زينگونهام كه در غم غربت شكيب نيست
گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست
جانم بگير و صحبت جانانهام ببخش
كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست
گمگشتهي ديار محبت كجا رود
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست
عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد
اي خواجه درد هست وليكن طبيب نيست
در كار عشق او كه جهانيش مدعي ست
اين شكر چون كنيم كه ما را رقيب نيست
جانا نصاب حسن تو حد كمال يافت
وين بخت بين كه از تو هنوزم نصيب نيست
گلبانگ «سايه» گوش كن اي سرو خوش خرام
كاين سوز دل به ناله ي هر عندليب نيست
پس از این حادثه بررسیهای قضایی و پلیسی نشان داد که کشته شدگان نگار صالحی 7 ساله از هیدج، مهدی مولایی 3 ساله از ابهر و بهاره شادمهر 6 ساله از خرمدره، هستند و فاطمه محمدی 4 ساله، سیدعلی موسوی 7 ساله، نیلوفر قهرمانی 10 ساله و عسل محمدلو 6 ساله از خرمدره نیز در این حادثه بشدت زخمی شده و در بیمارستانهای مختلف تحت درمان گرفته شدهاند.
گفتوگو با عموی مهدی
عموی مهدی کوچولو که از مرگ نابهنگام برادرزاده خود هنوز شوک زده است گفت: پنجشنبه عصر مهدی که 3 ساله بود به همراه مادرش برای دیدن نمایش خاله شادونه به سالن 3 هزار نفری رفته بود که البته تنها 1700 صندلی دارد، اما برای این برنامه بیش از 4 هزار بلیت به فروش رفته بود که مادران در دور سالن نشسته بودند و بچهها وسط سالن بودند. در خروجی سه پله داشت که بسیار باریک بود و هنگام خروج بچهها از این در، شماری از آنها روی زمین افتادند و به دلیل فشاری که از جمعیت روی آنها آمده بود دچار مصدومیت شدند و سه کودک نیز خفه شدند که مهدی یکی از آنها بود. مهدی تنها بچه خانواده بود و وضع روحی خانواده بسیار خراب است و انتظار داریم مسئولان شهری پاسخگوی مصیبت این خانوادهها باشند.
مرگ تلخ نگار کوچولو
دایی نگار کوچولو نیز که از این ماجرا بسیار متأثر است، گفت: نگار ساعت 2 بعد از ظهر به همراه مادر و خواهر 3 ماههاش از خانه خارج شد. اما پس از پایان برنامه وقتی بچهها به سمت مادران خود حرکت میکردند شماری از مادران به خاطر ازدحام جمعیت به طبقه پائین افتاده و بچهها زیر دست و پای آنها له شده بودند. این مرد با اعلام این که وضع روحی پدر و مادر نگار بسیار ناراحتکننده است، گفت: مادر نگار میگوید در لحظه آخر نگار را دیده که برای وی دست تکان داده است، اما در یک لحظه از جلوی چشمش ناپدید شده و پس از چند دقیقه جنازه وی را روی دست یکی از زنان دیده است. "
به نقل از روزنامهي ايران!
البته ناديده نبايد گذاشت كه يك برنامهي تلويزيوني را قطعا فقط در حد يك برنامهي تلويزيوني بايد ديد و تفسير كرد.
*در خبرها آمده بود كه سينما هجرت كرج را ميخواهند بهخاطر تعريض اتوبان تخريب كنند. باز اتوبان ميخواهد بخشي از خاطرات كودكي و نوجواني ما را زير بگيرد. آن حاشيهي دلانگيز رودخانه را كه به آسفالت (همان گند سابق) كشيد، بساش نبوده انگار!
*اين روزها گاهي فكر ميكنم نكند شرايط بهگونهاي پيش برود يا بهگونهاي پيش ببرندش كه قانون هدفمندي يارانهها، اغنيا را غنيتر و تهيدستان را مستمندتر كند!
