به حسن، اكبر، امين، علياصغر و همه خبرنگاراني كه اينسوي ميز بودند و تلخيهايي بر آنان روا شد
دست از سرم برداريد
من متنفرم؛
از صندليهاي رو به هر چه،
از تمام تختهاي بيربط و
عقربههاي بيعقل و
آينههاي بيرحم
از در دادگاه تا پنجرهي ملاقات
از همه چيز و همه كس...
اما با اين حال،
اهل شكستن چيزي نيستم
بيخود تلاش نكنيد
اصلا حاضر نيستم به هيچ جا برگردم
چه فرق ميكند؛ زندان يا قصر؟!
چه فرق ميكند خانهي اول يا آخر؟!
چه فرق ميكند...؟!
دست روي دلم نگذاريد
2- چند روز پيش دلم هواي ترانههاي خاطرهانگيز را كرد، به يك آلبوم مراجعه كردم كه 16-15 سال پيش در دورهي دبيرستان به آن گوش ميكردم، جاي شما خالي نباشد، خيلي مزه داد:
- با تو حكايتي دگر اين دل ما بهسر كند / شب سياه قصه را هواي تو سحر كند
باور ما نميشود، در سر ما نميرود / كز گذر سينهي ما، يار دگر گذر كند...
- پرندههاي بيكسي، عادت دارند به بيكسي...
- وای بر من گر تو آن گم کردهام باشی...
- خودش میبردت هر جا دلش خواست...
- گر حال تو همچون من آشفته خراب است،...
- من هنوز معتقدم، ميشود عشق به آنها آموخت
3- اينروزها يكي از چيزهايي كه خيلي آزارم ميدهد، سختيهايي است كه بر دوستانم ميرود. اينكه محسن فرجي خواهرزادهي 10ماههاش را بهخاطر كيست مغزي از دست ميدهد و غمبار ميشود، اينكه سام محمودي وقتي پس از مدتها به من زنگ ميزند، عزادار مرگ پدرش است و حتا نمي توانم در مراسم يادبودش در كانون توحيد شركت كنم، اينكه دوستانم بيحال و بيروحيهاند، اينكه همكارانم بهخاطر اينكه محل كارشان روبهروي دانشگاه تهران است، موقع راه رفتن، دستگير ميشوند و چند روزي طول ميكشد تا آقايان بفهمند اشتباه شده است. راستي آقاي بازجو! سادهتر و پاكتر از اكبر بياتي و حسن همايون سراغ داشتهاي؟ اينروزها من خيلي دلم ميگيرد وقتي بدو بدو ميروم - ريا نشود - نماز آخر وقت! بخوانم و ديگر امين كريمالديني نيست كه به او بگويم تو روي مرا پيش خدا سفيد كردهاي كه يك نفر بعد از منهم هست! او ظاهرا اخراج شده است. دلم ميگيرد كه محمدرضا شالبافان، با آن ذهن صميمي كه شايد از چند هفتهي ديگر دكتر ميشود، مينويسد حالش لجنمال است و نگران و مضطرب، يا دوستاني كه شايد خوششان نيايد اسمشان را ببرم، خودخوري و خودزني و حتا خويشتن و ديگران را محاكمه ميكنند و كه و كه و چه و چه... از همهي اينها دلم ميگيرد. اما ميداني چند اتفاق جالب كه ديروز و امروز برايم افتاد، چه بود؟ اينكه كولر خانهي مادرم را بعد از عمليات انهدام چند وقت پيش در اثر ايزوگام پشت بام، دوباره نصب كردم و گفت، الهي خير ببيني! اينكه پس از يك يا دو سال، به وعدهام عمل كردم و براي اولينبار، با برديا، برادرزادهي حالا 6سالهام، به استخر روباز رفتيم و فكرش را بكن، مدت ۵/۱ ساعت يك وزنهي ترسوي ۳۰كيلويي به گردنم آويزان بود. يا اينكه امروز صبح اولين كاري كه انجام دادم، اين بود كه با فرشته دربارهي مقاطعي از زندگي آيندهمان صحبت كرديم.
