| |||
|
و امروز اين چند بيت از يكي از مثنويهاي قديميام را مدام با خودم زمزمه ميكنم:
...روح اعجاز عروج و ابديت جاري است
چه كسي گفت كه شعر از قِبَل بيكاري است؟
«چه كسي گفت و غلط گفت كه» اعجاز بس است؟
اينهمه قافيه و صنعت و ايجاز بس است؟
چه كسي گفت كه خونخواهي فرهاد مكن؟
«سرب در حنجرهام ريخت كه» فرياد مكن؟
چه كسي بود به من گفت سياوش مرده است؟
آنهمه نغمهي بيداري چاوش مرده است؟...
اسمع، افهم
اسمع، افهم
اسمع، افهم
خواب ميبينم...
گوشهي سمت چپ،
پايين قبرم،
تار عنكبوت بسته است
اسمع، افهم
اسمع، افهم يا علي ابن علي!...
باد ميوزد
صداها در هم ميآميزند
بلوكهاي سيماني راه نفسم را بستهاند
نفسم تنگ ميشود
گِل نريزيد
ميخواهم يكبار ديگر
صورتش را ببينم
تكمضراب 18: خيلي جالب است، آنها كه با تاكيد و اصرار ميخواهند به همگان بگويند در انتخابات شركت نميكنند و به كسي راي نميدهند، معمولا از دو دستهاند و دو دليل دارند: عدهاي با نشان دادند پينههاي كف دستشان، فقر موجود در جامعه را مبنا قرار دادهاند و عدهاي ديگر، از نبود و ناممكن بودن آزادي سخن ميگويند.
تكمضراب 19: جالبتر اينكه برخي از كسانيكه يكي از نامزدها را انتخاب كردهاند، در دليل خود ميگويند: اين يكي دزد نيست. گروهي ديگر هم كه نامزدي ديگر را انتخاب كردهاند، اخيرا در شعارهايشان ميگويند: اگه تقلب بشه، ايران قيامت ميشه. اينها بهنظر شما، خود، چالشهايي بس بزرگ نيستند؟ ايضا وقتي عدهاي در شعارهايشان از كانديداي مورد نظرشان ميخواهند كه پرچم ايرانشان را از كانديداي رقيب و طرفدارانش پس بگيرد!؟
تكمضراب 20: وقتي چند شب پيش همسرم قبل از خواب گفت، جالبه كه بعد از 11 سال آشنايي و 5 سال زندگي كردن زير يك سقف، براي اولينبار دربارهي مسائل سياسي بحث ميكنيم، گفتم: آره جالبه! او به خواب رفت و من فكر ميكردم؛ بعد از مسواك و قبل از خواب.
تكمضراب ۲۱: بهگمانم اين براي نخستينبار است كه پس از نان، سيبزميني را در ميتينگها و راهپيماييهاي سياسي و با اغراض اعتراضي سر چوب ميكنند.
تكمضراب 2۲: يكي از همكاران تماس گرفت و گفت ديشب ماموران سازمان بازرسي سرزده به خبرگزاري فلان (نه از حاميان دولت) رفته و سركشي كردهاند، مراقب باشيد دوستانتان نماد يا عكس كانديدايي را دم دست نداشته باشند، درحاليكه با يك نظر به اطرافم مطمئن شدم هيچ نماد و عكسي از هيچ كانديدايي در جريان كار همكارانم وجود ندارد، گفتم: با اين حساب، روزنامهي ايران را بايد اول پلمپ و بعد به جزيرهي موريس تبعيد كنند.
تكمضراب 10: در حاشيهي يكي از تجمعها بود كه دكتر ... از دوستان و همكاران قديم، ميگفت: صدارت ... كه براي ما بد نبود؛ بركنار شدم، پس رفتم درس خواندم و در مقطع تكميلي در دانشگاه تهران به تحصيل مشغولم! به آرامش رسيدم، حالا اينها ميخواهند باز آرامش ما را بههم بزنند.
تكمضراب 11: پس از انتشار پست قبلي كه با انعكاس وسيع در اقصا نقاط جهان، از سواحل استوايي شرق و غرب تا جزاير كومور و سيشل مواجه شد، يكي از كاربران محترم دربارهي تكمضراب 8 يادآوري كرد كه از تشابه نام خانوادگي فرد مورد اشاره با نام كوچك يكي از كانديداها كه اتفاقا در شوراي شهر تهران هم عضويت دارد، نبايد غافل بود؛ كه ميتواند موجبات همدلي را فراهم كرده باشد. عرض كردم كه، حق با شماست!
