تبليغاتX
تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم
شعر و درد و عشق و ادبيات

به حسن، اكبر، امين، علي‌اصغر و همه‌ خبرنگاراني كه اين‌سوي ميز بودند و تلخي‌هايي بر آنان روا شد

 

دست از سرم برداريد

من متنفرم؛

از صندلي‌هاي رو به هر چه،

از تمام تخت‌هاي بي‌ربط و

عقربه‌هاي بي‌عقل و

آينه‌‌هاي بي‌رحم

از در دادگاه تا پنجره‌ي ملاقات

از همه چيز و همه كس...

اما با اين حال،

اهل شكستن چيزي نيستم

بيخود تلاش نكنيد

اصلا حاضر نيستم به هيچ جا برگردم

چه فرق مي‌كند؛ زندان يا قصر؟!

چه فرق مي‌كند خانه‌ي اول يا آخر؟!

چه فرق مي‌كند...؟!

دست روي دلم نگذاريد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 19:52  توسط عليرضا بهرامي  | 

1- صبح از خواب بيدار شده، اما هنوز در رختخواب مانده بودم. به‌قول ناصر ملايي، "ديرم شده بود، اما در خانه، باز خود را به خواب زده بودم"، تلفن زنگ زد؛ برادرم بود، توصيه مي‌كرد كه امروز به‌دليل شرايط خاص نماز جمعه، به سر كار نروم. گفتم كلاس خبرنويسي دارم. گفت اگر مي‌تواني كنسلش كن. گفتم حالا ببينم چه مي‌شود. اولين‌بار بود چنين توصيه‌اي به من مي‌كرد!
بر ترديدها غلبه كردم و راه افتادم. حدود ساعت 14 به تقاطع خ كارگر – خ جمهوري رسيدم كه راننده توقف كرد و گفت، بفرماييد؛ بالاتر بسته است. پياده شدم و باز راه افتادم. راست، چپ، راست، چپ، به تقاطع 12 فروردين و شهيد نظري رسيدم. يك قطار از آدم‌ها كه جليقه‌ي پلنگي بر تن، كلاه پليس بر سر و بعضا باتوم و بعضا بي‌سيم در دست داشتند، عرض خيابان را بسته بودند. خيل جمعيتي كه اين‌طرف‌تر از آن‌ها ايستاده بودند، يعني كه راه بسته است و كسي حق ندارد به سمت بالا برود. اما براي من اصلا قابل پذيرش نبود كه به‌‌خاطر برگزاري نماز جمعه، به‌سمت محل كارم نتوانم بروم. واقعا جواب خدا را چه مي‌خواستم بدهم؟!
خواستم از پياده‌رو خط را بشكنم و بالا بيايم كه جوان حدودا 18 ساله‌اي جلويم را گرفت كه كجا؟؟ گفتم مي‌رم سر كار. گفت نمي‌شه. گفتم بايد برم. گفت با اون آقا صحبت كن. مردي را نشان داد كه پيشاپيش اين خط ايستاده بود، حدودا 5-24 ساله، هم كلاه داشت و هم باتوم و هم بي‌سيم، اما جليقه نداشت. به‌گمانم سايز تنش نبود. ماشاءالله ۵/۱ برابر من قد و وزن و نتيجتا، هيكل داشت. شيطنتم گل كرد و با دست راستم، عرض بازوي چپش را كمي فشار دادم و گفتم، اخوي! من مي‌خوام برم سر كارم. گفت: خوب؟ گفتم خوب به‌جمالت، خيابون بالاييه. با نوعي كلافگي كه احتمالا حاصل گرماي هوا بود، گفت با اون آقاي كت‌وشلواري صحبت كن. درواقع جواني آراسته‌تر، با سن تقريبي 9-28 ساله كه كمي عقب‌تر، براي جمعي داشت صحبت مي‌كرد. وقتي به طرفش رفتم، دو اتفاق جالب افتاد؛ يكي اين‌كه خودبه‌خود به طرفم آمد، دوم اين‌كه چون خط را شكستم، فردي كه نگاهش نكردم تا مشخصاتش يادم باشد، سريعا از سمت راست به‌سوي من حركت كرد، اما شايد به‌خاطر بي‌محلي‌ام و شايد به‌خاطر حركت آقاي كت‌وشلوار پوش، از ميانه‌ي راه پشيمان شد و برگشت. براساس تجربه، كارت شناسايي‌ام را جلو رويش گرفتم و گفتم بايد برم سر كار، خيابون شهداي ژاندارمري؛ و با انگشت، خيابان بالايي را نشان دادم، گفتم، اون خيابونه كه سرش فلان ‌رنگيه. به كارت آبي‌رنگم نگاهي انداخت و گفت، با اون آقا بايد صحبت كني. مردي ميانه‌سال را نشان داد كه بالاي پله‌هاي ورودي يك ساختمان، در پناه سايه‌بان ايستاده بود و آرام از همراهانش جدا شد و از جوي آب كه البته خالي از آب است، گذشت و به من رسيد و كارت را آرام از دستم گرفت، به‌صورت خودكار گفتم، بايد برم سر كارم، تو خيابون شهداي ژاندارمري، آدرس محل كارم هم روي كارت نوشته شده. خيلي متين و آرام گفت: بله بفرماييد، خواهش مي‌كنم! و يك نگاه دوراني به اطرافش، به اين معنا بود كه وقتي راه افتادم، انگار ديگر كسي نبايد مرا مي‌ديد. من‌هم تشكر كردم و راه افتادم، اما حواسم نشد به‌سمت مردمي كه آن‌طرف چهارراه در پياده‌رو نشسته بودند، نگاهي بياندازم ببينم نگاهشان به من چه‌ جوري است؟! فاصله‌ي ۳۰۰-۲۰۰ متري تا محل كارم هم كه ماجرايي هيجان‌انگيز داشت؛ وقتي از پادگاني كه شكل گرفته بود رد مي‌شدم، هر وقت كسي باتوم به‌دست به‌سمتم مي‌آمد، با خودم مي‌گفتم، يعني داره مي‌آد كه منو بزنه يا سرم رو بشكافه؟ اما از كنارم رد مي‌شد و تنها عرض خيابان را طي مي‌كرد. يا وقتي يك‌نفر از آن‌طرف خيابان به‌سمت من اشاره كرد و گفت "بيا اينجا، بيا اينجا"، با خودم گفتم، تمام شد؛ گرفتندم، دو سه روزي رفتم آب خنك! اما درواقع، اشاره‌اش به نفري بود كه كنار من راه مي‌رفت و يك‌بسته بطري آب معدني دستش بود كه براي توزيع بين نيروهاي پادگان خياباني آورده بود؛ اما نمي‌دانم خنك بود يا نه؟! بگذريم كه وقتي به مقابل در خبرگزاري رسيدم، ديدم اي دل غافل، در را قفل كرده‌اند و كليدش را هم قورت داده‌اند و به‌اجبار، از دري وارد محل كار هر روزم شدم كه در طول اين سال‌ها، هيچ‌وقت از آن‌جا وارد نشده بودم.

