بهرامی به مهر خبر داد:

هفتمين نشست "عصر روشن" هفته آینده برگزار می‌شود

تهران:۱۶:۱۴ ,  ۱۳۸۹/۰۸/۲۹

نشست آتی "عصر روشن" به دلیل تقارن با عید غدیر در اولین پنجشنبه ماه آذر برگزار نمی‌شود و زمان برگزاری آن در هفته آینده خواهد بود.

علیرضا بهرامی دبیر این نشست‌ها با اعلام این خبر به خبرنگار مهر گفت: نشست ماه آتی عصر روشن که می‌بایست پنجشنبه اول ماه آینده (4 آذر) برگزار می‌شد، به دلیل همزمانی با عید غدیر خم در یکی از روزهای پایانی هفته آینده برگزار می‌شود.

وی با بیان اینکه "موضوع این نشست شعر است" بر لزوم تنوع و انعطاف‌پذیری در برپایی این نشست‌ها تاکید کرد و افزود: از این پس سعی می‌کنیم نشست‌های "عصر روشن" هم به لحاظ زمانی، هم به لحاظ مکانی و هم از نظر محتوایی با انعطاف‌پذیری بیشتری برپا شود.

دبیر نشست‌های مذکور در توضیح این نکته گفت: منظور از انعطاف زمانی این است که اگر لازم باشد و به خاطر مناسبت‌هایی از این دست (عید غدیر غم) که موجب تعطیلی نشست می‌شود، سعی می‌کنیم در فاصله یکماهه میان دو نشست (داستان و شعر) نشست‌ها و میزگردهایی دیگر با موضوعات مرتبط با ادبیات برگزار کنیم و تاریخ نشست‌ها  لزوماً مشخص نخواهد بود.

بهرامی همچنین اضافه کرد: قصد داریم در نشست‌های آتی به مباحث هنری مرتبط با ادبیات هم بپردازیم و لذا احتمال برگزاری نشست‌های "عصر روشن" - با توجه به امکانات محل فعلی برپایی نشست‌ها - در مکان‌های دیگر وجود دارد؛ چرا که اگر برای برپایی نشستی نیاز به نمایش فیلمی و عکسی باشد، ما باید در محلی مثل آتلیه یا سالنی بزرگتر که این امکان را به ما می‌دهد، نشست را برپا کنیم.

وی بر لزوم انعطاف‌پذیری محتوایی این نشست‌ها هم تاکید کرد و گفت: از این جهت و همانطور که تا کنون بوده، سعی می‌کنیم از یک سو درگیر ژست‌های کاذب و از سوی دیگر بی‌هویتی نشویم و افرادی را دعوت کنیم که جریان‌های ادبی مختلف را نمایندگی می‌کنند.

با خودم حرف مي‌زنم *

حسن همايون - هفته‌نامه "مثلث" شماره ۵۲

 كاش كسي بود مثل «فيلم كوتاه» و «داستان كوتاه» كه تعريفي دارد، براي «شعر كوتاه» در زبان فارسي هم تعريفي دست و پا كرده مي‌كرد تا دست كم منِ ِ مخاطب، تكليفم روشن باشد كه از « شعر كوتاه» چه انتظاري داشته باشم. از قرار معلوم كسي اين كار را نكرده است. اين‌ها را گفتم تا يادآور شوم كه مجموعه‌ي شعر كوتاه «وقتي كه برف مي‌بارد» عليرضا بهرامي را مي‌توان از اين منظر نگاه كرد.