4- ميداني كه اينها را بيهوده ننوشتم. خوب كه نگاه كني، يك خط مشخص را در پيش گرفتهاند. خوب ميداني كه همهي مطالب اينروزهاي وبلاگم را، حتا وقتيكه اين بختك بر منهم ميخواهد چيره شود، فقط و فقط براي روح و روحيهي دوستانم مينويسم.
بله سعيد جباري عزيز! همهي آن حوادث و تحولات 10 سال اخير را كه برشمردي، خوب يادم هست. اين روزها با 10 سال سابقهي كار خبر، مثل يك عقاب، همهي تحولات و اتفاقات را زير نظر دارم، اما نه با يك غوره سرديام ميكند، نا با يك مويض، گرمي!
منهم مثل همهي دوستانم هستم. البته دقيقا نميدانم دوستانم اينروزها چه حالي دارند، اما من نه خيلي نااميد و ناراحتم، نه چيزي هست كه از آن خيلي خوشحال باشم؛ من فقط معتقدم، اگر از عشق میشه قصه نوشت، میشه از عشق تو گفت...
5- ميدانم؛ حرف زدن راحت است، اما...
۲- آيتالله امجد را در حد چند جلسهي كوي دانشگاه و شبهاي قدر ميشناختم، تا آنكه زمستان سال ۸۱، بهواسطهي يكي از دوستان و آشنايان خانوادگياش، به خانهي سادهاش رفتيم تا با چند جملهي عربي كه بر زبان راند، عشق من و فرشتهام را مستحكم كرده، جار زده باشد؛ با مهريهاي كه يادم ميآيد حاجآقا، بر عندالمطالبه بودنش خيلي تاكيد داشت و درنهايت، يك جلد نهجالبلاغه شد كه نصيحت كرد ترجمهي مرحوم دشتي باشد؛ اما درنهايت، با ترجمهي سيدجعفر شهيدي - با دستخط يادگارياش - و شرح متعلقات طاهره صفارزاده - بازهم با دستخط يادگارياش - ايفاد شد.
وقتي شنيدم كه بر اين استاد اخلاق و شاگرد برجستهي مرحوم آيتالله بهجت، و نيز خانوادهاش، آنهم بهدليل طرفداري كردن از يكي از كانديداها در انتخابات رياست جمهوري و طرفداري نكردن از ديگري، سختيهايي چند وارد آمده است، گفتم، انگار بعضيها نشستهاند و اين طرف و آنطرفشان دست مياندازند و ريشههايشان را از خاك درميآورند و در آب مياندازند!
۳- ميخواستم شعري با حال و هواي اينروزها بنويسم، حس و حالش نيست، شايد بعدتر...
توفان شن كه به شهر ميرسد
تلفنها كه از كار ميافتند
قطارها كه مدام با هم تصادف ميكنند
ماشينهاي آبيرنگ
- پر از كاهو و هندوانه - كه در جاده ميمانند
روزهاي تعطيل تابستان كه برق قطع ميشود
مادرم كه قلبش را ميگيرد،
همه از شوربختي من است
كه تو را ترك كردم
و حالا انگار
مدتهاست نفرين شدهايم
--------------------------------------------------------------------------------------------
خواندن اينها به دلم نشست، به دوستانم هم توصيه ميكنم:
3. ديروز دم اذان مغرب، يكي از همكاران نيك و جوانمان آمده بود حلاليتطلبي قبل از انجام مراسم اعتكاف در مسجد دانشگاه تهران. در ضمن مردد بود كه با توجه به اذعان مسوولان برگزاري مراسم مبني بر تضمين نكردن قطعي امنيت آن، آيا اساسا بهصلاح و منطقي است كه براي سه شبانه روز به آنجا برود؟ با خودم گفتم: خدايا! چه بر سر ما آمده؟ اين ماحصل كدام پيروزي بزرگ است؟!
2. ديشب كه به رسم ادب، به معدود بزرگترهايي زنگ ميزدم و تبريك نصفه نيمهاي براي فرا رسيدن عيد ميلاد نماد عالي عدالت و راستي ميگفتم، بعضا جوابهاي جالب توجهي دريافت كردم. يكي ميگفت: ما كه بزرگتر نيستيم، پس تبريك ندارد. يكي ميگفت: خدا لعنت كند بنياميه را كه براي ما عيد باقي نگذاشتند. ديگري هم ميگفت: بگذريم، چه خبر؟ بيا ببينيمت.
