از شعرهاي اوست - نه از "دلشورههاي من ...":

:...در کل اشعار این مجموعه از نظر جنبههای مخیل و خیالپردازی و نیز نوآوریهای زبانی چندان پا را از مرزهای متداول فراتر نگذاشتهاند؛ ولی از لحاظ رعایت سلاست و وزانت اشعار این مجموعه برخوردار از وزنی روان و به دور از افتوخیزها و نقایص ِ عروضی متداول در شعرهای موزون امروزی هستند و تااندازهای هم از لحاظ زبان به کار رفته، وزن و مضامین خود بهیادآورندهی شاعرانی چون سیمین بهبهانی، قیصر امینپور و... هستند.
كاسهي سرم را برداشته
ميخواهد شعرهايم را ببيند
كيست اين؟
كه همهي خاطراتم را كاويده است
روي ذهنم نشسته
پاهايش را از چشمهايم آويزان كرده
و با دستهايش گوشهايم را گرفته است؟
او ميخواهد ذهن مرا اشغال كند
پاهاش بوي دوران پارينهسنگي ميدهد
و در رگهاش خون ماموت جريان دارد.
در گوشهايم صداي گلههاي وحشي پيچيده است
من به قبل از تاريخ برگشتهام،
در من انسان ديگري
شعر ميگويد.
پسران مسلم
كه چند سال پيش
از كاروان اسيران بهسمت شهر
و از شهر شهوت بهسوي كوه
فرار كرده بودند
در خنكاي يك صبح بهاري
از خانه بيرون ميزنند
وقتيكه تلاءلو آفتاب از لباسهاي سرتاپا سفيدشان
در حياط پخش ميشود
- پس از يك عاشقانهي مطبوع،
كه از ابر اسپند كنار حوض
رد ميشوند
و قامت رشيدشان را
با چند تار موي بلند بر روي پيراهن
به كوچه ميبرند
تا حساب عقبافتادهي مقادير متنابهي سيلي و تازيانه و تقصير را
در كمال شدت و دقت و سر حوصله
پاك كنند
همچنانكه خونهاي تازهي به سياهي رفته را از شمشيرهايشان
- در تلاطم آفتاب يك ظهر ... در شهر نكبت!
دو موضوع را متوجه شدم: يكي اينكه قطعا اين دوست هنرمند ركورددار نيست، دوم اينكه شايد خودم با ۱۲-۱۱ سال دورهي ليسانس - از ۱۳۷۵ تا ۱۳۸۶ - ركوددار باشم!
اما مهمتر از اين پرسش كه ركورددار در چي و چه اهميتي دارد؟ اين باشد كه چگونه ممكن شد و چرا اخراج نشدم؟!
...<هوا دلگير است> بهرامي از جنس <زمستان> اخوانثالث است. توارد مضموني دو شاعر است؛ حلول ذهنيت مشكوك، مأيوس، خسته و دلگير شاعري از پيرامون (لابد شهر تهران) در ذهن شاعري ديگر پس از 50 سال!
...تعهد بهرامي بيشتر به شكل اعتراض بروز ميكند؛ اعتراضي كه رام و آرام نيست، تند و لبريخته است كه گاه به شكل غيرت ديني جلوه ميكند...
...ديگر مسووليت شاعرانه عاريتي و تحميلي نيست، مبتني بر حس اصيل و ريشهداري است كه از عواطف ما - عواطف زخمخورده و آسيبديده - ما آب ميخورد و با احساساتي مثل درد، عشق و نفرت، بروز ميكند تا فاصله شعر و شعار برداشته و برسد به عواطف مجروح و غرور شكسته تا شاعر با جهان پيرامون يگانه شود، صميمي شود و ديگران را در اين صميميت همراه و همدل كند.