«تو مثل يك مجموعه‌ي شعري / هر چند صفحه كه خواندم / بايد مكثي كنم / و لذتي و گاه تعمقي / و بين هر دو خوانش / با خودم حرف بزنم»، وجه مميزه اين شعر از مجموعه‌ي «وقتي كه برف مي‌بارد» با ديگر شعرهاي مجموعه، تفاوتي هست كه از تشبيه كردن به دست مي‌دهد. در وجوه ديگر مثل همين مثل كه ادات تشبيه است و نحوه به كارگيري زبان، شعرها در شباهتي نزديك همديگر را  پيدا مي‌كنند. نگاه جمال‌گرايانه‌ي راوي در شكل‌هاي روزمره‌ي زيست و اشيا، راه روايت شدن شعرش را هموار مي‌كند. تصويري بر جا مي گذارد و مي‌گذرد. البته عموما اين تصوير حسي را نيز در مخاطب برمي‌انگيزد كه تا خوانش شعر بعدي پايدار است. با اين حال ما كمتر مجال مي‌يابيم تا شهود محض شاعر را به تماشا بنشينم، از فرط واقعي بودن اتفاق‌هايي كه در شعر مي‌افتد، اين اتفاق هر چند آستانه و ساحت باورپذيري متن را بالا مي برد؛ اما مخاطب را كم و بيش با ملال تصويرها و فضا‌هاي اشباع‌شده از تكرار هم تنها مي‌گذارد گاهي. راوي اول‌شخص با اقتداري كه در روايتش دارد، ناخودآگاه از خاطر مي‌برد كه شعر مي‌نويسد و نبايد خيال را به حال خود رها كند به هر جا كه مي‌خواهد برود، خُب جناب خيال همان كاري را مي‌كند كه پيش‌تر كرده است و دست راوي و مخاطب را مي‌گيرد از همان مسيرهايي مي‌رود كه پيش‌تر رفته است  و انگار كه نه انگار اقتضاي زيبايي‌شناختي امروزي آشنايي‌زدايي و به هم زدن عادادت ذهني مخاطب است. همين مي‌شود كه در اين مجموعه‌ي شعر عيني‌گرايي‌ با در هم آميختن اقتدار روايي شاعر گاه ايده‌‌هاي شاعرانه زيبايي را به گزارشي كوتاه تنزل مي‌دهد. آيا اين تنزل زيبا‌ست؟ اين‌كه در اشيا دخل و تصرف  قابل انتظاري رقم نخورد  و چيزها همان‌جور كه هستند، همچنان در شعر هم باشند، زيباست؟

 عيب مي جمله بگفتي هنرش نيز بگو. ايجاز مجموعه‌ي شعر«وقتي كه برف مي‌بارد» ارزش زيبايي‌شناختي –  بلاغي هست كه مي‌توان به عنوان امتياز اين مجموعه ياد كرد. مثلا به اين شعر نگاه كنيد: «دست‌هايم سرد است / اما / پاي هر پنجره / يك آفتاب‌گردان مي‌كارم» و يا «پس از اين / گاه‌گاهي از بهشت / نگاهم كن / نازنين!» و يا «پيراهن سفيدت را دوست دارم / آن چنان كه / در برف صبحگاهي غلت زدن را».

 مجموعه‌ي شعر«وقتي كه برف مي‌بارد» را اتفاقي بايد دانست در كنار مجموعه‌ي شعرهايي كه طي اين سال‌ها منتشر شده است. شانه به شانه‌ي جريان هاي متعارف شعر از تجربه‌هاي زيست كم و بيش مشترك و نزديك به هم آدم‌هاي اين روزهاي تهران گفته است. هرچند شاعر لزوما به اجرايي شبيه ديگران تن نداده و  نشان داده است دوست دارد از ديگري  فاصله بگيرد، اما اين فاصله آن‌قدر زياد نيست كه با فروتني اعتراف كنيم مجموعه‌ي شعر«وقتي كه برف مي‌بارد» متمايز از شعر اين سال‌هاي ادبيات معاصر است. هرچند اين تجربه‌هاي نزديك به هم را نبايد ناشي از عدم تفاوت شاعران دانست؛ بلكه به نظر مي‌رسد بايد اين عدم تمايز‌هاي روشن و محرز را ناشي از رفتار اداره‌ي مميزي دانست  كه همواره به شكل‌هاي مختلف اصلاح و حذف در مجموعه‌ي ‌شعرها، مجال ديده شدن تمايز شاعران را از مخاطب مي‌‌گيرد. البته در مورد اين مجموعه به گفته‌ي شاعر، اتفاق ناگوار سانسور رخ نداده است.