1. در چند سال گذشته، از نگاه خيليها ميفهميدم كه دوست دارند بدانند اين عكس سياه و سفيد زير شيشهي ميزم، از جوان خوش قدو بالايي كه لباس خاكي به تن دارد و دو دوربين ياشيكاي قديمي از گردن و شانهاش آويزان است، كيست؟! اما تنها يك نفر را يادم ميآيد كه روزي دل به دريا زد و اين سوال را پرسيد؛ و وقتي گفتم كاظم اخوان، و از حالت چهرهاش فهميدم نميشناسدش، توضيح مختصر مربوط به هويت و سرنوشتش را گفتم.
گاهي فكر ميكنم اگر واقعا زنده باشد، يعني بيستوچند سال است كه در فضايي تنگ زنداني است و شايد كمكم خودش هم خيلي چيزها را فراموش كرده باشد. بيستوچند سال، يعني از بيستوچند سالگياش در همين روزها – 13 تير - تا حدود پنجاهسالگياش در همين روزها.
و شايد تصويرش را روبهرويم گذاشتهام كه گاهي يادم بياد كه چه خبرنگاراني بودهاند كه چه هزينههايي براي آنچه داشته و ميراث ماست، يا آنچه كه بالاخره اعتقاد و ايمانشان بوده است، پرداختهاند و چهها كشيدهاند؛ و ما چه كردهايم؟
اين روزها كه حال و روز خودمان را هم فراموش كردهايم، اينروزها كه دو عيد و روز نكوداشت زن و مرد آمدند و رفتند و انگار نه انگار، مباد كه خيلي چيزهاي ديگر را فراموش كنيم.
4. امروز دوباره در جايي خواندم كه طرفداران يكي از كانديداها را سگبازهايي معرفي كرده كه دور گردن سگشان هم پارچهي رنگي ... ميبستند. يادم افتاد وقتي يك خانم خاص، براي دومين بار در مطالب و سخنرانيهايش از لفظ "زنان سگباز" براي طرفداران يكي از كانديداهاي دهمين دورهي انتخابات رياست جمهوري اسلامي ايران ياد كرده و اين حرفش منبع و منشا تكرار آن در خيلي از نوشتهها و خيلي جاهاي ديگر شده بود، يادم افتاده بود كه سايت موسوم به خيرگزاري فارس در يكي از گزارشهاي تصويرياش، دو تصوير داشت كه اتفاقا طرفداران ديگر كانديدا – رقيب – را نشان ميداد كه با سگ محترمشان در صندلي جلو ماشن نشسته بودند. رفتم كه بيابمش، اما هي گشتم و هي گشتم و جستوجو كردم و روز به روز و گزارش به گزارش پيش رفتم و و رفتم و گشتم و هيچي به هيچي. راستي چرا اين دو تصوير از سايت فخيمهي مزبور حذف شدند؟! اين مهم نيست، به اين فكر ميكنم، تحريف تاريخي كه از بچگي بحثش را در كتابهاي درسي به خوردمان ميدادند، حدش كجاست؟ يا از كجا تا به كجاست؟ و آيا تحريف تاريخ بهمعناي همان تحريف واقعيت يا حقيقت است؟ اصلا مگر تاريخ دست من و توست كه با يك جمله و يك ورقه تحريفپذير باشد؟ يعني تاريخ موجودي به اين ناتواني و حقيري است، يا از حقارت روح آدميزاد است كه حقايق را نميتواند درك كند؟
5. خبر شدم كه دوست شاعر و روزنامهنگار، ياسين نمكچيان و دوست ناديدهي شاعر، محسن بوالحسني شعرهاي روزشان را در وبلاگشان نگاشتهاند، خواندمشان، به دوستان ديگرم هم توصيه ميكنم كه بخوانندشان؛ لحظههاي نابي دارند و... خيلي شعرهاي ديگر هم اين روزها در اين همين زمينه خواندهام كه به دل نشستهاند، اما از آن خيل، دو شعر دوست شاعر و خبرنگار، ساره دستاران هم هست.
راستي اينروزها چه حس و حال عجيبي ميدهند، شنيدن برخي از ترانههاي خاطرهانگيز!
