* وقتي پس از سال‌ها به تئاتر مي‌روي و دنبال طبق عددهاي درج‌شده برروي بليت به دنبال صندلي‌ات مي‌گردي كه ناگهان به يه صفحه زمخت با چهار پيچ بلند بيرون‌زده از صندلي براي نشستن مواجه مي‌شوي، وقتي در مهم‌ترين سالن تئاتر كشور، يعني سالن اصلي تئاتر شهر، صداي مكالمه ضمخت كارگران در فضاي سالن علاوه بر بازيگران، توي تماشاچي را هم كلافه مي‌كند، وقتي سينما مي‌روي، به يك سينماي معرفي‌شده به‌عنوان درجه ۱ و اول از ديدن صندلي‌هاي ۴۰ساله‌اش شوكه مي‌شوي و بعد از كيفيت تصوير و صدا، وقتي لوح فشرده! فيلم با مجوز رسمي از وزارت الكي مي‌خري و به خانه مي‌بري و در كمال احساسات خانوادگي مي‌نشيني پاي فيلم ديدن، اما سي‌دي دوم باز نمي‌شود و فيلم نصفه مي‌ماند، وقتي پس از كلي گشتن كتاب جديدي مي خري اما برخي از صفحه‌هايش سفيدند و برخي هم برعكس صحافي شده‌اند، يكي‌يكي خبرهاي اقتصادي و اجتماعي و واقعيت‌هايشان در جلو چشم ذهنت رژه مي‌روند، يكي يكي به‌ياد آدم‌هاي حوزه اقتصاد و اجتماع مي‌افتي، از جزء به كل مي‌روي و از كل به جزء برمي‌گردي، فقط از خودت مي‌پرسي، اينجا چه جايي است براي زندگي؟!

* چند ساعتي در همين حال و هوايي، كه اين مصاحبه را كه مي‌خواني، ابعاد تكان‌دهنده‌اي درش مي‌بيني: ايسنا

آن‌وقت همچين آدم‌هايي هم پيدا مي‌شوند: ايسنا

* اين روزها با همين حال و هواها شعرهايي گفته‌ام كه شايد يكي يا برخي‌شان پست بعدي باشند.

* شنيدم كه در جلسه‌اي در حوزه هنري به جواد مجابي به‌خاطر حرف‌هاي اخيرش درباره طنز، بد و بي‌راه گفته‌اند و گفته‌اند كه تو برو روشنفكري‌ات را بكن.

باز برگشتم و حرف‌هايش را در جلسه "عصر روشن" و مصاحبه با ايسنا مي‌خوانم، از استخوانداري حرف‌هايش، حرف‌هايي كه به‌خاطرش فخشش مي‌دهند، بيشتر لذت مي‌برم و باز مي‌گويم، عجب آدم‌هايي پيدا مي‌شوند!

بگذريم. ولي راستي اينجا كجاست؟!