سهل و ممتنع در مسير تعادل
سهل و ممتنع در مسير تعادل
نگاهي به کتاب «تاج سر کرانه» نوشتهي محمد وليزاده
عليرضا بهرامي
بعضي كارها سهل و ممتنعاند؛ سهل و ممتنع يعني در عین حال که چیزی آسان به نظر میرسد، اما امکان تقلیدش هم وجود ندارد. پس برخي از آثار سهل و ممتنعاند؛ مثل شعرهاي احمدرضا احمدي، كه وقتي دو سه تايي از آنها را ميخواني، ممكن است فكر كني، اينطور شعر گفتن، چقدر راحت است! اما كافي است قلم بهدست بگيري، تا چه به مذاقت خوش بيايد، چه نيايد، دريابي كه حتا يك بند شعر مثل او گفتن، چقدر دشوار است!
بعضي از كتابها هم سهل و ممتنعند؛ مثل آنچه كه محمد وليزاده منتشر كرده است، با نام «تاج سر كرانه»، روايتي داستاني از زندگي و مبارزه رئيسعلي دلواري، از مبارزان سرشناس جنوب كشور عليه استعمار انگليس، در بيش از صد سال پيش.
البته هر سهل و ممتنعي - كه البته در اينجا با كمي تخفيف در ممتنع بودنش در نظر ميگيريم - راز يا رازهايي در دل خود دارد كه اساس آن را فراهم كرده است، و شايد بتوان گفت، رمز اصلي سهل و ممتنع شدن كتاب وليزاده، دقت او در حفظ نوعي تعادل است كه موجب شده تا اثري پديدار شود كه در نگاه اول، خيلي ساده و خلق آن هم راحت بهنظر برسد، اما كافي است قلم بهدست بگيري و بخواهي كه دربارهي يكي از شخصيتهاي تاريخي بنام، اثري مشابه بيافريني، و آنگاه متوجه شوي اگر راز خلق يك اثر سهل و ممتنع را درك نكرده باشي، راه به جايي نخواهي برد. وليزاده گويا اين راه را در حفظ اعتدال و پايبندي به آن پيدا كرده است كه اين نوشته، از چند منظر به اين اصل انكارناپذير ميپردازد كه اساس شكلگيري اين اثر تاريخي - داستاني را شكل داده است. چرا كه هر فردي گمان ميكند بهواسطهي تماشاي يك سريال تلويزيوني ولو نهچندان جديد دربارهي زندگي و مبارزات رئيسعلي دلواري يا حتا بخشي از آن، نگارش چنين كتابي، كاري عبث يا بسيار سهل بوده است. اما محمد وليزاده با «تاج سر كرانه» ثابت كرده كه هر دو اين تلقيها در مقام عمل، كاملا رد شده از آب درآمده است.