<كلافهام! اما انگار آدم در كلافگي و سردرگمي بهتر شعر ميگويد، بهتر حرف ميزند. حرف حسين منزوي، شايد توجيه بوده، ولي به هر حال شايد اگر زندگياش پريشان نبود، شاعر خوبي نميشد.> با اين حرفهاي عليرضا بهرامي شاعر مجموعه <تا آخر دنيا برايت مينويسم> وارد گفتوگو ميشوم تا از آمدها و نيامدها در نخستين دفترش بگويد؛ اينكه خودسانسوري و سانسور تا چند اندازه در تبيين واقعيت دلخواه شاعر نقش داشته است.

همچنين عليرضا بهرامي در سخناني با بحثي دربارهي غزل و غزلسرايان جوان سالهاي اخير، گفت: ما تقريبا سه دههي متفاوت را در سالهاي اخير، بر غزل تجربه كردهايم كه از جنبههاي بسيار متفاوت بودهاند؛ در دههي 60، قالبهاي سنتي از جمله غزل و رباعي و با يك فاصلهي زماني، مثنوي، به قالبهاي رسمي كساني تبديل شده بودند كه در جايگاههاي حكومتي براي شعر مملكت تصميمگيري ميكردند. در نتيجه، يك فضاي خاص براي عدهاي كه در مصدر امور بودند و كساني كه در واكنشي انفعالي قرار گرفتند، ايجاد شد. در حدود دههي بعدي، اتفاقي را ميبينم كه در سالهاي اخير مشاهده نميكنيم؛ و آن اينكه كساني كه غزل ميگفتند، غزلشان ديده و بررسي ميشد، انعكاس مييافت و افراد بابت غزلسرا بودنشان حتا به شهرتهايي هم ميرسيدند؛ اما اين اتفاق در چند سال اخير اصلا نيافتاده؛ نمونهاش صاحب مجموعهي «دروغهاي مقدس» است كه وقتي براي نخستينبار كتابش را ديدم، تعجب كردم از اينكه او قطعا سالهاست در عرصهي غزل فعاليت ميكند و من كه دلمشغولي اصليام، شعر و غزل است و در عرصهي رسانهيي اين مملكت هم سالها فعاليت كردهام، با نام و آثار او آشنا نيستم.
اين شاعر در تبيين دلايل احتمالي اين بيتوجهي به آثار شاعران جوان غزلسرا در سالهاي اخير، گفت: در درجهي نخست، از فضاي غالب نخبگان و فعالان پيشكسوت شعريمان ميتوانيم نام ببريم كه متأسفانه نگاهشان به غزل، از ريشه و اساس، نگاه نفيي است كه بدون دلايل موجه و گاه در تناقضهايي فكري و رفتاري، با يك حكم از پيش تعيينشده به قضاوت ميپردازند و البته از نظر بسياري از آنان، هر غزلي در شعر بودن مردود است؛ جز غزلهاي يك فرد خاص! چطور ميشود اين را پذيرفت؟ در حاليكه غزل قالبي است كه در هزار سال گذشته بين اين همه قالب سنتي، حيات و حضور فعال خود را حفظ كرده كه نشانهي پويا بودن اين قالب شعري است و همچنين سالهاست تعداد زيادي جوان در سالهاي متمادي، انتخابشان، غزل نو بوده است. پس چگونه ميشود به جدال با اين روند طبيعي پرداخت؟!
