تبليغاتX
تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم
شعر و درد و عشق و ادبيات
چند روز پيش گزيده‌اي از مجموعه‌هاي شعر "حميدرضا شكارسري" را خواندم. سال‌ها پيش ابتدا با غزل‌ها و ديگر شعرهاي او و سپس با نقدهاي مطبوعاتي‌اش آشنا شدم. يك‌بار هم براي بزرگداشت محمدعلي بهمني - در بندرعباس - همسفر شديم و يك‌شب همسايه بوديم؛ با اين حال خيلي نمي‌شناسمش، اما دو شعرش بيشتر به دلم نشستند:

گم‌شده

همه‌چيز از آن شب شروع شد
و آن سوراخ لعنتي
و انگشتم كه كافي بود
فردا صبح اما هيچ‌كس از آن حوالي عبور نكرد
و روزهاي بعد
و ماه‌ها و سال‌هاي بعد
و كم‌كم
حالا تمام من‌هم كفايت نمي‌كنم
دارم گم مي‌شوم در اين حفره
اين سد دارد مي‌شكند
و هيچ‌كس از اين حوالي عبور نمي‌كند
و نخواهد كرد انگار...

ناممکن
 
ناگهان تیر خود را شکست و به زانو درآمد
پیش لبخند اصغر
حرمله گریه سر داد

ناگهان شمر فریاد زد:
                          نه
                           نمی‌برم این شط خون فصیح خدا را

ناگهان ملک ری سوخت
                           از سکه افتاد
ابن سعد انتخابی دگر کرد

ناگهان خولی، از کوره یک ماه آورد
شست و بوسید
ناله‌اش کوفه را درنوردید

ناگهان لشکری حر
موج برداشت
کربلا بی‌دریغ از فرات آب نوشید

ناگهان صحنه را جامه سرخ پر کرد
                       جامه پاره‌پاره، دریده

تعزیه
      نیمه‌کاره
                  رها شد...        

                                        

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 20:55  توسط عليرضا بهرامي  | 

شعري از شاعري كه نمي‌شناسمش:

بهشت

جعبه سياهي داشت

كه بعدا پيدا شد؛

پر از آخرين واگويه‌هاي آدم...

بيچاره حوا؛

هنوز

در اين سقوط

تكرار مي‌شود!!

(شراره كامراني)

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 آذر1387ساعت 19:43  توسط عليرضا بهرامي  | 

درست يادم نيست سال پيش يا دو سال پيش بود كه نيت كردم امسال در چنين روزهايي در سفر عراق باشيم و نجف و كربلايي و بين‌الحرميني... قرار بود شرايطش هم فراهم شود، اما نشد؛ به همين سادگي! حالا من از خدا شاكي‌ام، من به خدا شكايت دارم! به همين عميقي و شايد خيلي وسيع‌تر از اين.

             

امسال سه نفر براي سفر به حج با من خداحافظي كردند؛ خانم سميه حسنلو از تهران، عليرضا قزوه از دهلي نو و مهرداد آگاهي از بلگراد. طبق معمول قول گرفتم كه در بقيع و مسجدالحرام به ياد ما باشند؛ تازه اين‌بار اضافه كردم: وگرنه حلالتان نمي‌كنم!

خانم حسنلو پيغام فرستاده كه يك دعاي كامل اختصاصي در بقيع برايم خوانده؛ خانم حسنلو متشكرم!

عليرضا قزوه پاي مسنجر قول داده و مهرداد آگاهي هم ايضا؛ چند روز پيش كه از خواب برخاستم، پيامكي از مقصدي خارجي داشتم كه نوشته بود: در بقيع و با قزوه به يادت بوديم؛ آقاي آگاهي متشكرم، آقاي قزوه متشكرم!

و همچنين خانم طاووسي متشكرم كه در بين‌الحرمين به ياد ما بودي، خانم فرهاني متشكرم كه در راس‌الشهدا به ياد ما هستي يا خواهي بود!

من خوشبختم؟ خوشبخت نيستم؟! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 19:31  توسط عليرضا بهرامي  | 

ديروز رفتيم به ديدن فيلم مستند "اقليت و اكثريت" سعيد ابوطالب، در يك اكران خصوصي، برخي از نمايندگان فعلي و سابق مجلس و برخي دوستان روزنامه‌نگار هم بودند. فيلم به‌نسبت خوبي از آب درآمده و از مساله‌ي فيلمبرداري‌اش كه بگذريم، كلا فراتر از انتظار بود و طبيعتا جالب.

ابوطالب در جلسه استيضاح كردان

برادرسعيد در تمام مدتي كه نماينده بود، با همه‌ي مشغله‌هايي كه خصوصا در اوايل امر براي خودش درست كرده بود، بدون استثنا به تماس‌هايم جواب مي‌داد؛ شايد به‌‌خاطر روزگاري كه در اسارت آمريكايي‌ها بود، شايد به‌دليل ماجراي شركت شل، شايد به‌دليل آن‌كه يادش مانده بود هيچ‌وقت خواسته‌ي شخصي ندارم و شايد به هر دليل ديگر و البته به‌خاطر بزرگواري‌اش؛ بزرگواري يك آدم "سالم"! اين‌را گفتم، كه يعني هميشه به من لطف دارد؛ پس با اين پيش‌فرض بخوان:

وقتي درباره‌ي فيلم صحبت‌هايمان را كرديم و داشتم از او و همسرش خداحافظي مي‌كردم، خيلي خودماني گفت: (آهسته بخوان) "بهرامي تو مال ادبيات و هنري؛ به‌خدا حيفي موندي تو خبر!"

گفتم: (آهسته‌تر بخوان) "چيزي به ته ديگ نمانده است! اين‌جور كه اوضاع پيش مي‌رود و اين‌جور كه...

گفت: (خيلي آهسته بخوان) "بهتر!"

ابوطالب و تيمور ترنج

توضيح تصوير: برادر سعيد؛ وقتي‌كه در ارديبهشت‌ماه سال ۸۳ منتخب مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي هفتم شده بود و رفتيم بيمارستان نيروي دريايي، ملاقات تيمور ترنج، چند هفته پيش از درگذشتش در شيراز .

+ نوشته شده در  جمعه 8 آذر1387ساعت 18:45  توسط عليرضا بهرامي  | 

اشاره

 به همين‌گونه شعر مي‌نويسم

مدادم را در دستم مي‌گيرم

و مي نويسم باران.

 

ديگر پروانه و باد خود مي‌دانند پاييز است يا بهار

من تنها گاه‌گاهي خورشيدي از گوشه‌ي چشمم به جانبشان مي‌فرستم

و اگر توفاني برخيزد و آب‌ها و برگ‌هاي سياه را با خود ببرد، با من نيست

به همان‌گونه كه اكنون

گل سرخي بر يقه‌ي پيراهنتان روييده است.

من و شمس لنگرودي

شمس لنگرودي در مراسم نخستين جايزه‌ شعر خبرنگاران - زمستان ۸۵

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 15:41  توسط عليرضا بهرامي  |