تبليغاتX
تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم
شعر و درد و عشق و ادبيات
«تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم» عليرضا بهرامي نقد مي‌شود

سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
1387/11/29
02-17-2009
11:32:58
8711-00718: كد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

نشست‌ نقد و بررسي مجموعه‌ي‌ شعر «تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم» سروده‌ي عليرضا بهرامي برگزار مي‌شود.

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين نشست در ادامه‌ي سلسله نشست‌هاي نقد و بررسي كتاب روشن ساعت 16:30 روز شنبه (سوم اسفند‌ماه) با حضور عليرضا طبايي، محمد رمضاني فرخاني و آرش شفاعي برگزار خواهد شد.

مجموعه‌ي‌ شعر «تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم» به عنوان نخستين مجموعه‌ از شعرهاي بهرامي با بخش‌هاي: «دارم شبيه خودم حرف مي‌زنم» (غزل‌هاي 5-1383)، «وجين» (گزيده‌ي غزل‌ها تا 1382)، «سفرنامه‌ي تندباد» (8-1374) و «امان‌نامه» (1383) از سوي نشر داستان‌سرا منتشر شده است.

فروشگاه كتاب روشن كه پيش‌تر، ميزبان نقد كتاب‌هايي از: بابك احمدي، مصطفي ملكيان، غلامحسين ابراهيمي ديناني، هوشنگ مرادي كرماني، محمد دهقاني و محمد كريمي زنجاني بوده، در: خيابان سميه، بين خيابان بهار و مفتح (ضلع شمالي، بعد از برج سپهر) واقع است.

انتهاي پيام

كد خبر: 8711-00718

همين خبر در فارس ، آتي‌بان ، جام جم ، ايسكانيوز ، فرهنگ (آشتي)  ، مهر ، برنانيوز ، مرجع متخصصين ، خبر فارسي و .

***********************************

سلام! حال شما؟ طبق عادتي دو سه سال است
كه ارتباط من و تو، همين سلام و سوال است
سلام! حال شما؟ راستي چه صبح سياهي
همان كه شايعه مي گفت، فصل، فصل زوال است
سلام هاي دم صبح، بدترين لحظاتند
كه بدترين لحظاتم، جهان به سبك رئال است
دوباره پنجره‌اي رو به ازدحام خيابان
و فوج رهگذران، سال‌هاست طبق روال است
چه ابرهاي عقيمي، چه شاخه‌هاي صبوري
هزار بار نگفتم بهار بي‌تو محال است؟
خبر رسيد كه امسال هيچ دلهره‌اي نيست
ولي به گفته تقويم، سال، سال شغال است

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 11:50  توسط عليرضا بهرامي  | 

شعري شبه‌سفارشي براي خون‌سرفه‌هاي ناصر؛ شايد در داستان‌هاي احمد دهقان،
شايد در همسايگي سابق من

تو كدام پيامبري؟!
كه اين‌طور بي‌محابا
به آب مي‌زني...

تو كدام پيامبري؟!
بدون عصا...
بدون ماهي...
تو شايد خود ماهي
اما مگر ماه مي‌تواند
تكثير شود،
آرام آرام در گوش آب
آواز بخواند،
و روي سيم‌هاي خاردار
خون سرفه كند؟!

تو كدام پيامبري؟
حرفت چيست؟
اصل و نسبت از كجاست؟
كه نه پلاك‌هاي شناسايي مي‌دانند
نه استخوان‌هاي پوسيده در آب
كه قدر نيزار را به‌خوبي مي‌شناسند

چه بوي خوشي مي‌آيد امشب
از اين رودخانه‌ي آب شيرين
كه به‌تمام سرزمين‌هاي مطابق نقشه
و درياهاي ناشناخته مي‌ريزد
و به‌اين ترتيب،
تو را
تمام جويندگان طلا در غرب
تا موبدان معابد خاور دور
از شيار جمجمه‌ات مي‌شناسند
كه نوري غليظ،
خيره‌كننده‌تر از هزار چتر منور
از لابه‌لاي آن
چکه می کند
- رها در آب،
رها در مه،
رها در عشق.

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 14:24  توسط عليرضا بهرامي  | 

شبه‌عاشقانه‌اي براي يك تزيپي ليوني -

كه از قضا، با جاسوس آدم‌كش موساد، نسبتي دارد...

 

زيباي وهم‌انگيز!

معشوقه‌ي پير!

مدت‌هاست مي‌خواهم از تو بپرسم،

با كدام لوندي مرموز

            اين‌همه مرد مدعي را مسحور خويش كرده‌اي

                                                       و جهاني را سر كار گذاشته؟!

اين‌ زخم‌ها ناشناسند؛

تو زليخايي يا دراكولا

كه با آن لباس تنگ

        و موهاي پريشان

                در نسيمي كه از سمت نيل يا آب‌هاي آن‌سوي جهان

                                                                                    مي‌وزد

 به‌تكبر ايستاده‌اي

        و با حرارت هرچه تمام،

                           خون جوانان رشيد را در باغ‌هاي لب ساحل مي‌مكي

                                                               و به سر و روي تاريخ مي‌پاشي؟

 

*****

معشوقه‌ي گمنام و ناشناس!

به من نزديك نشو

اصلا به من نزديك نشو

به تو، بي‌محلي كه نه،

              پرخاش مي‌كنم

- به تو زن تاريخي

   كه يك‌روز جگرخوار بوده‌اي

   يك روز جگر لته‌لته را در كاسه‌ي سفالي ريخته‌اي

   و حالا خون به جگر مادراني مي‌كني

                               كه بهشت زير پاي آن‌هاست

 

******

زيباي خوف‌انگيز!

معشوقه‌ي پير عشوه‌گر!

حالا كه آب‌ها از آسياب افتاده است،

از همين راه دور مي‌خواهم از تو بگريزم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 16:34  توسط عليرضا بهرامي  |