گفته بودي از خودم بنويسم...
. پنجشنبه غروب بود كه كنار سنگ قبر خاك گرفتهاش روي پنجههاي دو پا نشستم، كف دستم را آرام روي صورتش كشيدم و گفتم: پاشو ببين كي اومده، ببين كيو آوردم كه ببيني. اشك در بادام چشم حلقه زد، از جا برخاستم، كمرم را راست كردم و صورتم را برگرداندم رو به سمت غروب و عمود بر بادي كه ميوزيد.
. روي تخت خواب دراز كشيدهام، يك خط اشك از گوشهي چشمم جاري ميشود، با كمي اضطراب توام با نگراني ميپرسد: چي شده؟ دو طرف لبهاي بستهام به سمت پايين كج ميشود و سرم رو به بالا ميرود؛ يعني هيچي؛ اما هيچي كه دروغ است، ميگويم: رفيق ما چند هفته است گم شده و من تازه امروز فهميدم. داشتم تصور ميكردم كه اگر الان كجاست، چه وضعيت سختي ميتواند داشته باشد؟!
. هر بار كه مثلا نشستهايم و ميوهي خنك يخچالي ميخوريم يا جايي ميرويم و با حسرت و سوز از خاطرات علي ياد ميكند، يا وقتي نوميدانه از من ميپرسد، يعني واقعا داداش مرده؟! مثل همين الان، بغض تا پس كام دهانم ميآيد و فرو خورده ميشود.
. وسط شلوغيهاي روز يا شب كه به آرامش خانه ميرسم، موسيقي گوش ميدهم، دلم ميخواهد با صداي بلند گريه كنم، عجالتا اشكم درميآيد، تا بعد ببينم چه ميشود؟!
. خواب ميبينم روبهروي كسي ايستادهام و براي مرگي كه بيست و جند سال پيش رخ داده، روي شانهي همان كس گريه ميكنم، از خواب بهشكل كشداري بلند ميشوم، بالش پر مرغابيام خيس شده است.
. در خيابان يا پيادهرو كه هستم، يا وقتي پشت ميز كارم در مسير باد كولر نشستهام، گاهي هم زير دوش حمام، بيهوا بغضم تنگ ميشود، اشك تا زير قرنيه ميآيد و باز فروخورده ميشود.
كدام از همهجا بيخبري گفته بود "گريه براي مرد نيست"؟!