2- چند روز پيش دلم هواي ترانه‌هاي خاطره‌انگيز را كرد، به يك آلبوم مراجعه كردم كه 16-15 سال پيش در دوره‌ي دبيرستان به آن گوش مي‌كردم، جاي شما خالي نباشد، خيلي مزه داد:
- با تو حكايتي دگر اين دل ما به‌سر كند / شب سياه قصه را هواي تو سحر كند
باور ما نمي‌شود، در سر ما نمي‌رود / كز گذر سينه‌ي ما، يار دگر گذر كند...
- پرنده‌هاي بي‌كسي، عادت دارند به بي‌كسي...
- وای بر من گر تو آن گم کرده‌ام باشی...
- خودش می‌بردت هر جا دلش خواست...
- گر حال تو همچون من آشفته خراب است،...
- من هنوز معتقدم، مي‌شود عشق به آن‌ها آموخت

3- اين‌روزها يكي از چيزهايي كه خيلي آزارم مي‌دهد، سختي‌هايي است كه بر دوستانم مي‌رود. اين‌كه محسن فرجي خواهرزاده‌ي 10ماهه‌اش را به‌خاطر كيست مغزي از دست مي‌دهد و غمبار مي‌شود، اين‌كه سام محمودي وقتي پس از مدت‌ها به من زنگ مي‌زند، عزادار مرگ پدرش است و حتا نمي توانم در مراسم يادبودش در كانون توحيد شركت كنم، اين‌كه دوستانم بي‌حال و بي‌روحيه‌اند، اين‌كه همكارانم به‌خاطر اين‌كه محل كارشان روبه‌روي دانشگاه تهران است، موقع راه رفتن، دستگير مي‌شوند و چند روزي طول مي‌كشد تا آقايان بفهمند اشتباه شده است. راستي آقاي بازجو! ساده‌تر و پاك‌تر از اكبر بياتي و حسن همايون سراغ داشته‌اي؟ اين‌روزها من خيلي دلم مي‌گيرد وقتي بدو بدو مي‌روم - ريا نشود - نماز آخر وقت! بخوانم و ديگر امين كريم‌الديني نيست كه به او بگويم تو روي مرا پيش خدا سفيد كرده‌اي كه يك نفر بعد از من‌هم هست! او ظاهرا اخراج شده است. دلم مي‌گيرد كه محمدرضا شالبافان، با آن ذهن صميمي كه شايد از چند هفته‌ي ديگر دكتر مي‌شود، مي‌نويسد حالش لجن‌مال است و نگران و مضطرب، يا دوستاني كه شايد خوششان نيايد اسمشان را ببرم، خودخوري و خودزني و حتا خويشتن و ديگران را محاكمه مي‌كنند و كه و كه و چه و چه... از همه‌ي اين‌ها دلم مي‌گيرد. اما مي‌داني چند اتفاق جالب كه ديروز و امروز برايم افتاد، چه بود؟ اين‌كه كولر خانه‌ي مادرم را بعد از عمليات انهدام چند وقت پيش در اثر ايزوگام پشت بام، دوباره نصب كردم و گفت، الهي خير ببيني! اين‌كه پس از يك يا دو سال، به وعده‌ام عمل كردم و براي اولين‌بار، با برديا، برادرزاده‌ي حالا 6ساله‌ام، به استخر روباز رفتيم و فكرش را بكن، مدت ۵/۱ ساعت يك وزنه‌ي ترسوي ۳۰كيلويي به گردنم آويزان بود. يا اين‌كه امروز صبح اولين كاري كه انجام دادم، اين بود كه با فرشته درباره‌ي مقاطعي از زندگي آينده‌مان صحبت كرديم.

4- مي‌داني كه اين‌ها را بيهوده ننوشتم. خوب كه نگاه كني، يك خط مشخص را در پيش گرفته‌اند. خوب مي‌داني كه همه‌ي مطالب اين‌روزهاي وبلاگم را، حتا وقتي‌كه اين بختك بر من‌هم مي‌خواهد چيره شود، فقط و فقط براي روح و روحيه‌ي دوستانم مي‌نويسم.
بله سعيد جباري عزيز! همه‌ي آن حوادث و تحولات 10 سال اخير را كه برشمردي، خوب يادم هست. اين روزها با 10 سال سابقه‌ي كار خبر، مثل يك عقاب، همه‌ي تحولات و اتفاقات را زير نظر دارم، اما نه با يك غوره سردي‌ام مي‌كند، نا با يك مويض، گرمي!
من‌هم مثل همه‌ي دوستانم هستم. البته دقيقا نمي‌دانم دوستانم اين‌روزها چه حالي دارند، اما من نه خيلي نااميد و ناراحتم، نه چيزي هست كه از آن خيلي خوشحال باشم؛ من فقط معتقدم، اگر از عشق می‌شه قصه نوشت، می‌شه از عشق تو گفت...

5- مي‌دانم؛ حرف زدن راحت است، اما...

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 19:57  توسط عليرضا بهرامي  | 

۱- ديشب از شب‌هاي سخت بود. هر چند دقيقه با دلهره از خواب مي‌پريدم و براي برادرم، محسن فرجي، و خواهر و خواهرزاده‌اش افسوس مي‌خوردم و آهي مي‌كشيدم و دوباره مي‌خوابيدم و دوباره و سه‌باره و چندباره. گاهي اين‌طوري مي‌شوم، گاهي كه خبر يا اتفاق دلهره‌آوري ته دلم را خالي كرده باشد. گاه مرگ جسم‌ها و گاهي هم گاه مرگ روح‌ها. ديشب به وبلاگ محسن سر زدم كه نوشته‌ بود: برای ایلیا دعا کنید به خانه كه رسيدم و تماس گرفتم كه از نتيجه‌ي عمل جراحي جويا شوم، نزديك به نيمه‌شب بود و هق‌هق خفيفي سر داد كه: تمام شد!
گاهي حس مي‌كنم چقدر از اين جمله متنفرم؛ و هر بار كه شنيده‌امش، غم‌بارتر از هربار... خدايا گاهي - فقط گاهي - نسل برخي از واژه‌ها را از زندگي ما بردار، به‌جايش...
الان هم كه ديدم كمرش شكسته، گفتم حالش را بپرسم، ديدم خاك گورستان را هنوز از لباس‌هايش نتكانده و بغضش هم هنوز مي‌تكرد. تعجب ندارد كه، من‌هم مثل اويم، خيلي‌ها مثل اويند.
توانستيد، حتما حالش را بپرسيد.

