جماعت!
از بانك روبهروي سردر دانشگاه تهران خارج شدم تا باعجله به خبرگزاري برگردم، در پيادهروي اشغال شده از عبور مرورو آدمهايي كه اگر براي خريد كتاب درسي نيامده باشند، شاخكهايشان براي كتابهاي ناياب و زيرزميني يا آثار افراد مشهور - كه خريدن كتابهايشان به يك ژست فرهنگي تبديل شده - كار ميكند، محمدعلي بهمني و محمد سلماني را ديدم كه مثل خيلي وقتها، شانه به شانهي هم داشتند به سويي ميرفتند. از آخرينباري كه ديده بودمشان كمي فرسودهتر شده بودند. وقتي از آنها جدا شدم تا به مسيرم ادامه دهم، داشتم به اين فكر ميكردم كه اين آدمها آمدهاند دنبال كتاب اينگونه آدمها، آنوقت خود اين آدمها را نميشناسند. نمي أانم مسببش كيست و از كجاست، اهل اغراق و بزرگنمايي شيفتهوارانه آدمها هم نيستم، اما اعتراف ميكنم دوست داشتم داد بزنم كه هاي جماعت!....
ميروم كه به مراسم نكوداشت اسد امرايي برسم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ مهر ۱۳۹۰ ساعت 15:55 توسط عليرضا بهرامي
|