*اگر گذرتان براي ديدن غار كتلهخور به شهري بنبستزده بهنام گرماب بيافتد، در مسير برگشت اگر بخواهيد سر قبر قيدار نبي هم برويد، يك راه ميانبر هست از قيدار به ابهر كه جاده نعلبندان ميگويندش. جادهاي ضعيف و تنگ با پستي و بلندي و پيچهايي است كه رانندگي در شب را خيلي جانكاه ميسازد و گاهي هم ممكن است شغالي در ديدرس چراغتان بيايد كه حيوان كوچكي را به دندان گرفته و با چشمهايش انگار ميخواهد با نور چراغ شما رقابت كند. چند وقت پيش كه يكساعتي در آن ميراندم و آراد كنارم خوابيده بود و صداي نفسهايش را ميشنيدم، مدام به دختر خردسالي فكر ميكردم كه دو سه سال پيش، وقتي براي پيكنيك به يكي از دشتهاي فارس رفته بودند و خانواده براي برگشتن و رسيدن به سريال جومونگ عجله داشتند، او را در بيابان جا گذاشتند. دست آخر هم وقتي نيمه شب متوجه غيبت دخترك شدند، در جستوجويشان با جسد او مواجه شدند، اما نه دريده شده توسط حيواني، بلكه كز كرده پشت تخته سنگي بزرگ كه به آن پناه برده و در پناهش زهره ترك شده بود.
مدام فكر ميكردم و اينروزها هم گاهي فكر ميكنم كه در آن لحظهها چه حسي داشته دخترك، و پشتبندش با خودم ميگويم: غربت يعني همين!
*جايي از قول كسي نوشته بودند، "خيلي سخت بود ديدن برادرزاده پنج سالهام كه با چشمان اشكبار با پدرش روي تخت بيمارستان خداحافظي ميكرد" تا اعضاي بدن پدر دخترك هرچه زودتر به پنج نفر ديگر فرصتي دوباره براي زندگي ببخشد. بله، اينجورش را هم داريم.
*چند وقت پيش نوشتم از چيزي يا جايي متنفر شدهام، آنهايي كه با دنياي من آشنا نيستند و نميدانند در فرهنگ لغتش تنفر يعني چه، بعضا دلخور شدند. همينجا از آنان بهخاطر آزردگي خاطرشان پوزش ميخواهم و دوستانم را توصيه ميكنم به شناخت بيشتر...
لذت ويژهاي داشت نشستن با جمعي از نويسندگان، شاعران و خبرنگاران فرهنگي اين مملكت و پاي صحبتهاي ابراهيم مهديزاده، كاوه فولادينسب و سيروس نفيسي، از يادعلي و آداب بي قرارياش گفتن و شنيدن.
گزارش نشست را از طريق وبلاگ عصر روشن (در اينجا) می توانید ببینید.
*****************************************************************
امروز ايسنا (خبرگزاري دانشجويان ايران ) اعلام كرد:
گوگل بار ديگر در عملي شيطنتآميز كه با ادعايي عجيب، آنرا دخالت ندادن خود در يك موضوع سياسي خوانده است، نسبت به حذف نام «خليج فارس» از نقشههاي خود در سرويس Google Maps اقدام كرده است.
به گزارش سرويس فناوري اطلاعات خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، بهتازگي و هنگامي كه كاربران نام خليجفارس را بر روي نقشه گوگل جستوجو ميكنند، اين سرويس آنها را به موقعيت اين خليج هدايت ميكند، اما نام «خليج فارس» از نقشهي گوگل حذف شده است. همچنين همين فرايند براي كاربراني كه خليج ع ر ب ي را جستوجو ميكنند، اتفاق ميافتد و درواقع جستوجوي اين نام جعلي هم كاربران را به موقعيت خليج فارس هدايت ميكند. درحاليكه نام خليج عمان در همان منطقه كاملا واضح و روشن عنوان شده است.
گوگل، اطلاعات بيشتري دربارهي اين اقدام كه بهتازگي انجام شده منتشر نكرده است اما يكي از نمايندگان گوگل در گفتوگويي مدعي شده كه اين شركت نميخواهد يك موضع سياسي در قبال اين موضوع اتخاذ كند. اما اين نماينده در اين گفتوگو نتوانسته به هيچ مكان جغرافيايي ديگري اشاره كند كه گوگل تاكنون از نام بردن آن خودداري كرده باشد.
اين اقدام گوگل كه با اعتراض كاربران ايراني اينترنت روبهرو شده و در فرومهاي محصولات آنلاين گوگل پستهاي متعددي از سوي كاربران معترض به اين جريان ارسال شده است، چندان غريب نيست؛ چراكه در گذشته هم مواردي از اين دست وجود داشته، بهطوريكه اقدام سال 85 سايت اينترنتي گوگل كه در بخشي از سايت خود به معرفي شهر تبريز در قسمت معرفي کشور جمهوري آذربايجان پرداخته بود يا بستن تحريمگونه و تبعيضآميز برخي سرويسهاي گوگل بر روي كاربران ايراني، هنوز فراموش نشده است.