بهرامي افزود: شايد بخشي از تقصير هم بر گردن متوليان رسمي و آن بخشي است كه بهعنوان دستاندركاران رسمي و غيررستمي مرتبط با شعر در جامعه وجود دارند. برايم جالب است بدانم چرا اين جلسه در انجمن نويسندگان كودك و نوجوان برگزار ميشود؟ در حاليكه تا دلتان بخواهد، خانهي شاعران، خانهي هنرمندان، خانهي شعر، خانهي نقد و انجمن شاعران داريم؛ اما در نهايت، مستأجريم. بهنوعي شاعران جوان از حقوقي كه هماكنون دارد صرف ميشود، محروماند و چيزي از اين حقوق هم به «دروغهاي مقدس» نرسيده است. شايد يك بخش از تقصير هم به خود شاعر و دوستان جوان برميگردد. اگر شاعر جواني فكر ميكند ميتواند منتظر فروش بالاي مجموعهي شعر خود باشد و به چاپ آن اقدام ميكند، برداشتي از روي جهل دارد، اگر هم هزار نسخه كتاب منتشر ميكند و 950 نسخه روي دستش ميماند، پس چرا منتشر كرده است؟ آيا منتظريم كه كريستف كلمبهايي بيايند و ما را كشف كنند؟ پس اين سؤال هم مطرح است كه چرا شاعر نبايد مجموعهي شعرش را منتشر كند و آنرا به مخاطب برساند؟! اينها پرسشهايي است كه در كنار هم معنا پيدا ميكنند و قابل تأمل هستند. دستكم انتظار داريم هر كس به سهم خودش در رفع اين شرايط نابهنجار بكوشد.
او همچنين گفت: مجموعهي «دروغهاي مقدس» يك اتفاق بزرگ يا انفجاري تاريخي در عرصهي ادب معاصر نيست. اينهم يكي از واقعيتهاي شعر معاصر ماست كه اجازهي بروز يافته است؛ مثل غزلسرايان جوان كه هر كدام يك واقعيت ملموساند در عرصهي شعر معاصر؛ نه يك مشت دن كيشوت، كه ناديدهشان بگيريم. شعر حامد ابراهيمپور بهنوعي زبان زمان خودش است. او در اين شعرها نشان داده در اين شهر، اين مملكت و اين جهان پرچالش و پراضطراب و در عين حال پرنغمه زندگي ميكند. نمونهي بارزش، غزل «راديو» است؛ جايي كه دردهاي بشري كه از امواج مختلف راديويي شنيده ميشوند، با واژههايي تاحالا نچسب، در شعر مينشينند و همقافيه ميشوند. اين قدرت شاعر است كه توانسته واژهها را در قالبها بگنجاند و روح شاعرانهاش را همچنان حفظ كند تا احساس تصنعي بودن به مخاطب دست ندهد. البته سالها پيش اين موضوع و اين تجربهها خيلي سختتر انجام ميشد. البته از اين شاعر يك توضيح هم لازم است كه بر اساس چه دريافت و بينشي، به تغيير ساختاري خاصي در قالب غزل دست برده است؛ مخصوصا كه ابراهيمپور ظاهرا شاعري نيست كه بر اين تغييرات ساختاري مصر باشد. ديگر اينكه چرا اينقدر حضور سينما در غزلها پررنگ است؟ يا اينكه چرا اينقدر از المانهاي ساير اديان در شعرها استفاده شده است؟
دل به ناگهان شبي دچار شد، نيامدي
چشم ماه و آفتاب تار شد، نيامدي
سنگهاي سرزمين من در انتظار تو
زير سم اسبها غبار شد، نيامدي
چون عصاي موريانهخورده دستهاي من
زير بار درد، تار و مار شد، نيامدي
اي بلندتر ز كاش و دورتر ز كاشكي!
روزهاي رفته بيشمار شد، نيامدي
عمر انتظار ما، حكايت ظهور تو
قصهي بلند روزگار شد، نيامدي
باز مث هر شب كسلم
غصه نشسته رو دلم
...

نگاهي به نخستين مجموعه شعر عليرضا بهرامي
ساره دستاران
«تا آخر دنيا برايت مينويسم» نخستين مجموعه از شعرهاي عليرضا بهرامي است؛ شاعر متولد سال 1356، كه تجربههاي شاعرانهاش را در اين كتاب در قالب غزل، دوبيتي و البته يك شعر نو ارائه كرده است. اين مجموعه با بخشهاي «دارم شبيه خودم حرف ميزنم» (غزلهاي 5 - 1383)، «وجين» (گزيده غزلهاي تا 1382)، «سفرنامه تندباد» (دوبيتيهاي 8 - 1374) و «اماننامه» (دوبيتيهاي پيوسته / 1383) همراه است.
