تبليغاتX
تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم
شعر و درد و عشق و ادبيات
سه پرده از يك روايت:

پرده‌ي اول؛

روز نيمه‌ي شعبان - اين بزرگ‌ترين روز - يه دوست قديمي برام نوشت:

«چه انتظار عجيبي...!

"تو" بين منتظران هم عزيز من چه غريبي...!

عجيب‌تر كه چه آسان نبودنت شده عادت...

چه بي‌خيال نشستيم،

نه كوششي، نه وفايي...!

فقط نشسته و گفتيم:

"خدا كند كه بيايي".........»

پرده‌ي دوم:

تو فيلم "سلطان" مسعود كيميايي، تو سكانس آخر، فريبرز عرب‌نيا (سلطان) وقتي مي‌آد رو بالكن، به يه آشنا كه تو صف قاتلاش، روبه‌رو، تو حياط وايساده، مي‌گه: «...اصلا تو چرا هميشه اون‌ور خطي؟!»

پرده‌ي سوم:

 «چه بدبختي بزرگيه! وقتي مي‌خواي يه آدم مهم بشي، يهو چشم باز كني و ببيني كه تن‌فروش شدي؛ كه آدم‌فروشي، اون‌هم از جنس هم‌سنگر فروشي! عينِ خودفروشيه».

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 17:50  توسط عليرضا بهرامي  | 

يادداشت پوريا گل‌محمدي بر كتاب "تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم" در مجله‌ي "نافه" شماره‌ي ۳۸:

 

«تا آخر دنیا برایت می‌نویسم» نخستین مجموعه‌ی شعر "علیرضا بهرامی" خبرنگار و شاعر است كه به‌تازگي روانه بازار كتاب شده است.
این مجموعه در چهار بخش تقسیم شده‌ كه دو بخش نخست با عناوین "دارم شبیه خودم حرف می‌زنم" و "وجین" دربر گیرنده غزل و دو بخش پایانی "سفرنامه‌ی تندباد" و "امان‌نامه" شامل دوبیتی‌ها هستند. اين كتاب نخستين تجربه بهرامي در گزينش و انتشار سروده‌هاي خود از ابتدا تا كنون است، كه در صورت برخورد معقول با انعكاس نگاه مخاطبان، مي‌تواند براي او فرصتي طلايي در دست يافتن به شعر ناب و گزينش بهتر اشعار آينده‌اش باشد. اما آن‌چه در نگاه نخست، در اشعار این مجموعه‌ي 80
صفحه‌يي كه ظاهرا با كمي تاخير منتشر شده، به چشم مي‌‌آيد، اين است كه؛ اين شعرها دارای زبانی روان و یكدست هستند كه به‌نظر، "دل‌گیر‌ی" و "دوری" از مضامین مورد توجه شاعر آن است.  ....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 19:15  توسط عليرضا بهرامي  | 

آنقدر خنده‌دار بود كه براي دوستانم نمي‌توانم ننويسمش:

ديشب در يك ضيافت شام به‌مناسبت سال‌روز تاسيس جهاد دانشگاهي، در باشگاه دانشگاه علوم پزشكي تهران، به‌همراه دوستانم، با دو نفر از اعضاي جهاد دانشگاهي واحد علوم پزشكي تهران نشسته بوديم؛ صحبت از طرح پزشك در خانه شد و مسوول آن، دكتر عليرضا بهرامي؛ در بحث دوستانم وارد شدم و گفتم: تشابه اسمي ايشان، مشكلاتي را براي من به‌وجود آورده، ازجمله يك‌بار در سازمان تامين اجتماعي و سوابق بيمه. يكي از آقايان دكتر پرسيد: مگر شما هم عليرضا بهرامي هستيد؟ گفتم بله؛ گفت: "عليرضا بهرامي" اسم شايعي است؛ گفتم: بله، خيلي‌ها دوست دارند خودشان را هم‌نام من كنند! گفت: جدي مي‌گويم؛ گفتم: بله، يكي هم در دانشگاه صنعتي شريف، يكي هم مترجم علمي، يكي‌ هم مدیر روابط عمومی دانشگاه آزاد در خوزستان و يكي‌ هم در جهاد كشاورزي يكي از استان‌ها و يكي هم روزنامه‌نگار ديگري است؛ گفت: يكي هم شاعر است؛ نگاه‌هاي دوستان بغل‌دستي و روبه‌رويي‌ام درحالي‌كه داشتند چنگال سالاد را در دهانشان مي گذاشتند، به وي معطوف شد. بغل‌دستي‌ام گفت: خب، اين آقاي بهرامي ما هم شاعر است و شعر مي‌گويد. گفت: نه، او كتاب‌ هم منتشر كرده است. روبه‌رويي‌ام  گفت: خب اين آقاي بهرامي ما هم كتاب منتشر كرده؛ گفت: نه، سن ايشان در حدي است كه جنگ را درك كرده؛ دوستم گفت: منظورتان اين است كه اين آقاي بهرامي بچه‌تر از اين حرف‌هاست؟ گفت: نه، جوان‌تر از آن است كه جنگ را درك كرده باشد. دوستم گفت: اگر كتابش را خوانده‌اي، نامش چيست؟ پس از چند ثانيه مكث و لب و لوچه كج كردن و سياهي چشم‌ها را بالا بردن، گفت: آهان! تا انتهاي دنيا برايت مي‌نويسم!....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 17:10  توسط عليرضا بهرامي  | 