6. و شعري قديمي از خودم، از مجموعهي "تا آخر دنيا برايت مينويسم":
رسيدم و ديدم كه خورشيد در امتداد افق رهسپار است
و تنهاترين جادهي قرن خاموش غربت در اين گيرودار است
نه ديگر چراغاني و تاق نصرت، و نه آب و جارو و گردي
خدايا چه احساس سردي در اين كوچه پسكوچهي بيسوار است!
مباد آنكه سردار در نيمه راه رسيدن زمين خورده باشد!
كه قوم قسمخوردهي خون او نسل در نسل چشمانتظار است
و من چارده قرن نوري تمام خودم را به دوشم كشيدم
كه ياران ببينند در سايهي دشنهها طرح بازوي دار است
اگرچه جنوناضطراب مرا هيچ شعري نميفهمد اينجا،
ولي باز در حجم ديوارها روح فرياد من بيقرار است
بههنگام خواب تغافل و يا مرگ گلدستهها هم كسي هست
كه با آيههاي غزلهاي يك شاعر مست، شبزندهدار است
(تابستان76)
ديشب، يا همان بامداد، در اتفاقي نهچندان معمول يا شايد نادر، خوابم نميبرد. نميدانم از گرما بود يا ناخوشي، هي از اين پهلو به آن پهلو ميشدم و هربار، كلي درد تحمل ميكردم. با خودم فكر ميكردم، سال 86 و 87 چه سالهاي بدي بودند؛ و اين روزهاي سال 88 چه خوب بود اگر قيصر امينپور، طاهره صفارزاده و سيدجعفر شهيدي زنده بودند. راستي چه هولناك است وقتي به اين واقعيت فكر كني كه اينروزها آنها اصلا نيستند كه در كنار ما ببينند. كاش ميشد كه بودند؛ به خانهشان ميرفتم و براي يك ساعت هم كه شده، حرف ميزديم و ميشنيدم؛ صفارزادهي سرور، با آن تكهكلام "مخلصيم آقا"، از شرافت و تعهد ميگفت، شهيديِ متين و عميق، با آن طفره رفتنش از صحبت كردن دربارهي انجمن حجتيه، از شباهتهاي روزگار معاصر با تاريخ صدر اسلام ميگفت و نگرانياش كه، ميترسم اگر امام زمان همين امروز ظهور كند،.... و امينپورِ بامرام و رفيق، با آن "سلاااااام"هاي كشدارش، از خيلي چيزها ميگفت. به اينجا كه رسيدم، نگاهم ميلرزيد و لبهايم بههم فشره شده بودند؛ بغض كرده بودم. خواستم گريه نكنم، خوابم برد؛ درحاليكه به اين فكر ميكردم كه:
آدمهاي باكلاس و بافهم، اينگونه سخن ميگويند: كليك
آدمهاي باهوش و در عين حال باغيرت، اينطوري حرف ميزنند: كليك
و خدايا چه آدمهاي ديگري چهجوري حرف ميزنند!؟! كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك
الله اكبر ......... الله اكبر ......... الله اكبر
۲- بهقول يكي از سلطانهاي بيتاج: خدافظ فوتبال! خدافظ استاديوم!
۳- ديالوگي از فيلم عصيان كه داستان و شخصيتهايش از هر جهت به شرايط امروز وطن مظلومم شباهت دارد:
- تو براي خودت تصميم بگير، منهم براي خودم.
- مواظب خودت باش برادر!
- بالاخره همديگه رو ميبينيم. شايد يه جاي ديگه. خداحافظ برادر خوبم!
۴- موت الحق، ميزان الحق، صراط الحق، يقين الحق، نار الحق، جنه الحق
۵-
الله اكبر الله اكبر الله اكبر
http://64.130.220.65/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1361298
http://64.130.220.65/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1361082
http://64.130.220.65/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1362910
http://64.130.220.65/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1357336
http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=52785
http://resalat-news.com/Default.aspx?pap=219960
http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=53312
http://www2.irna.ir/fa/news/view/menu-155/8803312116165336.htm
http://64.130.220.65/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-23223
http://www.jahannews.com/vdcftvdt.w6dttagiiw.txt
http://www.time.com/time/photogallery/0,29307,1906549_1901788,00.html
http://www.naftnews.ir/view-5777-حداد%20عادل-ميرحسين%20موسوي-انتخابات.html
http://amirrezakhadem.blogfa.com/post-272.aspx
http://www.mardomsalari.com/Template1/News.aspx?NID=56438
http://www.ilna.ir/newsText.aspx?ID=62273
http://www.mehrnews.ir/NewsPrint.aspx?NewsID=903359
http://www.ilna.ir/newsText.aspx?ID=62242
http://www.ilna.ir/newsText.aspx?ID=62223
http://64.130.220.65/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1361848
http://ghalamnews.ir/news-21193.aspx
http://www.iranianuk.com/article.php?id=39036
http://www.parlemannews.com/index.aspx?n=142
۲.
