و منطقه برعهده بگيرد.
ياد مالزي افتادم كه تنها ۵۰ سال است استقلال يافته اما امروز يك كشور در حال توسعه و صنعتي مهم بهشمار ميرود. چراكه با برنامهريزي اقتصادي جدي و افزايش سهم صنعت و توليدات صنعتي در توليد ناخالص ملي با پايهي كشاورزي، چهرهي فقر را در كشورشان كمرنگ كردهاند.
ياد ژاپن افتادم كه ويرانههاي جنگ جهاني دوم را با ۱۱ برنامهي اقتصادي مدون چنان بازسازي كرد كه علاوه بر رفاه عمومي، با رشد اقتصادي باثبات، موقعيت بينالمللي خود را وقتي ارتقايافته ديدند كه ۱۰ درصد توليد ملي جهان را برعهده داشتند؛ اما در برنامههايشان، غناي فرهنگي خود را ناديده نگرفته، مشكلات اجتماعي آينده را هم پيشبيني كردند.
با متمولاني چون برونئي نفتفروش و ايسلند كه حالا ميخواهد بهشت دموكراتيك روي زمين شود، كاري ندارم، اما ميتوانم ياد آلمان بيافتم كه در جنگ جهاني دوم ويران شد؛ ولي با بازيافت غرور ملي مثالزدنيشان، حالا متمولترين كشور حوزهي اتحاديهي اروپا محسوب ميشوند. يا برزيل كه حالا هم گردشگري دارد، هم فوتبال دارد، هم صنعت دارد و هم نفت.
بعد ياد ايران ميافتم.... بگذريم. بگذريم اما خيلي تلخ است يادآوري اينكه ما نيز هم خر را ميخواهيم و هم خرما را، اما بعد ميبينيم نه از خر خبري هست و نه از خرما.
*دو سه سال پيش در منطقهاي در شمال كشور ميهمان يكي از دوستان بوديم، يك شب با بيان اينكه ميخواهد يكي از عجايب چندگانه را نشانمان دهد، پس از صرف شام ما را براي پيادهروي به يكي از شهركهاي حفاظتشده! برد؛ طبيعتا همزمان با بگير و بزنهاي چالش فعاليت گشت ارشاد در تهران، ديدن شهركي كه در آن افراد، بويژه خانمها، پوشش متعارف را رعايت نميكردند، برايم تعجب آور بود؛ بويژه وقتيكه ميديدم اين افراد هنگام عزيمت از محل يك پارتي شبانه به محل ديگر با همين وضعيت، توسط نيروهايي حفاظت هم ميشدند! آنجا بود كه گفتم خدايا! پول كجاها كه حكومت نميكند!؟
همين حرف را در دو سه سال گذشته، خيلي وقتها كه از محل كارم خارج ميشوم، با ديدن چندينبارهي دو ساختمان در حال ساخت، با خودم يا خطاب به دوستانم، تكرار ميكنم. حتما تجربهاش را داشتهايد يا شنيدهايد كه در اين شهر، كافي است يك كيسهي حاوي كمي نخاله يا گچ مقابل منزلتان باشد يا مثلا تابلوي محل كارتان چند سانتيمتري خارج زده باشد، عقابهايي در لباس انسان يا انسانهايي از نژاد قرقي مثل برق (البته نه مثل وقتي كه ميرود و نميآيد، اصلا مثل فرفره) بر سرتان آوار ميشوند كه: ساخت و ساز غيرمجوزدار داري؟ حق بيتالمال را نميدهي؟ با اجازهي كي حريم عمومي را خدشهدار كردي؟! يالا رد كن بياد (منظور: جريمه بده)؛ اما فكرش را بكنيد دو سه سالي است در دو سمت همسايگي محل كار ما كساني دارند ساختمان تجاري ميسازند، بگذريم كه مساحت كارشان خيابان انقلاب را به خيابان شهداي ژاندارمري وصل ميكند، و نيز اينكه از چهار پنج طبقه زير زمين دارند ميساند تا ارتفاع حداقل ۱۰ طبقه، مساله اين است كه هر كاري دلشان ميخواهد ميكنند؛ كابلهاي عمومي را قطع ميكنند، جرثقيل در خيابان كار ميگذارند كه براي ساعتها كل عرض آن را اشغال ميكند و ماشينهاي عبوري بدون هيچ علامت هشداري بايد دنده عقب بروند و مسير ديگري را برگزينند، تا اينكه آلودگي محيطي بسياري دارند و از همه مهمتر اينكه تصورش را بكيند، كساني كه از پيادهروي پر رفت و آمد خيابان انقلاب و راستهي كتابفروشي روبهروي دانشگاه رد ميشوند، بارها و بعضا ماهها مجبور ميشوند چند متري را وارد خيابان شوند و در كنار ماشينها رفت و آمد كنند؛ چون اين ساختمانسازي، پيادهرو را اشغال كرده است. حالا باز يادتان بيايد ماجراي آن قرقيهاي "رد كن بياد" را، پس با من بپرسيد، خدايا! پول كجاها كه حكومت نميكند!؟ راستي بهنظر شما اين افراد اين ميلياردها تومان پول را از كدام راه بهدست آوردهاند كه اينگونه تركتازي ميكنند در پايتخت جهان اسلام؟!؟