تكمضراب 12: تكمضراب قبلي مرا به دو شاخهي فرعي در ذهنم برد؛ يكي واژهي سلطان و در ادامهي آن، فيلم سلطان كه در يكي از ديالوگهاي آن آمده بود: ببينم! اصلا تو چرا هميشه اونور خطي؟! پس هم ياد تكمضراب 5 افتادم و هم اين تكمضراب كه: شامگاه تاريخ مناظرهي معروف، يعني 13 خرداد، در اتوبوس ريالي راهآهن - سر شهيد مطهري ايستاده و بعد نشسته بودم كه سه جوان يت و يوغور (ماشالله) كه نمادهاي رنگي يكي از نامزدها را دور مچ دستشان بسته بودند، بهجاي آنكه بحث داغ سياسي بكنند، ميشنيدم يكيشان ميگفت: ولي ... امسال تو انتخابات نيست، حال نميده؛ نفر روبهرويياش در حركتي شبيه آنچه در استاديومهاي فوتبال قبلا ديدهايم، نيمخيز شد و در حالي كه موج مكزيكي را اجرا ميكرد، گفت: سلطانه خدايي، سلطان؛ و نفر سوم گفت: چطور؟ نفر اول تصريح كرد: چارسال پيش به هر كدوم از ليدرها يك ميليون دادن ديگه! در همين هنگام نفر سوم با يكي ديگر كه او هم از همان المان در دستش داشت، مشغول صحبت شد و حرف به اينجا كشيد كه عدد 4 برا اونا خوشيمن نيست، اينو خودشون هم ميدونن؛ و داشت تشريح ميكرد كه 12 سال پيش در رقابت خاتمي و ناطق نوري چه گذشت، كه به جناح چپ و راست اشاره كرد؛ در همين حين، نفر اول قصهي ما كه نشسته بود، از نفر دوم كه ايستاده سخنراني ميكرد، پرسيد: ما الان چپيم يا راست؟ دومي گفت: ما ...م!
تكمضراب 13: پس از مناظرهي معروف يادشده، لطيفي ميگفت: من جاي مريم رجوي بودم، بيانيه ميدادم و از يكي از كانديداها بهشدت تشكر ميكردم؛ گفتم: بهخاطر بهچالش كشيدن اعدامهاي سالهاي فلان؟ گفت: نه! بهخاطر اينكه 30 تلاش كرده بود شايد سرجمع 50هزارتا مخاطب (ولو تكراري) در طول 30 سال كسب كند تا برخي حرفهايش را القا كند، فلاني ظرف چند دقيقه اينكار را برايش انجام داد، آنهم با مخاطب ۵۰ ميليوني! گفتم: برادر! مثل اينكه بايد بالاي اين دكه بنويسم: بحث سياسي در اين مكان ممنوع است؟!
تكمضراب 14: پس از نماز جمعهي اين هفته ديدم كه عدهاي يكي از رجال سياسي را به باد فلان و فلان گرفتهاند، پيش خودم گفت: پس حساب نمازهايي كه هر چند هفته يكبار پشت سر او اقامه كردهاند چه ميشود؟! مگر نه اينكه شرط اصلي امام جماعت، عادل بودن اوست؟!
تكمضراب 15: يكي از دوستان نويسنده كه زماني سوداي نمايندگي مردم يكي از شهرهاي مذهبي بزرگ را در مجلس شوراي اسلامي داشت و بعد به انتشار رمان رو آورد، در يادداشتي كه طبق متن پيشاني آن، رضايت داده بود يكي از خبرگزاريها آن را منتشر كند! دلايل چندينگانهي خود را براي حمايت از نامزد انتخاباتياش تشريح كرد. وقتي دلايل چندينگانهاش را خواندم، با خودم گفتم: اي بابا! بندهي خدا هنوز فرق مجلس و دولت و وظايفشان را نميداند كه!؟
تكمضراب 16: دقيقي ميگفت: هيچ فكر كردهاي اينكه اينهمه آدم رخبهرخ همديگر شبها در خيابانهاي تهران نامزد مورد علاقهشان را تبليغ ميكنند و درگيري پيش نميآيد، از مواهب و يادگاريهاي خاتمي است؟ گفتم: با احساساتم بازي نكن.
