عصر بيستوچندم فروردين بود كه يكي از دوستان گفت قصد دارد نقد خود را بر "وقتي كه برف ميبارد" در روزنامه بهار منتشر كند.
عصر بيستوهشتم فروردين بود كه رضا آشفته تماس گرفت، گفتم الان كجا مشغولي؟ گفت در روزنامه بهار و براي ستون روايت اول شخص مفردش تماس گرفتهام. درباره "وقتي كه برف ميبارد" سخن گفتيم و نيز از اينكه وقتي روزنامهاي توقيف ميشود، چقدر حالم بد ميشود و چقدر به همكاراني فكر ميكنم كه بيكار شدهاند. از اين گفت كه بسياري از همكارانش جلاي وطن كردهاند و بسياري ديگر هم جلاي شغل. ميگفت وقتي روزنامهاي توقيف ميشود، تا به روزنامه بعدي بروي، تا به خودت بجنبي، موعد كرايه خانه و اقساط وامها ميرسد و نميداني چه كني و اين چهكنم گاه تا چند ماه طول ميكشد.
عصر سيام فروردين بود كه سر دوراهي يوسفآباد، تلفنم زنگ خورد؛ گفتند كه خبر توقيف روزنامه بهار رسيده است. پيادهروي خيابان ولي عصر را به سمت پايين راهي شدم، گُر گرفته بودم، صورتم را به خنكاي نسيم بهاري سپردم و به حرفهاي عابدي و آشفته فكر كردم و اينكه چند بهار را پشت سر گذاشتهايم.
غزلام را بهخاطر دو بيتش به احسان عابدي، رضا آشفته، علياصغر سيدآبادي و ديگر همكارانم كه نميشناسمشان تقديم ميكنم:
سلام! حال شما؟ طبق عادتي دو سه سال است
كه ارتباط من و تو، همين سلام و سوال است
سلام! حال شما؟ راستي چه صبح سياهي
همان كه شايعه ميگفت؛ فصل، فصل زوال است
سلامهاي دم صبح، بدترين لحظاتند
كه بدترين لحظاتم، جهان به سبك رئال است
دوباره پنجرهاي رو به ازدحام خيابان
و فوج رهگذران، سالهاست طبق روال است
چه ابرهاي عقيمي، چه شاخههاي صبوري
هزار بار نگفتم بهار بيتو محال است؟
خبر رسيد كه امسال هيچ دلهرهاي نيست
ولي به گفته تقويم، سال، سال شغال است