۲- آيت‌الله امجد را در حد چند جلسه‌ي كوي دانشگاه و شب‌هاي قدر مي‌شناختم، تا آن‌كه زمستان سال ۸۱، به‌واسطه‌ي يكي از دوستان و آشنايان خانوادگي‌اش، به خانه‌ي ساده‌اش رفتيم تا با چند جمله‌ي عربي كه بر زبان راند، عشق من و فرشته‌ام را مستحكم كرده، جار زده باشد؛ با مهريه‌اي كه يادم مي‌آيد حاج‌آقا، بر عندالمطالبه بودنش خيلي تاكيد داشت و درنهايت، يك جلد نهج‌البلاغه شد كه نصيحت كرد ترجمه‌ي مرحوم دشتي باشد؛ اما درنهايت، با ترجمه‌ي سيدجعفر شهيدي - با دستخط يادگاري‌اش - و شرح متعلقات طاهره صفارزاده - بازهم با دستخط يادگاري‌اش - ايفاد شد.
وقتي شنيدم كه بر اين استاد اخلاق و شاگرد برجسته‌ي مرحوم آيت‌الله بهجت، و نيز خانواده‌اش، آن‌هم به‌دليل طرفداري كردن از يكي از كانديداها در انتخابات رياست جمهوري و طرفداري نكردن از ديگري، سختي‌هايي چند وارد آمده است، گفتم، انگار بعضي‌ها نشسته‌اند و اين طرف و آن‌طرفشان دست مي‌اندازند و ريشه‌هايشان را از خاك درمي‌آورند و در آب مي‌اندازند!

۳- مي‌خواستم شعري با حال و هواي اين‌روزها بنويسم، حس و حالش نيست، شايد بعدتر...

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 18:57  توسط عليرضا بهرامي  | 

.

توفان شن كه به شهر مي‌رسد

تلفن‌ها كه از كار مي‌افتند

قطارها كه مدام با هم تصادف مي‌كنند

ماشين‌هاي آبي‌رنگ

          - پر از كاهو و هندوانه - كه در جاده‌ مي‌مانند

روزهاي تعطيل تابستان كه برق قطع مي‌شود

مادرم كه قلبش را مي‌گيرد،

همه از شوربختي من است

كه تو را ترك كردم

    و حالا انگار

       مدت‌هاست نفرين شده‌ايم

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

خواندن اين‌ها به دلم نشست، به دوستانم هم توصيه مي‌كنم:

سخت است... اما باور نكن

سکوت است و بس!

یا رب مباد آن‌که...

...و نظر جالب مردم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 20:11  توسط عليرضا بهرامي  | 

3. ديروز دم اذان مغرب، يكي از همكاران نيك و جوانمان آمده بود حلاليت‌طلبي قبل از انجام مراسم اعتكاف در مسجد دانشگاه تهران. در ضمن مردد بود كه با توجه به اذعان مسوولان برگزاري مراسم مبني بر تضمين نكردن قطعي امنيت آن، آيا اساسا به‌صلاح و منطقي است كه براي سه شبانه روز به آنجا برود؟ با خودم گفتم: خدايا! چه بر سر ما آمده؟ اين ماحصل كدام پيروزي بزرگ است؟!

2. ديشب كه به رسم ادب، به معدود بزرگ‌ترهايي زنگ مي‌زدم و تبريك نصفه نيمه‌اي براي فرا رسيدن عيد ميلاد نماد عالي عدالت و راستي مي‌گفتم، بعضا جواب‌هاي جالب توجهي دريافت كردم. يكي مي‌گفت: ما كه بزرگ‌تر نيستيم، پس تبريك ندارد. يكي مي‌گفت: خدا لعنت كند بني‌اميه را كه براي ما عيد باقي نگذاشتند. ديگري هم مي‌گفت: بگذريم، چه خبر؟ بيا ببينيمت.