 از اول هم برمي‌آمد اين شاعر كاسه‌اي زير نيم كاسه داشته باشد، دارد با خودش حرف مي‌زند. مونولو‌گ هاي عليرضا بهرامي در مجموعه‌ي «وقتي كه برف مي‌بارد» آن‌جا كه به عشق‌ مي‌رسد، حتا به لكنت هم مي‌افتد، گرم هست و پرحرارت، اين صرفا ناشي از وجود عشق و تغزل نيست؛ خلاقيت شاعر در اين زمينه انصافا قابل انكار نيست. اما آن‌جا كه به روايت انسان در وضعيت اين‌جايي - اكنوني مي‌رسد؛ ناگزير به نوعي بيان سرد و گاه تصنعي مي‌افتد. اين، هم مي‌تواند آسيب باشد و هم يك ارزش زيبايي‌شناختي؛ آسيب از آن جهت كه انتظار مخاطب در رويكرد عيني‌‌گراي شاعر كمتر برآورده مي‌شود و ارزش به اين اعتبار كه شاعر در بيان احساس و تألمي كه مي‌برد، اغراق نمي‌كند تا از رهگذر قلقلك دادن حس مخاطب، بارش را ببندد و اين يعني صداقت داشتن. گواه اين ادعا، زبان مبتني بر توصيف شاعر در شعر است كه اصلا ميل به جان كندن براي تراژيك  نشان دادن يك وضعيت ندارد. باور كنيد. صميمي‌است. باور كنيد اين صميمت فقط يك ارزش زيبايي‌شناختي صرف نيست، يك ارزش اخلاقي هم هست؛ مسأله‌اي كه اين روزها جامعه‌ي ما عميقا به آن نياز دارد. باور كنيد و  مثلا اين شعر را بخوانيد: «هر بار كه يادم مي‌آيد نيستي / تازه حس مي‌كنم چقدر تنها هستم / درست مثل وقتي كه / به آخرين اتوبوس شب نمي‌رسم / مثل روزهاي بي‌پولي آخر ماه / مثل وقتي كه در روزنامه / ماجراي مردي را مي‌خوانم / كه جلبك‌هاي تلخ زير پل را / در شش‌هايش حس كرد / يا مثل وقتي كه از پنجره‌ي هواپيما / به پسر كارگري فكر مي كنم / كه احتمالا در كنج يكي از نقطه‌هاي نوراني / - روي زمين / دست‌هايش را دور زانوها حلقه كرده / و بي‌اعتنا / لحظه‌اي به سمت ما نگاه مي‌كند».

____________________
* از مجموعه‌‌ي شعر «وقتي كه ‌برف مي‌بارد»

حرف‌هاي خودماني

*وقتي‌كه خيلي اتفاقي با اميد كه حالا نمي‌دانم كجاست و چه مي‌كند فيلم مستند "هشتصدقدم در لاله‌زار" را با حضور و روايت مسعود كيميايي ساختيم، وقتي براي ساخت فيلم مستندي درباره تاراج آثار تاريخي در جيرفت پيش‌قدم شديم، وقتي براي فيلم "دماغ به سبك ايراني" مهرداد اسكويي پژوهش مي‌كردم، وقتي در فيلم «ايمان بياوريم به آغاز فصلي سرد» عطيه عطارزاده حرف مي‌زدم، وقتي براي فيلم زندگي "ماركو گريگوريان" زهرا راد در دفتر فيلم‌سازي ساسان توكلي نريشن مي‌گفتم، شايد فكر نمي‌كردم كه اين روزها براي كار ساخت فيلم مستند در خارج از كشور دعوت شوم و ظرف چند روز به‌عنوان راوي جلو دوربيني باشم كه هزاران كيلومتر آن‌طرف‌تر روشن شده است؛ اين‌بار با رضا قدياني و فيلمي درباره اكسپو 2010 شانگهاي كه قرار است با ماجراي روند توسعه كشور چين ادامه يابد.  شايد به همين نسبت و بيشتر از اين، وقتي خردادماه گذشته چين را كه براي اولين‌بار با شانگهايش ديده بودم ترك مي‌كردم، اصلا فكرش را نمي‌كردم كه حالاحالاها به اين كشور برگردم، چه رسد به اين‌كه بتوانم ديگر شهرهايش را هم ببينم. اما خب اين‌گونه شد و ما حالا برگشته‌ايم؛ پس ديگر تعجب نمي‌كنم اگر همين فردا براي سومين‌بار باز به كشور پهناور شرق آسيا يا مثلا تا آخر سال به كره مريخ عازم شوم.