گفت: خوب حالا چطور ميشود كه 12 سال پيش ناطق نوري ميشود نامزد مورد حمايت و تقديس جدي كساني كه امروز تكفيرش ميكنند؟ گفتم: هيييييس! اه لامصب!
تكمضراب 2: ديشب يكي از حاميان يكي از نامزدها كه در خيابان وليعصر تراكت پخش ميكرد، سرش را درون قهوهخانهاي كرد كه تصاوير نامزد رقيب را پشت شيشه چسبانده بود، و گفت: بهخاطر قليون به ... راي نديد، بهخاطر بچههاتون به ... راي بديد. (براي آنهايي كه نميدانند: عرضهي قليان كه با نظر وزارت بهداشت و براساس مصوبه، توسط نيروي انتظامي ممنوع اعلام شده بود، در پي نامهي صنف به يكي از مقامهاي ارشد اجرايي، با كان لم يكن شدن قانون، فعلا آزاد اعلام شده است).
تكمضراب 3: يكي ميگفت وقتي تراكتهاي تبليغاتي يكي از نامزدهاي انتخابات را در خيابان پخش ميكرده، خانمي براي ارشادش پيش رفته و گفته: دخترم! اين آقاي ... رو ميشناسي اصلا؟ دوست ما گفته بود: ممكن است آقاي ... را نشناسم، اما آقاي ... (كانديداي رقيب) را ديگر پس از چهار سال، خوب شناختهام.
تكمضراب 4: دوست ديگري كه تراكتهاي تبليغاتي همين نامزد را بهاضافهي نظرات خانوادههاي شهداي سرشناس دربارهي او، در جنوب شهر پخش ميكرده، مورد ارشاد آقاي پيشكسوتي قرار گرفته كه به او توصيه كرده بهخاطر آخرتش، از كسي كه در شرايط بحراني و جنگي كشور 5 بار استعفا داده و از مسووليت فرار كرده بود، دست بردارد! (توضيح: فرد مورد اشارهي اين آقا در بررسي تاريخ انقلاب اساسا يافت نشد!)
تكمضراب 5: امروز ظهر در صف پرداخت قسط وام در بانك به اين فكر ميكردم كه راستي چرا از بچگي كه يادم ميآيد، جمعيت موتلفه در انتخابات مختلف، طرف جريان يا كسي نبوده كه در نهايت توسط مردم انتخاب شدند و اگر هم زماني به پيروزان انتخابات پيوسته، براساس شكست دشمن مشترك بوده است؟!
تكمضراب 6: بعد از بانك، در آشفروشي نيكوصفت كه براي همكارانم بسيار معروف و پرخاطره است، بحث انتخاباتي بين پيرمردها درگرفته بود؛ منتها مثل مناظرهي ديشب مهدي كروبي و محسن رضايي، از هيچ چالشي برخوردار نبود؛ چون همگي كانديدايي را ميكوفتند، كه بر مسند است.
تكمضراب 7: دو ستاد تبليغاتي دو رقيب جدي انتخابات در خيابان انقلاب نزديك هم هستند، از روي كنجكاوي، پوستر اينيكي را به فرد حاضر در آنيكي ستاد و پوستر آنيكي را به فرد حاضر در اينيكي ستاد تحويل دادم، هيچكدامشان در حضور من پوسترها را پاره نكردند، اما فقط يكي از آنها مشغول خواندن متن زير و حاشيهي پوستر رقيب شد.
تكمضراب ۸: در گزارشهاي تصويري خبرگزاريهاي دانشجويان ايران (ايسنا)، مهر و فارس، علي پروين را در محل برگزاري همايش بانوان حامي يكي از كانديداها ديدم، دو پرسش برايم بهوجود آمد: آيا او به جشن نامزدي دعوت شده و سالن را اشتباهي رفته بوده است؟ يا اينكه خداي ناكرده نام فاميلياش در تمام اين سالها مفهوم خاصي داشته و ما از آن غافل بودهايم؟ اما بلافاصله يادم آمد كه 12 سال پيش هم او بهاتفاق تمامي بازيكنان پرسپوليس و سرمربي تيم رقيب (استقلال) بهاتفاق تمامي بازيكنان اين تيم، همزمان، از دو كانديداي مطرح آن روزگار، يعني ناطق نوري و خاتمي، حمايت كرده بودند. گفتم: اي بهگور پدر عشق!