امروز خيلي اتفاقي در يك جست‌وجوي اينترنتي به شعري از غلامرضا بروسان رسيدم كه خواندنش براي چندمين بار، باز وجدي خاص در وجودم ايجاد كرد. يادم مي‌آيد در مراسم اهداي نخستين دوره‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران - براي مجموعه‌ي شعر "يك بسته سيگار در تبعيد"ش - كه به‌همراه خانواده از مشهد به تهران آمده بود، اين شعر، يكي از شعرهايي بود كه در كافه كتاب نشر ثالث خواند؛ انگار براي دوستي كه كشته شده؛ گريست، و برخي از حاضران را هم گرياند. اصولا گريه چيز خوبي‌ست؛ پس با هم گريه كنيم:

 

«شاعر»
به:رضا ضیایی

حرف كه می زنی انگار
سوسنی در صدایت راه می رود
حرف بزن

می خواهم صدایت را بشنوم
تو باغبان صدایت بودی
و خنده ات
دسته ی كبوتران سفیدی
كه به یكباره پرواز می كنند.

تو را دوست دارم
چون صدای اذان در سپیده دم
چون راهی كه به خواب منتهی می شود
ترا دوست دارم
چون آخرین بسته ی سیگاری در تبعید.

تو نیستی
و هنوز مورچه ها
شیار گندم را دوست دارند
و چرا غ هواپیما
در شب دیده می شود

عزیزم
هیچ قطاری وقتی گنجشكی را زیر می گیرد
از ریل خا رج نمی شود.

و من
گوزنی كه می خواست
با شاخ هایش قطاری را نگه دارد.

 

         غلامرضا بروسان

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 13:34  توسط عليرضا بهرامي  | 

يادداشت "يوسف داوودي" در هفته‌نامه "كتاب هفته" شماره ۱۳۸:

 

 

 

"تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم"، عليرضا بهرامي، انتشارات داستان‌سرا، زمستان 1386.

يكي از اتفاق‌هاي مهم شعر طي سال‌هاي اخير در كنار همه بازي‌هاي زباني و فرمي كه مردم را از اين هنر ملي تا اندازه‌اي دور كرده، صميمي شدن شعر است. شاعران معاصر بيش از آن‌كه بخواهند فاضلانه بسرايند، مي‌خواهند با مخاطب خود صميمي باشند و دردشان درد مردم زمانه باشد. اين رويكرد چه در آثار سپيد و نيمايي و چه در آثار كلاسيكي كه در يكي دو دهه اخير سروده شده، مشاهده مي‌شود.

عليرضا بهرامي در مجموعه‌ "تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم" توجه به اين نگاه شاعرانه را در اولويت كار خود قرار داده است. او اين كتاب را در چهار دفتر «دارم شبيه خودم حرف مي‌زنم»، «وجين»، «سفرنامه تندباد» و «امان‌نامه» ترتيب داده كه مجموعا داراي 30 غزل از اوست. شعرها با آن‌كه در فاصله زماني متفاوتي سروده شده‌اند، اغلب داراي درونمايه «صميمي» بودن هستند. در برخي از شعرها همچون «سال شغال» اين نگاه شاعرانه به‌طوري مستقيم بيان شده و در برخي ديگر، شاعر با بياني ديگر اين نگاه را روايت مي‌كند. شعر «سال شغال»، با سلام و احوال‌پرسي متداول شروع مي‌شود، چنانچه مي‌توان با يك تقطيع ادبيات نمايشي‌وار، آن‌را به‌صورت ديالوگ يك نمايشنامه نيز نوشت: «سلام، حال شما؟... طبق عادتي دو سه سال است/ كه ارتباط من و تو همين سلام و سوال است.» او در ادامه شعر از هواي تهران مي‌گويد كه دود ماشين‌ها در فضايي پاييزي، فرصت نفس كشيدن را از آدم مي‌گيرند: «سلام‌هاي دم صبح، بدترين لحظاتند/ كه بدترين لحظاتم، جهان به سبك رئال است/ دوباره پنجره‌اي رو به ازدحام خيابان/ و فوج رهگذران سال‌هاست طبق روال است.»