خلاصه، اين شد كه علاوه بر نديدن نمايشگاه مطبوعات براي اولين‌بار در ۱۲-۱۰ سال گذشته و مهم‌تر از آن محروم شدن از ديدار سالي يك‌بار برخي دوستانم، زحمت برگزاري ششمين نشست عصر روشن هم بر دوش دوستان و همكاران عزيزم افتاد كه همين‌جا از ساره دستاران، هاشم اكبرياني و محسن فرجي كه زحمت مجري‌گري اين نشست را برعهده داشت، تشكر مي‌كنم.

**وقتي فقط چند روزي از مملكتت دوري اما در دلايل حركت رو به توسعه‌ي كشورهاي تا ديروز فقير آسيايي غور مي‌كني و در همين فكرها هستي كه به فرودگاه بين‌المللي تهران مي‌رسي، و اولين پالس‌هاي منفي را از راننده‌هاي تاكسي فرودگاه دريافت مي‌كني، بعد سر چهارراه مي‌بيني كه ماشين پليس چطور از چراغ قرمز رد مي‌شود، بعد به خانه كه مي‌رسي اولين خبر تلويزيون نظاره‌گري پليس و مردم بر قتل جانكاهي در يكي از ميادين شمال تهران است، بعد موبايلت را كه روشن مي‌كني اولين مسيج خبر محروميت مادام‌العمري وزنه‌بردار ايراني به‌دليل دوپينگ است، صبح كه از خانه بيرون مي‌زني و باز شرايط رانندگي در تهران را تحمل مي‌كني و سركار كه مي‌رسي باز همان مشكلات تحميلي مسخره، دست‌وپاي رسالت! اطلاع‌رساني را به ... كشيده‌اند، وقتي باز... وقتي باز... وقتي باز... با خودت فكر مي‌كني به چه چيزي دل‌خوشي؟!

اما من به خيلي چيزها دل‌خوشم عزيزجان!

*** در همين فضاي مجازي اينترنت شعري خواندم از شاعري به‌نام "م. م." كه هرچند با ايدئولوژي تندش چندان سازگاري نداشتم، اما برايش احترام قايل بودم. بويژه كه يادم مي‌آيد يك بار هم طاهره صفارزاده به نيكي از او ياد كرد. اما شعر سخيفي داشت كه گويا در حمايت از عليرضا افتخاري در برابر محمدرضا شجريان نوشته بودش. بگذريم كه جانب پول‌پرستي را به خيال حق‌گرايي گرفتن، به بيراهه رفتني گزاف است، بگذريم كه شعر از نظر فني خيلي ضعيف بود، بگذريم كه شجريان و دوستانش را چند وزغ در كف پرواز سيمرغ و افتخاري را سروي در برابر خزه و خزنده و وزغي كه حتما منظورش شجريان است تصوير كرده بود، بگذريم كه يادش به‌خير زماني با آثاري چون سرو سيمين افتخاري چه روزگاري در نوجواني گذرانديم، آنجايش برايم جالب بود كه گفته بود: «آواي تو داوودي و حلق تو حسيني است »!!!!

خلاصه اين‌كه فهميديم ترانه‌هاي دلكش و پوران و الهه و پروين و مرضيه و... داوودي است و از اين پس با حكم جديد، مي‌تواند در عزاداري ايام محرم پيش رو، توسط مداحان عزيز مورد استفاده قرار گيرد.

متاسفم كه براي تمايلات دنيوي خود، هر مفهوم والايي را هم حاضريم به بازي بگيريم؛ متاسفم آقاي م. م. كه نه آنچه گفته‌اي شعر است، نه گوينده‌اش را مي‌توان شاعر دانست. متاسفم!

**** سعي مي‌كنم يكي از پست‌هاي نزديك، شعر باشد.