نگارنده كتاب بنا بر چند دليل و برخي ويژگيهاي موضوع كه در بالا اشاره شد، خود را در اجبار ديده است كه مواردي را رعايت كند و ويژگيهاي ديگري به آن بيفزايد تا خواننده كه در ابتدا ممكن است با ترديد يا حتا اكراه، كتاب را در دست بگيرد، در پايان، با آنچه در بالا محتمل دانستيم، يا دستكم بخشي از آن، كه همان بيهوده بودن خلق چنين اثري است، قضاوتي متفاوت داشته باشد. براي اين منظور، بايد در تمام اثر، مواردي رعايت شده باشد كه خيلي قبل از پايان، در همان قضاوت اوليه كه ممكن است در همان پنج صفحه نخست بهدست آيد، بهسلامت عبور كند. مهمترين ويژگي القاي به اثر نيز براي نيل به اين منظور، همان حفظ مسير اعتدال بوده كه دستكم در چند جنبهي «برخورد تاريخي – داستاني»، «استفاده از زبان بومي» و «روايت صادقانه از شخصيتهاي داستان» نمود يافته است كه بهطور مجزا به آنها ميپردازيم:
«درياي ناآرام، موجهاي كفآلودش را به ساحل دلوار ميكوبيد. مردان آبادي دلوار، خانهي رئيسعلي را دوره كرده، زير نخلهاي سركش اطراف خانه به انتظار نشسته بودند». اين پاراگرافِ نخست «تاج سر كرانه» است. از همين نخستين گام كتاب و مجموعهي واژهها، تركيبها و تصويرهاي آن، مخاطب درمييابد كه با اثري مبتني بر واقعيت تاريخ كه از قلم و زبان شاهدان و مورخان بهجا مانده است، با چاشني خيالپردازي هنرمندانهي يك نويسنده مواجه است. وليزاده در اثر خود نهچنان به تاريخ روايتشده و بهنگارش درآمده محدود مانده كه نوشتهاش به كتابهاي تاريخ دوران مدرسه ماننده شود، نهچنان افسار قوهي تخيل خويش را رها كرده كه به ميزان وفادارياش به اتفاقهاي رخداده در تاريخ لطمه وارد شود. بهويژه آنجا كه لحظهها و احساسات فردي شخصيتهاي داستانش، و البته نقش اول آن، رئيسعلي، را تصوير ميكند و در عين اينكه با آوردن آنها، حتا در بخشهاي جذابيتهاي هيجاني اثر را افزايش داده و از كسالتباري كار ميكاهد، چنان هم رفتار نميكند كه مخاطب مدام از خود بپرسد، مستندات نگارنده براي بخشهايي از داستان كه طبعا در چند منبع مورد استفادهاش و نيز روايتها نيامده، از كجا آورده است؟! چرا كه نگارنده، مرز بين اين دو قسمت اثر، يعني رويدادهاي مبتني بر متنهاي تاريخي و خيالپردازيهاي نهچندان دور از امكان و واقع را با حفظ اعتدالي بهنسبت دقيق، بسيار غيرشفاف و نرم كرده است كه چندان بهچشم نميآيد.
اعتدال راهگشاي ديگر در اثر مورد بحث كه احتمالا بهدليل آن، مورد توجه جايزهي جلال آلاحمد واقع شود، در استفاده از زبان بومي منطقهي تنگستان بوشهر، در قامت گفتوگوهاي ميان شخصيتهاي داستان است. در واقع راوي اثر به زبان فارسي رايج با خواننده سخن ميگويد، اما آنجا كه به مكالمهي ميان مردم جنوب ميرسد، با زبان مادري خودشان سخن را منتقل ميكند تا شايد از اين رهگذر، صميميت و باورپذيري بيشتري به متن داستان داده باشد. اما جالب اينجاست كه اين استفاده از زبان محلي، براي خواننده غيربومي و غيرآشنا با فرهنگ عامهي منطقه، مشكل خاصي ايجاد نميكند. چنين رهآوردي، هم به نزديكي زبان رايج در اين منطقهي كهن از كشورمان ميتواند برگردد كه در خيلي از موارد، تنها يك لهجه و تلفظ خاص به واژههاي مورد استفاده افزوده است، هم به دقت نگارنده در پرهيز از واژههاي خاص و بهنوعي تخصصي ميتواند مربوط باشد، تا جايي كه با وجود آنكه زبان بومي، بخش قابل توجهي از متن را به خود اختصاص داده است، خواننده نيازي به پاورقي جهت معني لغات پيدا نميکند.