"شرف" گوهر كميابي است كه در عين حال، چه بشناسي و چه نشناسياش، خيلي راحت از كف ميرود!
با آنكه متولد جنوب شهر نبودم، اما سر كردن ۱۵-۱۴ سال ابتدايي عمرم در مناطق محروم شهر، باعث شد كه خودم را متعلق به اين قشر بدانم. چه اينكه در سالهاي پس از آنهم زندگي سادهي بعضا مستاجري باعث شد آدم فراموشكاري نشوم. اما حالا كه يك سالي ميشود نه بهخواست خود، كه به جبر زمانه و از صدقهسري خيلي چيزها، به جنوب شهر برگشتهام، اصلا احساس خوبي ندارم. اين آن جنوب شهري نيست كه من ميشناختم. ديگر از آن ميزان سلامت و صداقت آدمها به آن شكل خبري نيست. مدام بايد نگران خانوادهات باشي و خيلي چيزها را تحمل كني؛ در بين آدمهايي كه البته حتا به حقوق اوليهي خودشان هم يا واقف نيستند، يا اصراري ندارند. اينها را نمينويسم كه دربارهي شخصيترين مسائل زندگيام نوشته باشم، اين زمينهاي بود براي اينكه بگويم چرا هنوز در شوك صحنهاي هستم كه ساعت 3:45 دقيقهي بامداد امروز در يكي از مناطق جنوبي تهران ديدم. با فغان و فرياد دو تا جوان از خواب برخاستم و پرده را كنار زدم، ماشين بنز نيروي انتظامي در ابتدايي كوچهي روبهرويي خانهمان با يك افسر و يك سرباز وظيفه، موجود يا موجوداتي را در خود جاي داده بود كه يادآور فيلمهاي دراكولايي بودند كه انتظار داشتي هر آن ماشين در اثر فشار، از هم گسيخته شود و موجودي عجيب از آن بيرون بيايد و به آدمهاي اطراف حملهور شود. ظاهرا خانوادهي دو جوان 22-20 ساله از نيروي انتظامي خواسته بودند كه به كمكشان بيايند تا از دست اين مواد مخدر مصرفكردهها كه نميدانم چه چيزي مصرف كرده بودند كه آنچنان نيروي خارقالعادهاي به آنها داده بود، نجاتشان دهند. اما مگر ميشد مهارشان كرد!؟ ماموران حاضر كه هيچ، دو نيروي كمكي هم كه اضافه شدند، از پس رام كردن اين اسبهاي چموش برنميآمدند. دست آخر هم چهارنفري، با اسكورت خانوادهي آنها به جايي ديگر كه احتمالا كلانتري بود، منتقلشان كردند. اما باورم نميشود كه انساني پيدا شود كه اينهمه، اينهمه، ضربهي باتوم و لگد بخورد و همچنان بدون اندكي كم شدن انرژياش، به اطراف يورش ببرد؛ حتا اگر اطرافيانش پليس مسلح باشند. واقعا صحنههاي ناراحتكنندهاي بود. فكر كنم اگر در وضعيت عادي بودند، با يكسوم آن ضربات باتوم ميخوابيدند و ديگر از جا بلند نميشدند. و قطعا چه عذابي ميكشيدند خانوادهشان كه مجبور بودند اين صحنهها را ببينند و اما ابراز كنند كه به اين تنبيه راضي هستند؛ چون جان را به لبشان رساندهاند؛ آنها كه انسانند، اما با خود و اطرافيانشان چنان ميكنند كه به مرگشان راضي ميشوند.
جالب بود كه در همان اثنا، يكي از بچهمحلهايمان كه ظاهرا به مصرف كراك اعتياد دارد، به طرفداري از دوستانش برخاست و به سمت ماشين پليس حمله كرد، اما با يك سيلي آبدار، سه باري دور ماشين سكندري زد. نكتهي جالب ديگر اينكه دو جوان قهرمان منفي قصهي ما، در لابهلاي كتك خوردنهايشان، يكي ميخواست با اطلاعات تماس بگيرد و آنيكي، مثل فيلمهاي دوبلهشدهاي كه از تلويزيونمان پخش ميشوند، ميخواست با وكيلش صحبت كند!
