تبليغاتX
تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم - سكان اين كشتي تايتانيك به‌ كدام سو مي‌چرخد؟
شعر و درد و عشق و ادبيات

دي‌شب، يا همان بامداد، در اتفاقي نه‌چندان معمول يا شايد نادر، خوابم نمي‌برد. نمي‌دانم از گرما بود يا ناخوشي، هي از اين پهلو به آن پهلو مي‌شدم و هربار، كلي درد تحمل مي‌كردم. با خودم فكر مي‌كردم، سال 86 و 87 چه سال‌هاي بدي بودند؛ و اين روزهاي سال 88 چه خوب بود اگر قيصر امين‌پور، طاهره صفارزاده و سيدجعفر شهيدي زنده بودند. راستي چه هولناك است وقتي به اين واقعيت فكر كني كه اين‌روزها آن‌ها اصلا نيستند كه در كنار ما ببينند. كاش مي‌شد كه بودند؛ به خانه‌شان مي‌رفتم و براي يك ساعت هم كه شده، حرف مي‌زديم و مي‌شنيدم؛ صفارزاده‌ي سرور، با آن تكه‌كلام "مخلصيم آقا"، از شرافت و تعهد مي‌گفت، شهيديِ متين و عميق، با آن طفره رفتنش از صحبت كردن درباره‌ي انجمن حجتيه، از شباهت‌هاي روزگار معاصر با تاريخ صدر اسلام مي‌گفت و نگراني‌اش كه، مي‌ترسم اگر امام زمان همين امروز ظهور كند،.... و امين‌پورِ بامرام و رفيق، با آن "سلاااااام‌"هاي كشدارش، از خيلي چيزها مي‌گفت. به اينجا كه رسيدم، نگاهم مي‌لرزيد و لب‌هايم به‌هم فشره شده بودند؛ بغض كرده بودم. خواستم گريه نكنم، خوابم برد؛ درحالي‌كه به اين فكر مي‌كردم كه:

آدم‌هاي باكلاس و بافهم، اين‌‌گونه سخن مي‌گويند: كليك

آدم‌هاي باهوش و در عين حال باغيرت، اين‌طوري حرف مي‌زنند: كليك

و خدايا چه آدم‌هاي ديگري چه‌جوري حرف مي‌زنند!؟! كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 21:7  توسط عليرضا بهرامي  |