1. در چند سال گذشته، از نگاه خيلي‌ها مي‌فهميدم كه دوست دارند بدانند اين عكس سياه و سفيد زير شيشه‌ي ميزم، از جوان خوش قدو بالايي كه لباس خاكي به تن دارد و دو دوربين ياشيكاي قديمي از گردن و شانه‌اش آويزان است، كيست؟! اما تنها يك نفر را يادم مي‌آيد كه روزي دل به دريا زد و اين سوال را پرسيد؛ و وقتي گفتم كاظم اخوان، و از حالت چهره‌اش فهميدم نمي‌شناسدش، توضيح مختصر مربوط به هويت و سرنوشتش را گفتم.
گاهي فكر مي‌كنم اگر واقعا زنده باشد، يعني بيست‌وچند سال است كه در فضايي تنگ زنداني است و شايد كم‌كم خودش هم خيلي چيزها را فراموش كرده باشد. بيست‌وچند سال، يعني از بيست‌وچند سالگي‌اش در همين روزها – 13 تير - تا حدود پنجاه‌سالگي‌اش در همين روزها.
و شايد تصويرش را روبه‌رويم گذاشته‌ام كه گاهي يادم بياد كه چه خبرنگاراني بوده‌اند كه چه هزينه‌هايي براي آن‌چه داشته و ميراث ماست، يا آنچه كه بالاخره  اعتقاد و ايمانشان بوده است، پرداخته‌اند و چه‌ها كشيده‌اند؛ و ما چه كرده‌ايم؟
اين روزها كه حال و روز خودمان را هم فراموش كرده‌ايم، اين‌روزها كه دو عيد و روز نكوداشت زن و مرد آمدند و رفتند و انگار نه انگار، مباد كه خيلي چيزهاي ديگر را فراموش كنيم.

4. امروز دوباره در جايي خواندم كه طرفداران يكي از كانديداها را سگ‌بازهايي معرفي كرده كه دور گردن سگشان هم پارچه‌ي رنگي ... مي‌بستند. يادم افتاد وقتي يك خانم خاص، براي دومين بار در مطالب و سخنراني‌هايش از لفظ "زنان سگ‌باز" براي طرفداران يكي از كانديداهاي دهمين دوره‌ي انتخابات رياست جمهوري اسلامي ايران ياد كرده و اين حرفش منبع و منشا تكرار آن در خيلي از نوشته‌ها و خيلي جاهاي ديگر شده بود، يادم افتاده بود كه سايت موسوم به خيرگزاري فارس در يكي از گزارش‌هاي تصويري‌اش، دو تصوير داشت كه اتفاقا طرفداران ديگر كانديدا – رقيب – را نشان مي‌داد كه با سگ محترمشان در صندلي جلو ماشن نشسته بودند. رفتم كه بيابمش، اما هي گشتم و هي گشتم و جست‌وجو كردم و روز به روز و گزارش به گزارش پيش رفتم و و رفتم و گشتم و هيچي به هيچي. راستي چرا اين دو تصوير از سايت فخيمه‌ي مزبور حذف شدند؟! اين مهم نيست، به اين فكر مي‌كنم، تحريف تاريخي كه از بچگي بحثش را در كتاب‌هاي درسي به خوردمان مي‌دادند، حدش كجاست؟ يا از كجا تا به كجاست؟ و آيا تحريف تاريخ به‌معناي همان تحريف واقعيت يا حقيقت است؟ اصلا مگر تاريخ دست من و توست كه با يك جمله و يك ورقه تحريف‌پذير باشد؟ يعني تاريخ موجودي به اين ناتواني و حقيري است، يا از حقارت روح آدمي‌زاد است كه حقايق را نمي‌تواند درك كند؟

5. خبر شدم كه دوست شاعر و روزنامه‌نگار، ياسين نمكچيان و دوست ناديده‌ي شاعر، محسن بوالحسني شعرهاي روزشان را در وبلاگشان نگاشته‌اند، خواندمشان، به دوستان ديگرم هم توصيه مي‌كنم كه بخوانندشان؛ لحظه‌هاي نابي دارند و... خيلي شعرهاي ديگر هم  اين روزها در اين همين زمينه خوانده‌ام كه به دل نشسته‌اند، اما از آن خيل، دو شعر دوست شاعر و خبرنگار، ساره دستاران هم هست.
راستي اين‌روزها چه حس و حال عجيبي مي‌دهند، شنيدن برخي از ترانه‌هاي خاطره‌انگيز!

6. و شعري قديمي از خودم، از مجموعه‌ي "تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم":

جنون‌اضطراب

رسيدم و ديدم كه خورشيد در امتداد افق رهسپار است
و تنهاترين جاده‌ي قرن خاموش غربت در اين گيرودار است

نه ديگر چراغاني و تاق نصرت، و نه آب و جارو و گردي
خدايا چه احساس سردي در اين كوچه پس‌كوچه‌ي بي‌سوار است!