در هر صورت، دو روز است حالم اصلا خوش نيست؛ از تصاويري كه مدام جلو چشمم و شايد در مغزم رژه ميروند...
ديروز بهعنوان يك ناظر، آزمون اخلاق را در حاشيهي نماز جمعهي تهران و در مواجههي طرفداران دو كانديداي رياستجمهوري ديدم و امروز هم فكر اين دو جوان و همهي جوانهايي كه در جنوب و شمال و مركز و شرق و غرب شهر و كشورم زندگي ميكنند... و يك سالي ميشود كه مدام با خودم فكر ميكنم، آيا معضل اعتياد، امروز مهمترين و اورژانسيترين مسالهي روز جامعهي ما نيست؟ آيا اين نتيجهي نوعي سرخوردگي است، يا پاي دستهاي خائنانه يا بيتدبيريها در كار است كه ما را به اينجا كشانده؟ مسوولان امر چهكار ميكنند در اين زمينه، چهكار كردهاند، و چهكار بايد و چهكار ميتوانند كنند؟ ما چهكار بايد كنيم؟ مدام فكر ميكنم، خانم بنياعتماد در سينما ميتواند به اعتياد جوانان بپردازد، شاعران چطور و چگونه ميتوانند به اين مصيبتي كه پير و جوان و مرد و زن را در شيوع خود بلعيده است، بپردازند؟
نميدانم....
اينروزها چند شعر و تصنيف را بيشتر با خودم زمزمه ميكنم؛ يكي از آنها غزلي از خودم است كه حدود يك سال پيش، براي وطن مظلومم گفتم كه نفير جنگ را از دور و نزديك ميشنيد؛ عدهاي در كمال گستاخي، ايران را به حملهي نظامي تهديد ميكردند و عدهاي هم متاسفانه - حتا اگر در اقدامي تاكتيكي و جنگ رواني - از آن استقبال ميكردند و بهراحتيِ آب خوردن، از آن حرف ميزدند و چهارصدهزارتا چهارصدهزارتا قبر كنده بودند. براي كه؟! خودشان ميگفتند دشمن. در هر صورت، همان روزها قرار بود اين غزل، با لطف يكي از دوستان، در صفحهي اول يكي از روزنامههاي شبهحزبي سياسي چاپ شود، ولي يكهو متوجه شدم كه خودش ميتواند نقض غرض شود. پس انصراف دادم. اما حالا كه اينروزها بيش از پيش از اينهمه صدا و صداهايي كه بالا و بالاتر گرفته است، بيشتر مچاله ميشوم، اينجا براي اولينبار منتشرش ميكنم:
مچاله ميشوم از اينهمه صداي غريبه
در اوج گوشخراش ترانههاي غريبه
مچاله ميشوم و درد ميكشم كه پس از تو
چروك ميشود احساسم از نواي غريبه
فضاي دلهرهناكي مرا محاصره كردهست
و شهر، بغزده از يورش هواي غريبه
نفسنفس زدنت را چطور باز ببينم
عقاب زخمي مغرور زير پاي غريبه؟!
عقاب خستهي ساكت! درست مثل نگاهت
دلم گرفته از اين خيل آشناي غريبه
رها كن از سر خورشيد و كوه تا ته دره
طنين حنجرهات را در اين فضاي غريبه
رها شو تا سر كوه و رها شو از ته دره
- رهاتر از تب تند گلولههاي غريبه...
چند روز پيش، در يكي از پايگاههاي اينترنتي كه ظاهرا خود را سايت خبري – تحليلي تابناك معرفي كرده بود! تيتري خواندم با اين مشخصات: کنایه سنگین سیدمهدی شجاعی به ارشاد
وقتي به متن مراجعه كردم، اين چماق ِ باتومشكل ( ! ) كه انگار برخي به آن علامت تعجب ميگويند، در ذهنم بزرگتر شد:
«سیدمهدی شجاعی مدیر انتشارات نیستان در پاسخ به این سؤال که وزارت ارشاد چه نقشی در حمایت از انتشار اینگونه آثار [آنچه كه اين موسسهي انتشاراتي زير عنوان سلسله آثار متون فاخر منتشر ميكند] داشته، گفت: با کمال تأسف - یا افتخار- باید گفت وزارت ارشاد هیچ نقشی نداشته و هیچگونه حمایتی را چه در این طرح و چه در فعالیتهای مشابهی که نیستان در حوزه نشر داشته، وظیفه خود ندانسته است.
