تبليغاتX
تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم
شعر و درد و عشق و ادبيات

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 20:47  توسط عليرضا بهرامي  | 

مصاحبه‌ي مديرعامل دفتر شعر جوان را خواندم؛ آكنده از يك‌دسته حرف‌هاي ويتريني. ياد آمد كه سال 87  براي "شعر جوان" - دست‌كم در مقايسه با سال پيش از آن - مظلومانه بود. شرح علت و شواهدش بسيار مفصل است، اما براي قضاوت و نتيجه‌گيري، بسنده مي‌كنم به انتخاب‌هايي كه در چند رويداد شعري سال رخ داد؛ با اين توضيح كه: آثار مورد اشاره صرفا مربوط به شاعران جوان است، براي شخصيت فردي و توان و زحمات شعري همه‌ي اين منتخبان، از صميم قلب، احترام قايلم؛ به‌همين دليل، براي حفظ حرمت اين عزيزان، از آوردن نام آنان و همچنين اثرشان در اين مقال خودداري مي‌كنم، هرچند كه به آثار خوبشان بايد افتخار كنند و به‌فراخور، من نيز در مطلب‌هاي بعدي، با آوردن نمونه‌هايي، ارجشان مي‌نهم، و دست آخر اين‌كه نمونه‌هاي آمده در اينجا، آن‌هايي است كه در نوشته‌هاي معرفي و بررسي آثار آنان - به‌مناسبت برگزيده شدنشان - توسط دوستان ديگر و به‌عنوان نمونه‌هاي موفق يا ناموفق، انتخاب و در رسانه‌ها منتشر شده‌اند؛ ولاغير! وگرنه شايد انتخاب‌هاي خودم ديگرگونه بود.

                   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 13:43  توسط عليرضا بهرامي  | 

آره حاج كاظم! نيستي كه ببيني دور زمونه چه چرخي مي‌زنه! كجايي كه ببيني همه چيز پيشرفت كرده، تكنولوژي رو ببين لامصب چي ساخته! يادش به‌خير اون روزا ميلگرد و شيلنگ، بايد بودي و مي‌ديدي كه اين اسراف‌كارا با اين چماقاي مدرن نمي‌تونن حتا چندتا بچه ... (قرتي) رو بشونن سر جاشون، اون‌وخ ما يه روزگاري با ميلگرد و زنجير، شص تا شستاشونو مي‌كرديم تو خلا واسه ...(هوا)خوري، كه بشه هواخوايي؛ اما تو هيچ‌وخ قبولمون نداشتي!

تازه حاجي، زور به قبرت بياره! خبر نداري؛ چرخ فلك اون‌قد مي‌چرخه كه يه روز تو كوچه دانشگا جا نداشتيم، مجبور بوديم در و ديوار و آدم بشكنيم بريم تو، حالا نيستي كه ببيني تو دلاشون جا داريم؛ چه تحويلمون مي‌گيرن تو خبرگزاري دانشجوآ...........آآآآآآآآي دزد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 12:50  توسط عليرضا بهرامي  | 

سومين مجموعه‌ي شعر "محمدهاشم اكبرياني" با عنوان «مثل كافه‌اي متروك» منتشر شد.

اين مجموعه در هزار نسخه‌ي ۱۱۲ صفحه‌يي ازسوي نشر آميتيش عرضه شده و بيش از يكصد شعر كوتاه او را در قالب سپيد در بر گرفته است.

                  

پيش‌تر از اكبرياني دومين مجموعه‌ي شعرش را با عنوان  "نيم‌غبار دل‌خوشي" خواندم كه ازسوي همين ناشر منتشر شده بود؛ در 104 صفحه، با 88 شعر از اين شاعر و روزنامه‌نگار متعهد و صميمي.

اكبرياني در شعرهاي مجموعه پيشين، بسيار عصباني بود و با جديت، بر رويدادهاي اجتماعي و محيطي جهان هستي پيرامون خود، برآشفته شده و تاخته بود. 

همچنين تلاشش براي دست‌يابي به زواياي جديد از توانايي‌هاي شعر امروز، بويژه با تركيب‌ازس‌هاي جديد، مشهود بود.

اما در مجموعه‌ي جديد كه اگر مجالي بود درباره‌اش بيشتر خواهم نوشت، به حال و هوا و فضايي جديد كه نوعي لطافت توام با غم‌هاي عميق انساني را همراه دارد، دست يافته كه بسيار دلنشين‌تر است و ديشب كه كتاب به دستم رسيد، مرا به حض شادمان‌كننده‌اي رساند.

از اكبرياني متولد 1344، مجموعه‌ي "نيست تا نيست" هم در ‌سال 1382 ازسوي نشر ثالث منتشر شده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 11:43  توسط عليرضا بهرامي  |