شايد اين عصبانيت ناشي از غمي است كه امروز مثل خيلي وقتهاي ديگر، از اخبار نصيبم شد؛ بهنظرم همانقدر كه نامردي است كسي در عنفوان جواني سرطان معده، ريهاش را هم پكانده باشد، يا كارگر ماشين حمل زباله در حفرهي ۱۲ متري ميدان منيريه گرفتار آيد، يا نامردي است كه موقع يك تعقيب و گريز خياباني پليس با مجرمان، گلوله صورت همسر، مادر بچههاي طرف را كه كنارش نشسته بشكافد، همينقدر هم نامردي است كه سقوط داربست يك ابرساختمان در شمال شهر، فرق سري را بشكافد و صورتش را متلاشي كند. متن تاثرگذاري را نوشته خبرنگار جام جم:
چه كسي ديروز مرگ ليلا را به خانوادهاش خبر داد؟ چطور خبر را اعلام كرد؟ لابد اول، شرح حادثه را گفته، مثلا داستان را از حوالي ساعت 9 ديروز آغاز كرده است كه داربست مجتمع تجاري ـ اداري 20 طبقه لعل در بلوار ميرداماد تهران كه درست روي ورودي ايستگاه مترو قرار دارد، از هم گسسته شد و باراني از لولههاي آهني سنگين بر خيابان باريدن گرفت، لابد آن كه پشت گوشي است هول شده و پر سيده: «منظورتان چيست؟ چرا اينها را به من ميگوييد؟» بعد آن كه خبر ميدهد مكث كرده و آهستهتر گفته است: «خانم ليلا... با شما چه نسبتي دارد؟»
چند ثانيه لابد طول ميكشد تا مخاطب اين پرسش به هقهق بيفتد يا شيون كند و نام ليلا را فرياد بزند، اما كاش آن كه خبر را اعلام كرده در همين لحظه گوشي را گذاشته باشد، كاش خانواده ليلا نفهميده باشند او چند ساعت پس از مرگش غريبانه روي آسفالت داغ خط سرعت وسط خيابان ميرداماد دراز كشيده بود، كاش نفهميده باشند دست ظريف و لاغر اين دختر حدودا 30 ساله از زير پارچه سپيد بيرون بود و آخرين شعاعهاي آفتاب اين جهان را ميمكيد، كاش نفهميده باشند باريكه خونش كف خيابان كشيده شده بود و حتي پس از شستن هم پاك نشد، كاش مادرش نداند سر دختركش با سقوط يكي از تيرآهنهاي داربست متلاشي شده است، كاش مادرش نداند خيلي از رهگذران عبوري به حال تنهايي ليلا گريستند، كاش دخترك خانوادهاي نداشته باشد، كاش مادر نداشته باشد، كاش پدر نداشته باشد، كاش همسر نداشته باشد، كاش فرزند نداشته باشد، كاش ليلا هيچ دلبستگي در اين دنيا نداشته باشد، كاش دلبسته كسي نباشد، كاش غريبهاي باشد از سيارهاي ديگر كه رفتنش هيچ دلي را تكان ندهد، كاش پيش از آن كه لوله آهني، تكهاي از سرش را از تنش جدا كند بيهوش شده باشد و درد را حس نكرده باشد، كاش ليلا ديروز، زير داربست مجتمع لعل نبود، كاش ساخت مجتمع، اين همه سال (بيش از 10 سال) طول نميكشيد و پيادهرو خيابان را در اين مدت اشغال نميكرد، كاش مالكان ساختمان نظارت بيشتري بر ساخت مجتمعشان داشتند، كاش آن پيچ كوچك روي داربست زنگ زده و بلند،ديروز شل نشده بود، كاش صاحبان مجتمع يادشان بيفتد كه اگر فروريختن داربست فقط چند ثانيه ديرتر يا زودتر رخ ميداد و مترو در ايستگاه ميرداماد توقف كرده بود، مسافرانش از ورودي روبهروي ساختمان بيرون آمده بودند و اين حادثه شايد دهها كشته برجاي ميگذاشت، كاش متولياي براي حفظ امنيت شهروندان و جلوگيري از حوادث اينچنيني وجود داشت، كاش پيمانكاران مجتمع به اندازه زيبا كردن نماي اين بناي عظيم، براي جان شهروندان هم نگران بودند، كاش آنها بفهمند ديه، ليلا را زنده نميكند، كاش مسوولاني باشند كه جلوي چنين اتفاقاتي را در آينده بگيرند، كاش... كاش ليلا امروز زنده بود و يادداشتمان را ميخواند.
مريم يوشيزاده / گروه جامعه
يادم ميآيد چند سال پيش كه با اميد شريف موسوي در يك اتاق همكار بوديم، ميگفت هر وقت به داربستي ميرسم، ياد بچهمحلمان ميافتم كه حالا از گردن به پايين قطع نخاع است و روي ويلچر مينشانندش سر كوچه حوصلهاش سر نرود، پس راهم را منحرف ميكنم تا از زير هيچ داربستي رد نشوم.
حالا عكسهاي حادثهي مزبور را هم ببينيد:
http://www.jamejamonline.ir/pics.aspx?newsnum=100879775340
ياد حرف قديميها هم ميافتم و آن ماجرا كه ميگفت خون را با خون پاك نميكنند. راستي چطور ميتوانند خون را با پول پاك كنند؟ صاحب اين برج الان در كدام ييلاق تابستاني يا كدام ساحل مديترانهيي لم داده، دَمَر دراز كشيده و استراحت ميكند؟