. روز آخري كه شانگهاي بودم، براي آخرين‌بار به غرفه‌ي ايران سري زدم؛ يك گروه موسيقي جوان و شايد بتوان گفت تلفيقي، با ساز كمانچه و تنبك و سنتور در كنار گيتار، از ايران آمده بودند و آماده مي‌شدند تا روي نوعي stage بنوازند. مثل ۵۰-۴۰ چينيِ منتظر، روبه‌رويشان ايستادم و دست‌هايم را از پشت به هم گره زدم، سينه را جلو دادم و درحالي‌كه صورتم در خنكاي پاويون ايران رها بود، نگاهشان مي‌كردم، نواختن را شروع كردند،.... وقتي براي دومين يا سومين‌بار گفتند: "وطن اي هستي من، شور و سرمستي من..." نمي‌دانم از سر هيجان بود يا غم، اشكم روي گونه جاري شد، ارتفاع صورت را طي كرد، از قوس فك پايين به‌روي گردن جاري شد. وقتي پس از چند لحظه به خودم آمدم، چند نفر چيني تند و تند داشتند عكس مي‌گرفتند، رو برگرداندم و زدم بيرون.

. پنجشنبه غروب بود كه كنار سنگ قبر خاك گرفته‌اش روي پنجه‌هاي دو پا نشستم، كف دستم را آرام روي صورتش كشيدم و گفتم: پاشو ببين كي اومده، ببين كيو آوردم كه ببيني. اشك در بادام چشم حلقه زد، از جا برخاستم، كمرم را راست كردم و صورتم را برگرداندم رو به سمت غروب و عمود بر بادي كه مي‌وزيد.

. روي تخت خواب دراز كشيده‌ام، يك خط اشك از گوشه‌ي چشمم جاري مي‌شود، با كمي اضطراب توام با نگراني مي‌پرسد: چي شده؟ دو طرف لب‌هاي بسته‌ام به سمت پايين كج مي‌شود و سرم رو به بالا مي‌رود؛ يعني هيچي؛ اما هيچي كه دروغ است، مي‌گويم: رفيق ما چند هفته است گم شده و من تازه امروز فهميدم. داشتم تصور مي‌كردم كه اگر الان كجاست، چه وضعيت سختي مي‌تواند داشته باشد؟!

 . هر بار كه مثلا نشسته‌ايم و ميوه‌ي خنك يخچالي مي‌خوريم يا جايي مي‌رويم و با حسرت و سوز از خاطرات علي ياد مي‌كند، يا وقتي نوميدانه از من مي‌پرسد، يعني واقعا داداش مرده؟! مثل همين الان، بغض تا پس كام دهانم مي‌آيد و فرو خورده مي‌شود.

. وسط شلوغي‌هاي روز يا شب كه به آرامش خانه مي‌رسم، موسيقي گوش مي‌دهم، دلم مي‌خواهد با صداي بلند گريه كنم، عجالتا اشكم درمي‌آيد، تا بعد ببينم چه مي‌شود؟!

. خواب مي‌بينم روبه‌روي كسي ايستاده‌ام و براي مرگي كه بيست و جند سال پيش رخ داده، روي شانه‌ي همان كس گريه مي‌كنم، از خواب به‌شكل كشداري بلند مي‌شوم، بالش پر مرغابي‌ام خيس شده است.

. در خيابان يا پياده‌رو كه هستم، يا وقتي پشت ميز كارم در مسير باد كولر نشسته‌ام، گاهي هم زير دوش حمام، بي‌هوا بغضم تنگ مي‌شود، اشك تا زير قرنيه مي‌آيد و باز فروخورده مي‌شود.

كدام از همه‌جا بي‌خبري گفته بود "گريه براي مرد نيست"؟!