البته جا دارد ما از وزارت ارشاد به دلیل اینکه مانع جدیای در مسیر این پروژه فرهنگی و ادبی ایجاد نکرده، تشکر کنیم.
هیچگونه انتظار و توقعی نداشتیم، چرا که وزارت ارشاد در سالهای اخیر به قدری دچار دغدغههای سیاسی و حزبی و گروهی شده که دغدغه فرهنگ و هنر و ادبیات در شمار توقعات نامعقول و دستنیافتنی قرار گرفته است.
مدیر نیستان در پاسخ به این سؤال که چرا برای حضور هفت نویسنده و رونمایی از آثار جدیدشان با توجه به میزان حضور و استقبال خوانندگان و علاقهمندان، یکی از سالنهای نمایشگاه یا سرای اهل قلم را پیشبینی نکردهاند، گفت: اگرچه این امکانات، قاعدتاً باید در اختیار همه ناشران و اهل فرهنگ و قلم قرار بگیرد ولی من ترجیح دادم به همین اندازه هم زیر بار منت قرار نگیرم و عزت و استقلالی را که در موارد اساسیتر و مقاطع حساستر حفظ کردهایم، برای این موارد جزئی هزینه نکنیم. هم نویسندگان دردآشنا و هم مخاطبان فهیم، قطعاً عذر ما را در تحمل این مضایق و محدودیتها میپذیرند».
با خودم گفتم، ايبابا ما هرچه ميخواهيم از اين ناپرهيزيها دست بكشيم و تنها به امر مقدس انتشار شعر در اين پايگاه شخصي اقدام كنيم، يكي از راه ميرسد و حرفي ميزند كه چند سوال در ذهن ما ايجاد ميكند. پس چند سوالي هم از آقا سيد بپرسيم؛ البته پس از مقدمهاي بهنسبت بلند.
يادم ميآيد چند تصوير از ايشان در ذهنم حك شده است؛ البته منظورم از تصوير آن چيزي نيست كه گاهي با محاسن مشكي زير موهاي جوگندمي و گاهي با سبيل مشكي و پرپشت شبهچخماقي در سيما (تلويزيون) مشاهده ميكرديم. در هر حال، يك چهره به زماني مربوط است كه مجلهي "نيستان" منتشر ميشد و آن داستانهاي جنجالبرنگيز و ماجراآفرين و دادگاه و بيمهريها و... كه اتفاقا غزلي را هم از من كه كاملش را در مجموعهي "تا آخر دنيا برايت مينويسم" آوردهام، با سانسور 2 بيت از 5 بيت در يكي از شمارههايش منتشر كرد.
دومين تصوير مربوط به زماني است كه يكهو يك دسته كتاب تقريبا همرنگ و همشكل آوردند ريختند جلويمان روز ميز و گفتند رييس بزرگ دستور داده كه اين كتابها را معرفي و حمايت – معنوي – كنيد. فهميديم طرحي است با عنوان گزيده ادبيات معاصر – كه البته برخي از مولفان آنها اولين كتابشان بود كه چاپ ميشد اما عنوان گزيده گرفت! – و با دبيري مرحوم عزيزالله زيادي با آن كمدقتيها منتشر شد و كمي بعد متوجه شديم بهشكل فلهيي، ازسوي نهادهايي چون وزارت ارشاد – در طرح خريد كتاب – و حوزه هنري سازمان تبليغات و جاهاي ديگر خريداري ميشوند و ازسوي همانها به جاهاي ديگر تقديم يا مثلا در غرفهي سوره مهر در نمايشگاه با تخفيف 50 درصدي و گاه بيشتر فروخته ميشود يا از كتابخانههاي سيستمهاي مختلف سردر ميآورد.