هرچند گوگل علت اين اقدام را در راستاي دخالت نكردن در يك موضوع سياسي عنوان كرده، اما كارشناسان بر اين باورند كه اين موضوع را در ادامهي سلطهجوييهاي خبري ميتوان قلمداد كرد؛ چراكه اينگونه اقدامات يك نوع سوءاستفاده از موقعيتها جهت اهدافي خاص محسوب ميشوند.
البته قطعا به ادعاي واهي يك سايت در فضاي مجازي نميتوان و نبايد استناد كرد؛ چراكه تماميت ارضي و مرزهاي ملي كشورها ازجمله ايران و موقعيتهاي جغرافيايي جهان داراي شناسنامهي بينالمللي است و با ادعاي هيچ فرد يا نهادي در هر موقعيتي كه قرار داشته باشد، مخدوش نميشود؛ اما به گفته كارشناسان، اينگونه حركتها را مصاديق دخالت در امور مربوط به كشورها و در زمره حركتهاي سياسي ميتوان دانست و اينترنت نقطهي تحركي است براي برخي خودخواهيها، شيطنتهاي مغرضانه و دخالتهايي كه ميتواند با اعتراض صاحبان حق مواجه شود.
بنابراين شايد يكي از سادهترين و اثرگذارترين حركتها علاوه بر اينكه تمامي كاربران ايراني اعتراض خود را به مديريت گوگل منعكس كنند، اين است كه رسانههاي ايراني هم در زمينهي اين اقدام ابهامبرانگيز و غيرقابل گذشت گوگل، هشدار و اعتراض خود را به شكلي اعلام و تا اطلاعثانوي از انتشار اخبار مربوط به اين موتور جستوجو در رسانههاي خود پرهيز كنند.
خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) ضمن پيشقدم شدن در اين حركت، اميدوار است كه گوگل و هر نهاد و منبع ديگري در جهان به واقعيتهاي تاريخي همهي كشورها ازجمله ايران احترام بگذارند.
انتهاي پيام
اين مطلب علاوه بر وبسايت فارسي ايسنا (اينجا) در صفحههاي انگليسي (اينجا)، عربي (اينجا) و فرانسوي (اينجا) اين خبرگزاري هم منتشر شد و تا حالا مديرمسؤول روزنامهي اعتماد (اينجا)، روغنيها، كارشناس و مدرس ارتباطات (اينجا)، سردبير روزنامهي مردمسالاري (اينجا)، مدير مسؤول روزنامهي آفتاب يزد (اينجا) و حسامالدين آشنا، استاد دانشگاه (اينجا) بههمراه روزنامههاي خراسان، فرهنگ آشتي و... به آن واكنش داشتهاند.
روزنامهي جهان اقتصاد (اينجا) و خبرگزاري آريا (اينجا) هم از آن حمايت كردهاند.
شماره تلفنهاي موجود هم ما را به او نميرسانند.
اين شد كه:
عصري براي «يعقوب يادعلي»
بيستوچهارمين نشست «عصر روشن» در دوسالگي اين نشستها مروري دارد بر جهان داستاننويسي «يعقوب يادعلي»، برگزيدهي دو دورهي جايزهي هوشنگ گلشيري.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، يادعلي كه با مجموعهي داستان «احتمال پرسه و شوخي» و رمان «آداب بيقراري» علاوه بر جايزهي گلشيري، در جايزههاي «عصر پنجشنبه» و «نویسندگان و منتقدان مطبوعات» نيز موفقيتهايي بهدست آورده است، از بيش از هفت سال پيش، اثري منتشر نكرده است.
در نشست بيستوچهارم «عصر روشن» كه از ساعت 16:30 روز پنجشنبه (14 ارديبهشتماه) برگزار خواهد شد، ابراهيم مهديزاده، سيروس نفيسي، كاوه فولادينسب و عليرضا بهرامي، منتقداني هستند كه دربارهي يعقوب يادعلي و آثارش سخن خواهند گفت.