مباد آنكه سردار در نيمه راه رسيدن زمين خورده باشد!
كه قوم قسم‌خورده‌ي خون او نسل در نسل چشم‌انتظار است

و من چارده قرن نوري تمام خودم را به دوشم كشيدم
كه ياران ببينند در سايه‌ي دشنه‌ها طرح بازوي دار است

اگرچه جنون‌اضطراب مرا هيچ شعري نمي‌فهمد اينجا،
ولي باز در حجم ديوارها روح فرياد من بي‌قرار است

به‌هنگام خواب تغافل و يا مرگ گلدسته‌ها هم كسي هست
كه با آيه‌هاي غزل‌هاي يك شاعر مست، شب‌زنده‌دار است

(تابستان76)


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 20:7  توسط عليرضا بهرامي  | 

.
نوحه از مهدي اخوان ثالث

نعش اين شهيد عزيز،
روي دست ما مانده ست.
روي دست ما، دل ما،
چون نگاه ناباوري به‌جا مانده ست.
اين پيمبر، اين سالار،
اين سپاه را سردار،
با پيام‌هايش پاك،
با نجابتش، قدسي سرودها براي ما خوانده ست
ما به اين جهاد جاودان مقدس آمديم،
او فرياد مي‌زد:
«هيچ شك نبايد داشت.
روز خوب‌تر فرداست.
و
با ماست.»

اما،
اكنون،
ديري ست،
نعش اين شهيد عزيز،
روي دست ما چو حسرت دل ما،
برجاست.
و
روزي اين‌چنين بتر باماست.

امروز،
ما شكسته، ما خسته،
اي شما به‌جاي ما پيروز،
اين شكست و پيروزي به‌كامتان خوش باد.
هر چه فاتحانه مي‌خنديد؛
هر چه مي‌زنيد، مي‌بنديد؛
هر چه مي‌بريد، مي‌باريد؛
خوش به‌كامتان اما،
نعش اين شهيد عزيز ما را هم به‌خاك بسپاريد.
تهران بهمن 1339
 
 
 
راستي حالا كه بازار مقايسه در اين بلاگ رونق گرفته است،  اين را با آن و آف ، و اين را هم با آن و آن‌يكي و اون‌يكي مقايسه بفرماين. اما انصافا اييييييييين يك شاهكار بلامنازعه‌!
خواندن اين‌يكي هم براي تغيير ذائقه در شب عيد ميلاد نماد عالي عدالت و راستي، خالي از لطف نيست.
+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 20:47  توسط عليرضا بهرامي  | 

دي‌شب، يا همان بامداد، در اتفاقي نه‌چندان معمول يا شايد نادر، خوابم نمي‌برد. نمي‌دانم از گرما بود يا ناخوشي، هي از اين پهلو به آن پهلو مي‌شدم و هربار، كلي درد تحمل مي‌كردم. با خودم فكر مي‌كردم، سال 86 و 87 چه سال‌هاي بدي بودند؛ و اين روزهاي سال 88 چه خوب بود اگر قيصر امين‌پور، طاهره صفارزاده و سيدجعفر شهيدي زنده بودند. راستي چه هولناك است وقتي به اين واقعيت فكر كني كه اين‌روزها آن‌ها اصلا نيستند كه در كنار ما ببينند. كاش مي‌شد كه بودند؛ به خانه‌شان مي‌رفتم و براي يك ساعت هم كه شده، حرف مي‌زديم و مي‌شنيدم؛ صفارزاده‌ي سرور، با آن تكه‌كلام "مخلصيم آقا"، از شرافت و تعهد مي‌گفت، شهيديِ متين و عميق، با آن طفره رفتنش از صحبت كردن درباره‌ي انجمن حجتيه، از شباهت‌هاي روزگار معاصر با تاريخ صدر اسلام مي‌گفت و نگراني‌اش كه، مي‌ترسم اگر امام زمان همين امروز ظهور كند،.... و امين‌پورِ بامرام و رفيق، با آن "سلاااااام‌"هاي كشدارش، از خيلي چيزها مي‌گفت. به اينجا كه رسيدم، نگاهم مي‌لرزيد و لب‌هايم به‌هم فشره شده بودند؛ بغض كرده بودم. خواستم گريه نكنم، خوابم برد؛ درحالي‌كه به اين فكر مي‌كردم كه:

آدم‌هاي باكلاس و بافهم، اين‌‌گونه سخن مي‌گويند: كليك

آدم‌هاي باهوش و در عين حال باغيرت، اين‌طوري حرف مي‌زنند: كليك

و خدايا چه آدم‌هاي ديگري چه‌جوري حرف مي‌زنند!؟! كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك كليك

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 21:7  توسط عليرضا بهرامي  | 

۱

الله اكبر ......... الله  اكبر ......... الله  اكبر

 

۲- به‌قول يكي از سلطان‌هاي بي‌تاج: خدافظ فوتبال! خدافظ استاديوم!