اما نكتهي ديگر كه در مسير اعتدال، قابل اشاره مينمايد، نوع برخورد صاحب اثر با شخصيتهاي تاريخي دورهي مبارزات ضداستعماري مردم جنوب در مقطع مورد اشاره است. به زبان دقيقتر، توجه خالق «تاج سر كرانه» در مواجهه با شخصيتهاي داستان و ميزان واقعبيني و واقعپذيري معطوف به آنان، كه كاملا وجود خارجي داشتهاند و مراعات انصاف در برخورد با آنها در يك اثر تاريخي داستاني، بهشدت لازم مينمايد که وليزاده اين مهم را نسبتا رعايت كرده است. در واقع شخصيت مبارزان جنوبي در اين اثر نه سياه سياه است، نه سفيد سفيد، بلكه در طيفي بين اين دو قرار دارند. شايد براي نخستينبار باشد كه خوانندهاي در يك اثر هنري مربوط به شرح دلاوريهاي مبارزان خطهي جنوب كشور در برابر يورش استعمارگران، با وضعيتهايي اينچنين روبهرو ميشود كه مثلا از حسادت شيخحسينخانچاهكوتاهي و زايرخضرخان – از سران مبارزان – نسبت به رئيسعلي دلواري و سعي آنان در حذف تشكيلاتي او در مقاطعي خاص، سخن ميگويد.
البته ناگفته پيداست كه اين رفتارها، چيزي از ارزش كوششهاي شجاعانه و ايثارگرانهي آنان نخواهد كاست و از سوي ديگر، دلاوريهاي يك مبارز، نافي وجود رفتارهايي بشري، حتا فراتر از آنچه كه در اين كتاب به برخي از نامهاي سرشناس نسبت داده شده، نيست. چرا كه بيشك، هر كدام از اين افراد كه قرار نيست حتما انسان كامل بوده باشند، در زندگي شخصي خود، چه قبل و چه در حين مبارزات، از رفتارهاي بشري مانند بسياري ديگر از آحاد جامعه برخوردارند. اين نكتهي مهمي است كه در آثار مربوط به ساير رخدادهاي مشابه، از جمله مبارزات مشروطه، بهويژه در آذربايجان، جريان انقلاب اسلامي و نيز جنگ تحميلي هشت ساله و دفاع مقدس، مورد توجه ميتواند قرار گيرد.
البته همانطور كه گفته شد، وليزاده در اثر خود، به موفقيت نسبي در اين زمينه دست يافته است. چرا كه ديدگاه او به رئيسعلي دلواري – همچون آيتالله اهرمي و كساني ديگر – در كل، بهسمت سفيد طيف يادشده سوق دارد و شايد سوق يافتن مبارزان ديگري چون شيخحسينخانچاهكوتاهي و زايرخضرخان بهسمت خاكستريتر همين طيف نيز به نفع او صورت گرفته باشد. اما در هر صورت، بهرغم بار مثبت تزريقشده به رئيسعلي در اين اثر كه در كل، امري غيرطبيعي هم نيست، باز او را در مقام يك قديس برگزيده و نازل شده از آسمانها نميبينيم. او نيز بشري است مانند ساير ابناء بشر كه هم در لحظاتي ميترسد، هم احساسات خانوادگي دارد، هم بيتوجهي به خود را نميتواند تحمل كند و خيلي چيزهاي ديگر، اما در عين حال، مانند بسياري ديگر از انسانها در طول تاريخ، داراي خصلتهاي نهاده و تقويتشدهاي چون غيرت و تعصب، شرف و وجدان، هوشمندي، شجاعت و باز هم احتمالا خيلي چيزهاي ديگر است.
نويسنده، در جايي از كتاب، از زبان رئيسعلي آورده است: «كنسول انگليس غلط كرده. مگه مو سي پول ميجنگُم كه به مو رشوه ميده؟ مو ميخوام او اينجا نباشه. مملكت ما رو اشغال كردَن، نيزه هم گذاشتن زير گلومون، اونوقت انتظار دارن ساكت بشينيم. نه خان، تا رئيسعلي زندهن نميذاره اُو خوش از گلو اجنبي پايين بره...»