اين نشست همچنين با داستانخواني فاطمه قدرتي و مردعلي مرادي همراه خواهد بود.
نشستهاي عصر روشن در نشاني تهران، خيابان سميه، نرسيده به تقاطع خيابان مفتح، كتابسراي روشن، برگزار ميشود.
انتهاي پيام

ماجراي اين غزل مربوط است به صبح ابري يك روز پاييزي در سواحل نوشهر كه كسي با مرگ دست و پنجه نرم كرد و نه از من و نه از هيچكس ديگري كاري مؤثر برنيامد و آنكه نميشناختمتش، لابهلاي موجها محو شد.
وجين كرده بودم تمام دلم را
سپردم به سيلي ولي حاصلم را
عطش بود بين من و شط ناگاه
از آن روز گم كردهام ساحلم را
تو بودي كه بر بادبان ميكشيدي
كمي دورتر نيمهي كاملم را
و من بر تن صخرهها مينوشتم:
ببر سوي توفان دل جاهلم را
رها كن در آنسوي كفهاي ساحل
سجل قلمخوردهي باطلم را
كجا ميكشي نطفهي عافيت را؟
كجا ميبري جان ناقابلم را؟
بشوران، به آتشفشان جزيره،
دلم را بسوزان، بسوزان دلم را
و باران كه آمد، به گرداب تندي،
فروشوي اندوه ناغافلم را
.................... فرو شوي اندوه ناغافلم را
................................ فروشوي اندوه ناغافلم را
كه ديگر نميخواهم اينجا بجويم
“چرا” ، ”چون” ”انسان” و ”آب و گل”م را

*دو سه هزار كيلومتر رانندگي و رفتن تا ماهشهر و برگشتن، علاوه بر ديدن خیلي جاها - از خرمآباد تا ماهشهر، اين حسن را دارد كه مزار يعقوب ليث، دعبل خزاعي، محمدبن جعفر طيار و قيصر امينپور را هم ميبيني و البته سينما ركس و سينما نفت (تاج) آبادان كه از اولي البته چيزي باقي نمانده است.
*گفت از زمان جنگ ديگر خرمشهر را نديدهام، چطور بود؟ گفتم در فيلمها ديدهاي كه وقتي به كسي تجاوز ميشود تا چند وقت حالش بد است و نميتواند كمر راست كند؟ اين شهر مدتها و سالهاست كه اين حال را تجربه ميكند. ديدن مسجد خرمشهر در آن حال واقعا افسردهكننده بود اما جالب اينكه آنچه هنوز مانده بود، نقاشيهاي ديواري ناصر پلنگي بود و عكسهايي از محمد جهانآرا، بهروز مرادي، سيدرضا موسوي و محمدرضا دشتيزاده - قهرمانان نبرد ۴۵ روزه خرمشهر - كه گوشه مسجد نظارهگر بودند.
*شايد ۹۹ درصد اهالي تهران ولو بیشتر يا شايد هم اهالي شهر ري ندانند كه همين بيخ گوش ما، آثاري باستاني از دورههاي پيش از اسلام و اشكانيان گرفته تا دوره سلجوقيان و قاجاريه با ارزش تاريخي بسيار وجود دارد. دز رشکانی، قلعه گبری، آتشکده اردشیر، برج اینانج، گورستان آل بویه، چشمه علی و غیره، علاوه بر ديدن مزار ميرمحمد محيط طباطبايي در برج طغرل و نيز جوانمرد قصاب و شيخ صدوق، مسجد جامع ورامين را هم از دست ندهيد كه كاشيكاريها و گچبريهاي چندصدسالهاش كمنظيز است.
*پزشكي ميگفت، خيليها كه از نزديكي مرگ برميگردند، از يك تونل حرف ميزنند. وقتي ماشين از جاده اهواز - آبادان خارج شد، وقتي در سراشيبي بدون كنترل ميرفتيم، وقتي هنوز به جهت عكس جاده برنگشته بودم، تنها چيزي كه ميديدم بهسمتش ميرويم، يك تونل بود كه در محدودهي نگاهم شكل گرفته بود. بهمحض آنكه ماشين ايستاد، تونل هم محو شد. اينرا خاطرتان باشد، روزي يا شبي آنرا خواهيد ديد.
