گمشده
همهچيز از آن شب شروع شد
و آن سوراخ لعنتي
و انگشتم كه كافي بود
فردا صبح اما هيچكس از آن حوالي عبور نكرد
و روزهاي بعد
و ماهها و سالهاي بعد
و كمكم
حالا تمام منهم كفايت نميكنم
دارم گم ميشوم در اين حفره
اين سد دارد ميشكند
و هيچكس از اين حوالي عبور نميكند
و نخواهد كرد انگار...
ناممکن
ناگهان تیر خود را شکست و به زانو درآمد
پیش لبخند اصغر
حرمله گریه سر داد
ناگهان شمر فریاد زد:
نه
نمیبرم این شط خون فصیح خدا را
ناگهان ملک ری سوخت
از سکه افتاد
ابن سعد انتخابی دگر کرد
ناگهان خولی، از کوره یک ماه آورد
شست و بوسید
نالهاش کوفه را درنوردید
ناگهان لشکری حر
موج برداشت
کربلا بیدریغ از فرات آب نوشید
ناگهان صحنه را جامه سرخ پر کرد
جامه پارهپاره، دریده
تعزیه
نیمهکاره
رها شد...

بهشت
جعبه سياهي داشت
كه بعدا پيدا شد؛
پر از آخرين واگويههاي آدم...
بيچاره حوا؛
هنوز
در اين سقوط
تكرار ميشود!!
(شراره كامراني)

امسال سه نفر براي سفر به حج با من خداحافظي كردند؛ خانم سميه حسنلو از تهران، عليرضا قزوه از دهلي نو و مهرداد آگاهي از بلگراد. طبق معمول قول گرفتم كه در بقيع و مسجدالحرام به ياد ما باشند؛ تازه اينبار اضافه كردم: وگرنه حلالتان نميكنم!
خانم حسنلو پيغام فرستاده كه يك دعاي كامل اختصاصي در بقيع برايم خوانده؛ خانم حسنلو متشكرم!
عليرضا قزوه پاي مسنجر قول داده و مهرداد آگاهي هم ايضا؛ چند روز پيش كه از خواب برخاستم، پيامكي از مقصدي خارجي داشتم كه نوشته بود: در بقيع و با قزوه به يادت بوديم؛ آقاي آگاهي متشكرم، آقاي قزوه متشكرم!
و همچنين خانم طاووسي متشكرم كه در بينالحرمين به ياد ما بودي، خانم فرهاني متشكرم كه در راسالشهدا به ياد ما هستي يا خواهي بود!
من خوشبختم؟ خوشبخت نيستم؟!


برادرسعيد در تمام مدتي كه نماينده بود، با همهي مشغلههايي كه خصوصا در اوايل امر براي خودش درست كرده بود، بدون استثنا به تماسهايم جواب ميداد؛ شايد بهخاطر روزگاري كه در اسارت آمريكاييها بود، شايد بهدليل ماجراي شركت شل، شايد بهدليل آنكه يادش مانده بود هيچوقت خواستهي شخصي ندارم و شايد به هر دليل ديگر و البته بهخاطر بزرگوارياش؛ بزرگواري يك آدم "سالم"! اينرا گفتم، كه يعني هميشه به من لطف دارد؛ پس با اين پيشفرض بخوان:
وقتي دربارهي فيلم صحبتهايمان را كرديم و داشتم از او و همسرش خداحافظي ميكردم، خيلي خودماني گفت: (آهسته بخوان) "بهرامي تو مال ادبيات و هنري؛ بهخدا حيفي موندي تو خبر!"
گفتم: (آهستهتر بخوان) "چيزي به ته ديگ نمانده است! اينجور كه اوضاع پيش ميرود و اينجور كه...
گفت: (خيلي آهسته بخوان) "بهتر!"

توضيح تصوير: برادر سعيد؛ وقتيكه در ارديبهشتماه سال ۸۳ منتخب مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي هفتم شده بود و رفتيم بيمارستان نيروي دريايي، ملاقات تيمور ترنج، چند هفته پيش از درگذشتش در شيراز .
به همينگونه شعر مينويسم
مدادم را در دستم ميگيرم
و مي نويسم باران.
ديگر پروانه و باد خود ميدانند پاييز است يا بهار
من تنها گاهگاهي خورشيدي از گوشهي چشمم به جانبشان ميفرستم
و اگر توفاني برخيزد و آبها و برگهاي سياه را با خود ببرد، با من نيست
به همانگونه كه اكنون
گل سرخي بر يقهي پيراهنتان روييده است.

شمس لنگرودي در مراسم نخستين جايزه شعر خبرنگاران - زمستان ۸۵