نگاه صميمانه شاعر كه اغلب نيز بياني گفت‌وگويي دارد، در شعرهاي ديگر او نيز گسترش مي‌يابد. اما اين شكل روايي گاه در بيان صورتي ديگر به خود مي‌گيرد. در شعر «خزان ناگهان» مي‌توان اين شيوه روايي را به‌خوبي مشاهده كرد: «دلم كه خدشه‌دار شد، غرور باورم شكست/ و در خزان ناگهان، غروب در دلم نشست/ غروب وقت رفتنت، دلم گرفته، گفتنت/ مرور خواب ديشبم، مرور آن‌چه بود و هست...»

حتي در آن دسته از شعرها، همچون «نگاه نافذ باران» كه به‌ظاهر شكل بياني متفاوتي دارند نيز اين نگاه گفت‌وگويي جريان دارد. اين بار شاعر در ابتداي حرفي است كه مي‌خواهد به زبان بياورد. او مرجع زماني و زباني حرف‌ها را بيان مي‌كند، اما از بيان خود حرف‌ها مي‌ماند: «محو نگاه نافذ باران كه مي‌شوم/ در گيرودار باد، پريشان كه مي‌شوم/ حتي سكوت پنجره هم شعر كاملي است/ در امتداد كوچه غزل‌خوان كه مي‌شوم/ سمت غروب شهر، سر كوچه جنون/ مجذوب رفت‌وآمد يك "آن" كه مي‌شوم...»

تا بيت آخر كه مي‌نويسد: «مثل تمام پنجره‌ها گريه مي‌كنم/ عين بهار، شكل زمستان كه مي‌شوم.» حرف موصول «كه» كه در تمام اين سطرها تكرار مي‌شود، ما را در انتظار جمله پيرو قرار مي‌دهد كه هرگز در شعر نمي‌آيد. به‌عبارتي اين شعر را مي‌توان مقدمه يك گفت‌وگوي انجام‌نشده دانست كه شاعر حرف‌هايش را ناگفته گذاشته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 12:26  توسط عليرضا بهرامي  | 

امروز در سال جديد، دومين روزي است كه روزنامه‌ها را ورق مي‌زنم؛ يعني چهار ماه اول سال را روزنامه نخواندم، و اين يعني يك ركورد در دهه‌ي اخير! در هر صورت، در روزنامه‌ي همشهري ديدم كه مطلبي از من چاپ شده است؛ يادم افتاد چند ماه پيش كه جناب "زهير توكلي" در تماسي تلفني اعلام كرد، مي‌خواهد با جناب "عليرضا طبايي" گفت‌وگويي براي روزنامه ترتيب دهد و به‌وقل خودش، به‌سراغ متولي امام‌زاده آمده بود! خواست كه اگر مطلبي درباره‌ي او دارم، برايش بفرستم. چند ماه پيش از آن ‌هم وقتي‌كه "شايد گناه از عينك من باشد" برگزيده‌ي دومين دوره‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران شد، اين آمادگي‌ را ابراز كرده بود. حالا آن چند ماه و اين چند ماه و بقيه‌ي چيزها مهم نيست، متن نوشته كه همان موقع دم دستم بود و برايش اي‌ميل كردم و البته به‌گمانم، در حد يكي دو جمله تلطيف شده است، اين‌گونه است:

 
به روز شده گروه فرهنگ : 1 مرداد 1387 ساعت 09:53  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید
صفحه اصلی فرهنگ
 
جور ديگر ديدن
شاعران- علیرضا بهرامی:
شنيدن اين خبر كه سرانجام پس از 25 سال، عليرضا طبايي مجموعه‌ شعر جديدي را به‌دست چاپ سپرد، به‌خودي خود جالب توجه است....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 12:54  توسط عليرضا بهرامي  |