۳- ديالوگي از فيلم عصيان كه داستان و شخصيت‌هايش از هر جهت به شرايط امروز وطن مظلومم شباهت دارد:

- تو براي خودت تصميم بگير، منهم براي خودم.

- مواظب خودت باش برادر!

- بالاخره همديگه رو مي‌بينيم. شايد يه جاي ديگه. خداحافظ برادر خوبم!

۴- موت الحق، ميزان الحق، صراط الحق، يقين الحق، نار الحق، جنه الحق

۵-

   الله اكبر الله اكبر الله اكبر

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 12:30  توسط عليرضا بهرامي  | 

1. چه تك‌مضراب‌هايي كه به‌خاطر حفظ منافع ملي - نه از آن‌ جنس منافع مِيلي مورد نظر صداوسيما - هدر مي‌روند!
2. اين تكه‌كلام‌هايم موقع سلام و خداحافظي، در اين دو هفته، بدجوري مايه‌ي آبروريزي و خجالت ما و ايضا عصبانيت مخاطبان شده است؛ اين‌ پاسخ كليشه‌يي پرسش چه‌خبر؟ كه: "سلامتي"! و اين آرزومندي پيش از خداحافظي كه: "خوش بگذره"!
3. يادش به‌خير! قديم‌ها؛ پيامك مي‌فرستاديم.
4. به‌قول بزرگواراني: ارزش رفاقت از ايديولوژي بالاتر است.
5. دلت بزرگ باشد؛ وگرنه خدا كه بزرگ است.
6. هرچند برخي هم به‌اسم حفظ منافع ملي دوست دارند فضاي رعب و وحشت در جامعه ايجاد كنند، ولي ما هم با كمي احتياط، اگر نمي‌توانيم بنويسيم - و اين نمي‌توانيم به هيچ چيز بستگي ندارد و به‌قول "ا. ح. م. - خ. ف."، حتا يك دقيقه هم بازداشت نبوده‌ايم؛ چه رسد به چند متر، و نيز با علم واثق به اين‌كه اخيرا اعلام شده "خرابکارها لباس ب... و پ... پوشيده بودند"، فقط چند لينك در اينجا قرار مي‌دهيم؛ از برخي خبرهايي كه در رسانه‌هاي مختلف در چند روز گذشته ديدم يا دوستان برايمان لينك فرموده بودند، و شايد مانند تتوي (خالكوبي) مايكل اسكوفيلد در سريال Perison Break خط‌هاي نامحدودي را بتوان بين آن‌ها - ولو به‌شكل نور - ديد، اما درنهايت مي‌فهميد كه همه‌اش سر كاري است و هرچه شما برداشت داشته‌ايد، درست است:

http://64.130.220.65/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1361298
http://64.130.220.65/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1361082
http://64.130.220.65/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1362910

 

http://64.130.220.65/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1357336
http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=52785

 

http://resalat-news.com/Default.aspx?pap=219960
http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=53312

 

http://www2.irna.ir/fa/news/view/menu-155/8803312116165336.htm
http://64.130.220.65/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-23223

 

http://www.jahannews.com/vdcftvdt.w6dttagiiw.txt
http://www.time.com/time/photogallery/0,29307,1906549_1901788,00.html

 

http://www.naftnews.ir/view-5777-حداد%20عادل-ميرحسين%20موسوي-انتخابات.html
http://amirrezakhadem.blogfa.com/post-272.aspx
http://www.mardomsalari.com/Template1/News.aspx?NID=56438

 

http://www.ilna.ir/newsText.aspx?ID=62273
http://www.mehrnews.ir/NewsPrint.aspx?NewsID=903359
http://www.ilna.ir/newsText.aspx?ID=62242
http://www.ilna.ir/newsText.aspx?ID=62223

 

http://64.130.220.65/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1361848
http://ghalamnews.ir/news-21193.aspx
http://www.iranianuk.com/article.php?id=39036
http://www.parlemannews.com/index.aspx?n=142 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 19:2  توسط عليرضا بهرامي  | 

۱.
درست يك هفته پس از كودتا
                                      عاشقش شدم
وقتي‌كه به هوش آمد
و قبل از هر چيز
از رنگين‌كمان فواره‌ها در آفتاب پرسيد
برايش از حكومت نظامياني گفتم
كه با ماشين‌هاي آب‌پاش،
برگ‌ها را از خيابان جمع مي‌كنند
و او باز
از سرنوشت حوض فواره‌ها در وسط ميدان پرسيد

۲.

