اين قصه مردي است...
هنوز خوش خط و خال
به هر سو ميوزد
اما هيچكس نميداند
- حتا اداره ثبت احوال -
كه من چگونه در اين شهر تلف شدم!
شايد مثل تراكتوري كه سلطان صريح دشتهاست
اما وقتي به خيابانهاي حاشيه ميرسد
بدون آنكه حتا مجال يابد عورتش را بپوشاند،
صرفا ملالتبار است
ولي به هر حال
اين ماجراي مردي نيست
كه ميخواهد از شهر به دشت بگريزد
ماجراي كسي است كه دوست دارد
از شهرش به شهري مهاجرت كند
كه زبانش مشترك نيست
و هيچكس در آن
به پادشاهي كوروش
و عظمت تخت جمشيد نمينازد
و در عين حال
دل مردمش
براي يك كاسه آش شلهقلمكار
در خيابان مولوي
لك نزده است
بله همسر عزيزم!
حكايت من و اين زندگي
حكايت مردي است
كه به مرحله طلاق رسيده است
- هرچند هنوز به خاطرهها دلخوش است