تصوير بعدي به زماني مربوط است كه مجموعهي داستان "غير قابل چاپ" با حواشي بسيار منتشر شد و وقتي خواندمش، رويم نميشد به ديگران بگويم سوء تفاهم نشودها، اما حالا مطمئنم كه ايشان در خيلي از آثار داستاني هم مانند نثرهاي آيينياش چيزي در ذهن من نيانگيخت؛ بگذريم...
يك تصوير هم از ايشان دارم كه به مردي سبيلو و بداخم مربوط ميشود كه مدام سرش درد ميكند؛ البته نه براي دعوا، نه، بلكه هر وقت خبرنگاري براي انجام مصاحبه با دفتر ايشان تماس ميگرفت، عنوان ميشد كه بهدليل ناراحتي ميگرن، تشريف نياوردهاند يا در مسافرت هستند. اما بالاخره يك روز به محل كارم آمد و با دوستانم، بهشكلي صميمانه به گفتوگو نشست.
اما چهرهي بعدي به زماني برميگردد كه توسط يكي از دوستان شاعر و نويسنده كه در فرهنگسراي مربوط به پايداري، مسووليتي گرفته بود، دعوت شده بودم كه هم ديداري تازه كنيم و هم بههمراه يكي از نويسندگان خوشقريحه، فعاليتي شكل دهيم و از قضا، همانجا پيشنهاد شد مثنوي بلندي كه براي مجروحان اعصاب و روان جنگ سرودهام، در قالب يك كتاب منتشر شود. البته آن دوست نويسنده كه از پيش از آن زمان تا به حال گوسالههايش سرگردانند، سرماخوردگي را بهانه كرد و منهم كه چيزهايي موجبات رنجش خاطرم را فراهم آورده بود (منظورم اينه كه بهم برخورده بود)، ديگر از دوست عزيز ميزبانمان خبري ندارم. القصه اينكه حاصل آن تنها ديدار من از فرهنگسراي نامبرده، بستهاي فرهنگي بود كه به گواهي يك كاغذ درون آن، هزينهي پستياش از سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران دريافت شده بود، علاوه بر يك كارتپستال مذهبي، يك كتاب و بروشوري كه سوالات مسابقهي مربوط به آن كتاب را در خود داشت، شامل ميشد. آن كتاب يا بهتر است بگويم كتابسازي، عنوانش هست "آيين زندگي"، وصاياي اميرالمومنين به امام حسن مجتبي (عليهمالسلام)، ترجمه و توضيح سيدمهدي شجاعي. اما آنچه برجكم را تركاند، شناسنامهي كتابِ ساخته شده بود: كتاب نيستان، چاپ اول 1500000 نسخه! بله، يك ميليون و 500 هزار نسخه. اين يعني هزينهي ميلياردي براي چاپ و توزيع و البته حق تاليف.
و البته يكي ديگر از تصويرهاي مربوط به ايشان كه به پيش از تصوير نهايي مربوط به خبر تابناك برميگردد، اين است كه هر وقت قرار بود از چند نفر بهعنوان خدايان نويسندگان بعد از انقلاب و مذهبينويسان و بزرگترين نويسندگان آييني تقدير شود، خودبهخود مينوشتيم: 1- سيدمهدي شجاعي، 2-....
با همهي اين تصويرها، كه البته تصويرهاي موجود در ذهن من هستند و تصويرهاي مربوط به ايشان خيلي زيادتر از اني حرفها مي تواند باشد، اگر همين الان آقاي شجاعي از كنار ميزم رد شود، خودبهخود، برميخيزم و به ايشان سلام و لبخند عرض ميكنم.
اما همهي مقدمهي چاقتر از متن را نوشتم كه اين دو سوال را بپرسم:
1- آيا شرايط بهقدري اسفناك شده است كه سيدمهدي شجاعي بزرگ و نامي هم دربارهي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي اينطور صحبت ميكند؟
2- آيا اهالي فرهنگ هم گاهي مثل كساني ميشوند كه در فيلمها ميبينيم، در يك زندان زندگي ميكنند و وقتي خراجشان دير ميشود، عرصه را بر خراجگذارانشان تنگ ميكنند؟!
با فرض اينكه شايد در داستاني انتزاعي، ممكن است خود زندانبانها هم نوعي خراجگزار شوند و به تنگي عرصه دچار! و با مفروض بودن خيلي فرضهاي ديگر، شما ميتوانيد فقط سكوت كنيد.