*تمام عيد امسال، دلم دو چيز را خيلي هوس كرده بود: پدرم را با آن چهرهي شاد و بشاش، پاي يك سفره هفتسين ببينم با آن انگشترهاي بزرگ، تسبيح دانه درشت، كتوشلوار مشكي، پيراهن سفيد يقه بلند و صورت براقش. ديگر چيزي كه خيلي دلم مي خواست، تلفني حرف زدن با غلامرضا بروسان بود. چندباري با اضطراب شمارهاش را گرفتم، خانمي ميگفت، مشترك ام تي ان ايرانسل مورد نظر شما دستگاه تلفن خود را خاموش كردهاست. دروغ ميگفت!
*اتوبان پل زال را براي اولينبار ديدم، در شبي خلوت، تونلهايش مرا بدجوري گرفت، خیلی سینمایی بود. در روزهنگام كه برميگشتيم، فكر ميكردم در مسيري كه بهخاطر صعبالعبور بودنش در طول تاريخ هيچ راهي نداشته، وقتي قدرت انسان مدرن اينطور كوههاي ستبر زاگرس را شكافته، بكري آن صدها كيلومتر را بهزودي به لجن خواهد كشيد. اينرا از آشغالهايي كه رفته رفته در حاشيه جاده و در دل آن دشتهاي پست و بلند و بكر حضور يافته بودند فهميدم و ديگر، از توقف ماشينهاي مدل بالا كنار تكچادرهاي عشايري براي خريد محصولات لبني وحشي. اين يعني مواجههي انسان صافدل بدوي با هيولاي امروزي.
*قرنها بعد، بزرگي گفت كه حب فرزند شرك خفيف است، قرنها قبل وقتي عشق به فرزند را آفريده بود، با خودش گفت، عجب رقيبي براي خودم تراشيدم!
*در حوالي شهر باستاني شوش و گنديشاپور بودم كه خبر دادند پوسترهاي دو فيلم را در شهر پايين كشيدهاند. با خودم فكر ميكردم، چطور است كه در تمام تاريخ، مجسمهها و ديكتاتورها پايين كشيده شدهاند، امثال پوستر فيلمها پايين كشيده شده است، اما هيچوقت هيچ پوسترهای اقتصادي پايين كشده نشده است؟ راستي چرا در همان روزها، هيچ فرد و دسته و گروهي نرفت پوستر سامسونگ را كه آن توهين عظيم تاريخي را به ملت ايران ارزاني داشت و پوسترهايش شهر را به تسخير درآورده، پايين بكشد؟
*گام نخستمان براي برگزاري ديدار و اجتماع نوروزي هرساله توسط اهالي فرهنگ و هنر اميدبخش بود. گردهمايي بيش از ۵۵ نفر بدون دعوت مستقيم و پيامهاي محبتآميزي كه از چند هفته پيش آغاز شد و تا همين حالا ادامه يافته، بيانگر آن است كه حلقهي گمشدهاي داشتيم كه اميد است در سالهاي آتي پررنگتر و پربارتر شكل گيرد. گزارش ايسنا را در اينجا ، گزارشهاي مهر را در اينجا و اينجا و گزارش تصويري را در بلاگ عصر روشن در اينجا ببينيد.
نشست دوم، مراسم پاياني ششمين دورهي جايزهي شعر خبرنگاران بود كه با حضور كساني چون محمود دولتآبادي، سيمين بهبهاني، عليرضا طبايي، اسدالل امرايي و فرهاد عابديني، از سالها فعاليت جواد مجابي تجليل شد و در بخش شاعران بدون كتاب داوود خاناحمدي و در بخش كتاب سال هم رؤيا زرين برگزيده شد. گزارش اين مراسم را هم در اينجا ميتوانيد بخوانيد و عكسهايش را ببينيد.
آثار زرين را خوانده بودم و هرچند با اتهام سرقت ادبي كه چندي پيش به يك شاعر ديگر زد - در مقام مقايسه - چندان موافق نتوانستم باشم اما شاعري با شخصيت مثبت ديدمش. بهقول برخي قدما، "دير زياد!" مصاحبهاي هم داشتيم با او در ايسنا كه در اينجا ميتوانيد بخوانيد و با من همنظر شويد.
*در روزهاي شلوغي اخير شمارهي جديد مجلهي شوكران هم درآمد، با ويژهنامهي ترانه. قبلا قرار بود شكل ديگري داشته باشد و خب حالا شد اين. سعي كردم نگاهي داشته باشيم به يكصد سال گذشتهاي كه ترانه به خود ديد و ما از ترانه ديديم. خبرش را در مهر و ايسنا بخوانيد.