و در جايي ديگر در مكالمهي ميان رئيسعلي و يكي از همسرانش (فاطمهآقا)، از زبان فاطمهآقا ميخوانيم: «نه، مگه تو فكر ميكني آدم خوبي هسي! تو تا مو ياد دارُم تفنگ دستت بيده. مگه تفنگ چه داره غير از آتيش و گلوله؟! مگه آتيش و گلوله هم خوبن؟ اصلا روز اول كه منو گرفتي، مگه گفتي كه قراره سه زن ديگه هم بگيري؟ اينا به كنار! يه روز خوش سي ما نذاشتي. يه لحظه دلُم آروم نداشته. عين سير و سركه دائم ميجوشه كه كي خبر شهادت تو رو برام ميآرن.»
و البته در بخشي از پاسخ نيز از زبان رديسعلي نوشته است: «...مگه مو مرض دارُم كه خون كُنم؟ مگه چه لذتي داره كه آدمي دائم تفنگ دسُش باشه و ندونه كه گلوله بعدي جون كدوم بني بشري رو ميگيره؟ مگه مو خودُم به ئي راه رفتم؟ ولله مو خيلي دلُم ميسوزه ولي چه كنُم؟ دشمن اومده چارچوب در رو كنده، وارد خونه شده، به ناموس مردم رحم نميكنه، به ئي درختاي بيگناه رحم نميكنه. مو واقعا نميدونم ولي خودت گفتي برو سي خاطر اولاد زن بگير. يادت رفته با رضايت خودت بيد؟ مگه نگفتي غمي تو مو پيدا كردي و راضي نيسي كه مو ناراحت باشُم؟ شما خيال ميكنين وقتي مو ميرُم جهاد اصلا به فكر شما نيسم؟! به خدا قسم دلم همين جا پيش شما ميمونه.»
از اين سه محور كه بگذريم، «تاج سر كرانه» با وجود معدود غلطهاي املايي و تايپي، از نوعي فصلبندي ابتكاري سود ميبرد كه با شمارهگذاري يا عنوان خاصي مشخص نشده، بلكه در نوع صفحهبندي، هر چهار پنج صفحه، به يك فصل متمايز تقسيم شده است تا هم دست نويسنده براي برخي پرسشهاي زماني يا مكاني باز گذاشته شود، هم موجبات خستگي خواننده را ايجاد نسازد؛ بهگونهاي كه اين كتاب 110 صفحهاي را در يك روز و لابهلاي كارهاي روزانه بتواند بخواند.
اما همهي اينها نميتوانست حاصل شود، جز با توانايي نويسنده كه بهويژه در دو بعد، او را در نگارش اين اثر بخصوص، تمايز احسن بخشيده است؛ يكي سابقهي فعاليتهاي او در حوزهي نشر و رسانه و نتيجهي آشنايياش با تجربههاي موفق و ناموفق بسياري از آثار ادبي يا آثار مشابه، كه گويا اين قوت را به او بخشيده است تا با استفادهي بهينه از همهي تجربيات شخصي و مشاهده شده، ويژگيهاي مثبت اين اثر را افزايش دهد. ديگر اينكه محمد وليزاده، به گواهي شناسنامه و آنچه كه مينمايد، از اهالي و وارثان همين منطقهاي است كه ماجراي داستان و شخصيتهايش به آنجا مربوطند. اما خوشبختانه اين ويژگي تنها موجب شده كه با تسلط به موضوع، روايتي مختصر و مفيد از آن ارايه دهد و با وجود اين تعلق خاطر، با نگاهي احساسي و تعصبي، ناشي از احساسات ناسيوناليستي، به يك ماجراي تاريخي و شخصيتهاي موجود در آن نپرداخته است، بلكه درنتيجهي واقعبيني و صداقت جاري در اثر، با خوانندهي كنجكاو و غيربومي خود، ارتباط برقرار ميكند. اين مدعا را، به چاپ دوم رسيدن كتاب در مدت كمتر از سه ماه، بهخوبي مستدل ميكند.
ماهنامهي "جهان كتاب" - شماره ۲۵۳ و ۲۵۴ خرداد و تير ۱۳۸۹ - ص ۲۴ و ۲۵