موهاي بلند و لخت ناهيد همينطور روي سنگ غسالخانه توي آب پخش ميشد، موج برميداشت و ميرقصيد.
(دا ، خاطرات سيده زهرا حسيني، ص83)
سر شير آب ايستادم و بنا به خواست غسالهها، شير آب را باز و بسته ميكردم. گوش به فرمانشان بودم. به محض اينكه ميگفتند برو از كمد كافور يا پنبه بيار يا با كاسه آب بريز يا شلنگ آب را نگهدار، ميدويدم و كاري را كه خواسته بودند، انجام ميدادم.
(ص85)
گفتم: چيزايي كه من ديدم داغونم كرده، چه برسه به تو. ديگر چيزي نگفت. رفتم توي حياط دم شير آب و وضوي بدل از غسل گرفتم... بهنظرم بعد از نماز حالم خيلي بهتر شده بود و آن فشاري كه روي قلبم احساس ميكردم برطرف شده بود. جورابهايم را برداشتم و پوشيدم.
(ص89)
يكدفعه در بين جنازههايي كه داخل فرستاده بودند چهرهي آشنايي را ديدم. تنم لرزيد. يكي از زنهاي همسايهمان بود كه قبلا در محلهي ما زندگي ميكرد. بغض گلويم را گرفت و جلو چشمانم تار شد.
(ص90)
ديدن اين صحنهها خيلي برايم تكاندهنده بود. خيلي دلم ميخواست اين قدرت را داشتم كه با حرفهايم آرامش كنم و به او بگويم كه دردش را ميفهمم. ولي حجب و حيا مانعام ميشد. ديگر نتوانستم نگاهش كنم. سريع به داخل غسالخانه برگشتم. دوباره احساس ضعف و سرگيجه بهم دست داد. مدام اين سوال در ذهنم دور ميزد كه: چرا؟ چرا بايد اين وضع پيش بيايد. اين مردم چه گناهي دارند؟ / صداي زينب خانم نگذاشت توي اين حس و حال بمانم. با لحني عصباني گفت: برو از توي كمد اون اتاق كافور بيار.
(ص91)
هرچه ميخواستم نسبت به عفت بيتفاوت باشم و نگاهش نكنم، نميشد. لبهاي خوشرنگش حالا ديگر به كبودي ميزد و چشمهايش كه هر بار به رنگي ديده ميشد، براي هميشه بسته بودند. وقتي داشتند تاب موهاي بافتهي بلندش را باز ميكردند، باز هم نتوانستم طاقت بياورم. به اتاق بغلي دويدم و از شدت ناراحتي توي خودم مچاله شدم. نفسم بهسختي بالا ميآمد. درد شديدي توي گلويم حس ميكردم. فكر ميكردم گلويم متورم شده. سنگيني بدي روي گلو وسينهام افتاده بود. دلم نميخواست كسي حرفي از من بپرسد.
(ص93)
۳.
دلم براي مادرم تنگ شده است. چند روز زيادي ميشود نديدهامش. ميروم زنگش بزنم، صدايم را بشنود.
...
مادرم هنوز كمي ناخوش است؛ گفتم: غذاي مقوي بخور. گفت: مثلا چي؟ گفتم: گوشت قرمز سرخكرده يا كبابشده. گفت: گوشتم تمام شده...
راستي آخرينباري كه گوشت خريدم كي بود؟!
يادم آمد امروز ظهر كه گوشت مرغ ميخوردم، حالت تهوع بهم دست داد. به آشپزش كه نميدانم كيست، بد و بيراه گفتم.