تبليغاتX
تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم - پرتقال‌هاي خوني
شعر و درد و عشق و ادبيات
اين ماجراي نفوذ پزتقال‌هاي اسراييلي به تهران كه پيش آمد، شعري از عليرضا قزوه يادم آمد - كه چند روز پيش خواندم - به اين شرح:

از يك دادگاه رسمي خياباني

درخت سيب را مي‌آورند
با دستبند،
جرمش اين بود
كه سيب‌هايش را
چون سنگ پرتاب كرده بود.
درخت پرتقال را مي‌آورند
و جرمش اين‌كه چرا
ميوه‌هاي امسالش خونين بود.
درخت زيتون را مي‌آورند
و جرمش اين‌كه چرا
يك‌درميان گلوله به‌دنيا آورده بود.
- دادگاه رسمي است:
متهم موجي است كه به او ايست داده‌اند
و نايستاد
متهم كبوتري‌ست
كه از "قبه‌الصخره" نرفت
متهم گنجشكي‌ست
كه زبان عبري نمي‌داند
و دادگاه رسمي‌ست
متهم درخت "سدره‌المنتهي"ست
و جاده‌اي كه به معراج ختم مي‌شود.
متهم تمام سنگ‌قبرهايند
كه بسم‌الله دارند
و تمام مادران
كه جنين‌شان
فرزنداني خواهد شد
سنگ در دست!

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 16:52  توسط عليرضا بهرامي  |