* چند سال پيش عدهاي با منطق چماق با هرگونه سرور و شادي در مراسم چهارشنبهسوري برخورد كردند و حتا به تحريف اسم آنهم دست زدند. امسال برايم جالب بود وقتي همانها براي خروج از اين وضعيت اسفناك چهارشنبهسوريها با اين شبه نارنجكها، از چند روز قبل با لحن ملتمسانهاي ميگفتند بياييد "شادي"هايمان را دور هم، به بهترين نحو داشته باشيم!
* سال جديد را با بيستوسومين نشست عصر روشن آغاز خواهيم كرد كه با ديدار نوروزي اهالي فرهنگ و هنر در روز ۱۷ فروردين همراه خواهد بود. جزئيات بيشترش اعلام شده و ميشود. سالي كه گذشت، سيمين دانشور، ابراهيم يونسي و غلامرضا بروسان را از ما گرفت. دقايقي پيش هم خبر درگذشت جلال ذوالفنون را مخابره كردم. اما آنور خط، سال جديد است و نوروز، مبناي زايش و شروعي دوباره. خواهيم ديد!
* خدايا بر من مخواه كه يكسال ديگر اين وضعيت را تحمل كنم. بايد پي چيزي بروم، پي نوري، لبخندي شايد....
۲- خب حالا اگر مينوشتم مثلا چه ميشد كه حالا كه ننوشتهام نشده باشد؟
حداقل مينوشتم دو مطلب مطبوعاتي درباره طاهره صفارزاده - زني كه دوستش داشتم - و سلمان هراتي - شاعرترين معترض و معترضترين شاعر - نوشتم كه در جاهايي كه حضور ندارم، يكي در زمانه و ديگري در پنجره منتشر شد. اين دو متن را در بخش ادامه مطلب ميگذارم كه ميتوانيد بخوانيد.
۳- بعد از نشست سنگين عصر روشن براي غلامرضا بروسان و الهام اسلامي، نشست سنگين و شلوغ ديگري براي محمد بهارلو برگزار كرديم كه شرح و عكسهايش را در "بلاگ عضر روشن" ميتوانيد ببينيد و بخوانيد.
۴- نامزدهاي بخش كتاب پنجمين دوره جايزه شعر خبرنگاران هم چندي پيش معرفي شدند و برندگانش در روزهاي باقيمانده از سال معرفي خواهند شد. هرچند نام اكبر اكسير، سيامك بهرامپرور، رؤيا زرين و روجا چمنكار بهعنوان خالقان آثار نامزد كسب جايزه مطرح شد اما با مسؤوليت خودم اعلام ميكنم كه اثار مربوط به نامهاي: بهاره رضايي، راضيه بهرامي خشنود و مهدي مظفري ساوجي در وضعيت و رقابتي ميليمتري از قرار گرفتن در اين فهرست جا ماندند.
۵- به هر حال آخرين نشست عصر روشن سال ۹۰ را پنجشنبه همين هفته برگزار ميكنيم، با شرح زير:
آخرين نشست عصر روشن در سال 90 پنجشنبه 11 اسفندماه جاري برگزار ميشود.
در اين نشست كه درواقع بيستودومين شماره از سلسله نشستهاي فرهنگي عصر روشن محسوب ميشود، در بخش نخست، محمدرضا شالبافان و عليرضا بهرامي درباره جريانهاي شعر معاصر با نگاه به مجموعه «ساراييسم» سروده سيداحمد حسيني سخن خواهند گفت.
اين بخش از نشست با شعرخواني و سخنان شاعر همراه خواهد بود.
همچنين در بخش ميزگرد نشست عصر روشن 22 زير عنوان «شعر - رسانه - ادبيات» با حضور هيات داوران كتاب سال و بخش ويژه (شاعران بدون كتاب) ششمين دوره جايزه شعر خبرنگاران بههمراه محمد رمضاني فرخاني - شاعر - در اينباره بحث خواهد شد.
اين نشست از ساعت 16:30 در نشاني خيابان سميه، نرسيده به تقاطع مفتح، كتابسراي روشن، برگزار خواهد شد.
تشريف بياوريد، خوشحال ميشويم.
ادامه مطلب...