 موهاي بلند و لخت ناهيد همين‌طور روي سنگ غسالخانه توي آب پخش مي‌شد، موج برمي‌داشت و مي‌رقصيد.
(دا ، خاطرات سيده زهرا حسيني، ص83)
سر شير آب ايستادم و بنا به خواست غساله‌ها، شير آب را باز و بسته مي‌كردم. گوش به فرمانشان بودم. به محض اين‌كه مي‌گفتند برو از كمد كافور يا پنبه بيار يا با كاسه آب بريز يا شلنگ آب را نگه‌دار، مي‌دويدم و كاري را كه خواسته بودند، انجام مي‌دادم.
(ص85)
گفتم: چيزايي كه من ديدم داغونم كرده، چه برسه به تو. ديگر چيزي نگفت. رفتم توي حياط دم شير آب و وضوي بدل از غسل گرفتم... به‌نظرم بعد از نماز حالم خيلي بهتر شده بود و آن فشاري كه روي قلبم احساس مي‌كردم برطرف شده بود. جوراب‌هايم را برداشتم و پوشيدم.
(ص89)
يك‌دفعه در بين جنازه‌هايي كه داخل فرستاده بودند چهره‌ي آشنايي را ديدم. تنم لرزيد. يكي از زن‌هاي همسايه‌مان بود كه قبلا در محله‌ي ما زندگي مي‌كرد. بغض گلويم را گرفت و جلو چشمانم تار شد.
(ص90)
ديدن اين صحنه‌ها خيلي برايم تكان‌دهنده بود. خيلي دلم مي‌خواست اين قدرت را داشتم كه با حرف‌هايم آرامش كنم و به او بگويم كه دردش را مي‌فهمم. ولي حجب و حيا مانع‌ام مي‌شد. ديگر نتوانستم نگاهش كنم. سريع به داخل غسالخانه برگشتم. دوباره احساس ضعف و سرگيجه بهم دست داد. مدام اين سوال در ذهنم دور مي‌زد كه: چرا؟ چرا بايد اين وضع پيش بيايد. اين مردم چه گناهي دارند؟ / صداي زينب خانم نگذاشت توي اين حس و حال بمانم. با لحني عصباني گفت: برو از توي كمد اون اتاق كافور بيار.
(ص91)
هرچه مي‌خواستم نسبت به عفت بي‌تفاوت باشم و نگاهش نكنم، نمي‌شد. لب‌هاي خوشرنگش حالا ديگر به كبودي مي‌زد و چشم‌هايش كه هر بار به رنگي ديده مي‌شد، براي هميشه بسته بودند. وقتي داشتند تاب موهاي بافته‌ي بلندش را باز مي‌كردند، باز هم نتوانستم طاقت بياورم. به اتاق بغلي دويدم و از شدت ناراحتي توي خودم مچاله شدم. نفسم به‌سختي بالا مي‌آمد. درد شديدي توي گلويم حس مي‌كردم. فكر مي‌كردم گلويم متورم شده. سنگيني بدي روي گلو وسينه‌ام افتاده بود. دلم نمي‌خواست كسي حرفي از من بپرسد.
(ص93)

۳.

دلم براي مادرم تنگ شده است. چند روز زيادي مي‌شود نديده‌امش. مي‌روم زنگش بزنم، صدايم را بشنود.

    ...

مادرم هنوز كمي ناخوش است؛ گفتم: غذاي مقوي بخور. گفت: مثلا چي؟ گفتم: گوشت قرمز سرخ‌كرده يا كباب‌شده. گفت: گوشتم تمام شده...
راستي آخرين‌باري كه گوشت خريدم كي بود؟!
يادم آمد امروز ظهر كه گوشت مرغ مي‌خوردم، حالت تهوع بهم دست داد. به آشپزش كه نمي‌دانم كيست، بد و بيراه گفتم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 20:47  توسط عليرضا بهرامي  | 

مطالب قدیمی‌تر