با خيال تو

 بر عرشه‌ي كشتي قرون وسطايي،

من كار مي‌كنم و آواز مي‌خوانم،

تو دامنت را جمع مي‌كني و

          برايم آب ليمو مي‌گيري

مورچه‌ي سرسختي از شيار تخته‌ها مي‌گذرد

   و پشت يك ميخ‌ زنگ‌زده،

                      با ترديد مي‌ايستد

بادبان از نفس مي‌افتد

عرق‌هاي پيشاني‌ام را پاك مي‌كنم

         و با خيال تو

                به جزيره‌ي تنهايي پا مي‌گذارم

 

***************

 شكارچي پير

 لبخند كشدار چشم‌هاي تو

تلنگر بزرگي است

براي شكارچي پير

كه مثل يك گلنگدن زنگ‌زده

مجبور است به باروت كهنه اعتماد كند

و پروانه‌هاي خيال را

فرصتي دوباره دهد

تا در حياط پشتي

با قطره‌هايي بياميزند

كه چند فصل پيش

با رگبارهاي موسمي

آمدند،

خودي نشان دادند،

و بند رخت را

با گل‌هاي پارچه‌يي در صلات ظهر تابستان

و درد قلنجي در شب‌هاي خشك زمستان

تنها گذاشتند

 

حالا مدت‌هاست

شكارچي نمي‌داند

             با بند پوتين‌هاي پوسيده چه كند

و چرا وقتي در آشپزخانه

              سيب‌زميني خرد مي‌كند

                            اشكش درمي‌آيد؟!

عليرضا بهرامي - "شوكران" ويژه شعر و قصه عاشقانه، دي ۱۳۸۹